<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>.*•. کلوچه خانوم .•*.</title>
<link>http://kolochekhanom.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 21:37:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>این الاغ های دوست داشتنی!</title>
<link>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-232.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه وقتی به حیوون خونگی فکر میکنم دوست داشتم یه الاغ داشتم, الاغی که با وقار و سنگینه. قیافه ی جدی داره. زیر باز مشکلات دم نمیزنه, همه کار میکنه بدون هیچ منتی. شایدم یه  وقتهایی  جفت پا بره تو شیکم صاحبش! یا بزنه زیر اواز و به مدت دو ساعت یک بند عر عر کنه و گوش خلق الله کر بشه اما بیشتر اوقات سرش به کار خودش گرمه و یونجه میخوره.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt; بیچاره ها مظلوم بودند. همیشه ناز دادنها برا گربه کوچولو و جوجه زردست و سهم اینها حمالی و ترکه خوردن.&lt;BR&gt;هر وقت خواستیم کسی را به خنگی و احمقی تعریف کنیم راه را سر راست کردیم و گفتیم الاغ! نگفتیم شاید این الاغ برای خودش کسی باشه شاید این الاغ بی زبون هم حرف نزده ای داشته باشه. دردی، غمی، چیزی؟ شد یه بار ازش بپرسیم به جز یه پالون کهنه و زوار در رفته و نیم مثقال یونجه چیز دیگه ای هم میخواد یا نه؟ &lt;BR&gt;این گربه ها رو دیدید؟؟ خدا نکنه عصبانی و ناراحت باشند چنگال تیز و بلند است که تو شکم و پهلوت میکنند جیغ و داد میزنن دندانهاشون رو نشونمون میدن چشماشون رو ریز میکنن تا ریز ببیننمون آما تمام شکوه ی الاغ سکوت است و سکوت است و سکوت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; این الاغ ها اگر خوشگلی نداشته باشند اگر پشم نرم و گرم نداشته باشند مثل گربه های لوس  ننر خودشون رو برا صاحبشون لوس نمیکنند تا دو کلوم مرد و مردونه باهاشون حرف میزنیم خمیازه نمیکشن یه ذره غیرت دارند سر و سنگین هستند با دوتا قربون صدقه رفتن ولوو نمیشوند روی سر مبارک! یا مثل این سگهای پشمالوی خانگی وقتی برایشان غذا میزاریم زبونشون رو دو متر نمیارن بیرون و همه جور ادا و اطفاری از خودشون بروز نمیدن. یونجه هاشون رو میخورن و به علامت تشکر دمی تکون میدن وقت کار چند برابر جبران زحمت های کوچک مارو میکنن ولی ما در عوض چه کار میکنیم...!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من این الاغ ها را هر چقدر هم الاغ باشند دوست دارم &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نو بی ربط نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://doniaye-man.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هستی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;، &lt;/FONT&gt;هستیت مبارک!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 21:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolochekhanom&amp;postid=232</comments>
<dc:creator>kolochekhanom</dc:creator>
<guid>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-232.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندانی خاطرات</title>
<link>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-231.aspx</link>
<description>نگاه میکنم تو چشماش و بهش میگم به این زودی فراموشم کردی؟&lt;BR&gt;بهم میگه: میدونی چیه...خیلی سرم شلوغه بعد اینکه همش تقصیر درساست تقصیر من نیست به خدا. هوا هم که میگیره و ول میکنه. سرما خوردم,اصلا میدونی ....&lt;BR&gt; ـــ فهمیدم. لازم نیست بقیش رو بگی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;دارم خودم رو تو روزهام گم میکنم. دیگه پاهامم همراهیم نمیکنه. میترسم همه چیزم رو پای درس بزارم و اخرش هیچ و پوچ نصیبم بشه. اون موقعه که میشینم به خودم فحش میدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نو:&lt;BR&gt;هوای این روزای تهران بهشته. هیچ وقت فکر نمیکردم تهران رو انقدر قشنگ و دوست داشتنی ببینم. دیروز قطرات بارون رو با تمام وجود نفس کشیدم و تو سینم حبس کردم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 22:04:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolochekhanom&amp;postid=231</comments>
<dc:creator>kolochekhanom</dc:creator>
<guid>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-231.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-230.aspx</link>
<description>امشب من فکر کردم. خیلیم فکر کردم و تونستم کانون اختلافات در زندگی مشترک امروز رو بفهمم و اینکه چرا نسل ما نمیتونه زندگی خوب داشته باشه ولی نسل گذشته زندگی پایدارتری داشته در حالی که ما همه چی داریم و اونا هیچی نداشتن. بعد از ظهر خانوم همسایه اومد و نشست دو ساعت از زندگی خودش گفت و گفت.  از اینکه چجوری شوهرش رو پیدا کرد و سر دو روز همه ی مراسم خواستگاری و بله برون و عقد انجام شد و این خانوم به اقا محرم شد. من در حین صحبت های این خانوم همش فکر میکردم به این موضوع که واقعا ما چه فرقی با جوونهای اون روزا داشتیم؟؟!! ملاکهامون که عین هم. توقعاتمون که خیلی کمتر از اون زمانها شده چون اون دوره به غیرت و اعتقادات مردها کار داشتن الانیا به پول و ماشین و خونه. این موضوعم کاملا مشخصه که داشتن غیرت و شجاعت و اعتقاداتی که اصول زندگی بر پایه ی اون باشه خیلی سخت تره تا پول از راه دزدی و خونه مال بابا و ماشین قسطی با وام 99 ساله.پس این وسط ما چیمون کمه&lt;BR&gt;خلاصه که خانوم همسایه را شوهر میدهند. خانوم میماند و شوهری که تا به اونروز نمیشناختش. روز اولی که بعد از عقد اقا میاد خونشون خانوم میپره میره تو اشپزخونه و برو بچه های برادرش رو بقل میکنه و اقاهه از لای پنجره خانوم رو نیگا میکنه. روز دوم اقا کیک میخره تا با خانوم میل کنن. این وسط انقدر خجالت تحویل هم میدهند که کیکه اب میشه و خلاصه همینجور همینجور یک سال میگذره و این خانوم و اقا همینطور وقت دیدار هم کیکشان را به زور میخوردند و تو چشم هم نیگا نمیکردند&lt;BR&gt;همینجا بود که فهمیدم مشکل کجاست&lt;BR&gt;اینکه همه چی داریم از ملاک خوب گرفته تا توقعات کم ولی حجب و حیا نداریم. روز عقد میکنن شب راه میوفتن شمال ماه عسل این بین هم جوری رفتار میکنیم انگار که همدیگه رو صد سال میشناسن! دیگه تا عروسی بماند که بچه ی در راه شیش ماهه است! &lt;BR&gt;هر جا که باشیم هم رفتارمون پسر خاله وارانه ست و دست میدهیم و وسط دانشگاه روبوسی میکنیم و همیدگه رو بغل میکنیم و ای قربونت پیرهن نازت چه بهت میاد به هم میگیم و تا اخر کلاس تیکه های فدایت بشوم به هم میندازیم&lt;BR&gt;شبش هم میریم خونه دیگه دل و دماغ نداریم با کسی حرف بزنیم میشینیم دلنوازان نگاه میکنیم!! بعد هی میگیم چرا زندگیمون از هم پاشید؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خیلی تلاش کردم تا به این نتایج رسیدم هر کیم فک کرده الکی میگم و حرفام بار علمی نداره خیلی ... :)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروزم یه خانومی تو اتوبوس داشت به یه خانوم دیگه فحش میداد. از قضا این خانوم فحش خورنده مادر یک دختر خانومی بود که با شوهر خانوم فحش دهنده ارتباط داشتن و اینکه خانوم فحش دهنده دیگه نمیفهمید چی میگه و نمیبایست جلوی جمع حرفهای زشت بزنه از همین رو امروز کلی به تجاربم اضافه شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:&lt;BR&gt;۱) دیروز اخبار نشون داد فروشگاه زنجیره ای ایرانیان افتتاح شده. گفتم بهتون خبر داده باشم حوصلتون سر رفت برو بچه هارو جمع کنید و بریزید تو یه ون مستقیم برید فروشگاه زنجیره ای.&lt;BR&gt;۲) &lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8807300749&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; خانوم فرمودند جو زده شده! (دیشب که این مطلب رو خوندم تا چند دیقه نمیتونستم جلو خندم رو بگیرم) یاد اعترافات مهران مدیری تو فیلم مرد هزار چهره افتادم که هی میگفت &quot;من جوگیر شدم&quot;!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 22:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolochekhanom&amp;postid=230</comments>
<dc:creator>kolochekhanom</dc:creator>
<guid>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-230.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قیصر.....پر!</title>
<link>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-229.aspx</link>
<description>دیروز, دو سال پیش در یکی از روزهای ابان ماه, مردی از جنس ملموس زندگی برای همیشه از میان ما رفت&lt;BR&gt;امروز که مثل همیشه شعرهایش را زیر لب نجوا میکنم تنها نامی کوچک در زیر دلنوشته هایش باقی مانده&lt;BR&gt;قیصر رفت...&lt;BR&gt;اما همیشه یادش, خاطرات شیرین شعرهایش &lt;BR&gt;در سطر سطر زندگیم خواهند ماند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این جزو اولین شعرهایی بود که از قیصر خوندم. سادگی و عمق شعرش به حدیه که هنوزم با زمزمه کردنش ارامش میگیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;دامن دریای بی ساحل&lt;BR&gt;بیکران و موج در موج است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موج همچون بال مرغابی&lt;BR&gt;گاه پایین گاه در اوج است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دم به دم در پهنه ی دریا&lt;BR&gt;موج شکلی تازه میگیرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک نفر با خط کشی کوچک&lt;BR&gt;موج را اندازه میگیرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در قفس دریا نمیگنجد &lt;BR&gt;زانکه کار موج پرواز است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما همان دریای ازادیم&lt;BR&gt;دشمن ما ان قفس ساز است&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نبودنش بیشتر از زمان بودن حس میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نو:&lt;BR&gt; امشب رو ارزو داشتم پرنده بودم. خوش بهحال اونایی که این روزا سعادت پر زدن کنار ضریح امام رئوفمون رو دارن&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 21:49:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolochekhanom&amp;postid=229</comments>
<dc:creator>kolochekhanom</dc:creator>
<guid>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-229.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلوچه باز مصلوب!</title>
<link>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-228.aspx</link>
<description>روزایی میشه انقد حوصلم سر میره که رو میارم به مگس پرونی و یا یه خورده بهترش پا رو پا انداختن و تخمه شیکوندن یه روزاییم میشه همه چی دست در دست هم میدن به مهر مارو اباد کنن از هر لحاظی!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;فقط یه نمونه دیروز بگم که صبحش با چه بدختی از پتو متکا دل کندیم و بیدار شدیم و رهسپار علم و دانش گشتیم و چه کشیدیم تا تونستیم دوتا کلاس سه ساعته ی خواب اورتر رو تحمل کنیم.....عذابی بود. جالبش اینه استاد یکی از کلاسا با اینکه میبینه همه تو کلاس چرت میزنن و یا با کتک زدن به خود و اب خوردن و مشابه این کارا خودشون رو سرپا نگه میدارن خوابشون نبره میگه چرا شما فکر میکنید درس من خسته کنندست؟! بعد اخر کلاس که متوجه میشه خودش خوابش گرفته میگه بهتون حق میدم&lt;BR&gt;راه برگشت به خونه چه کشدیم. در نوع خودش بی نظیر بود. یه دو ساعت صف اتوبوس که ادم سوار الاغ بشه بیشتر شرافت داره و جهار ساعت صف مترو. بعد از پنج تایی که قطار اومد و سوار نشدیم به امید اینکه یه قطار خلوت تر میاد, سوار یکی شدیم که از همه شلوغ تر بود. انفجار هسته ای و اتم که چیزی نیست میامدید انفجار مترویی رو میدیدم که تا رو سقف هم ادم رفته بود منم یه پام رو هوا و یه دستم تو چشم دوستم و کیفمو داده بودم دست یکی دیگه سرم اون طرف و خلاصه متلاشی بودم. حالا تو این گیرو ویر که هیشکی جا برا وایسادن نداشت من برا خودم شاد و خندان از دوستام عکس میگرفتم تاکیدم میکردم از همین لحظه ها باید استفاده کرد و اصلا چه معنی داره الان غصه اینو بخوری که داری له میشی و هوا بهت نمیرسه و مطمئن انفولانزا خوکی و پرندگان و ادمیزادی رو باهم گرفتی مهم اینه که دلت شاد باشه. خوبیش به این بود تمام این نکات رو تونستم به نحو احسن بهشون بفهمونم. یادگاریشم چندتا عکس شد&lt;BR&gt;تمام این مشقات رو گذروندم به امید اینکه بیام خونه بگیرم بخوابم همین اومدم خونه لباسام رو در نیاورده عمو و زن عمو جدیده ـــــ همون که گفتم مادر دختره راضی به ازدواجشون نبود ـــــــ اومدن خونمون. همینجوری شد که دو ساعت بعدش تمام عموها و بابابزرگ و عمه خونمون بودن!! خانواده ماهم که از چایی خوردن کم نمیارن اندازه یه منبع اب چایی بخورن کمشون نمیشه همین که بهشون چایی بدی و لیواناشو جمع کنی و بشوری برا چایی بعدی مهمونی تموم شده رفته پی کارش. &lt;BR&gt;اینکه خلاصه کلی همه اینا در روحیه من تاثیر مثبت داشت و امروز تاثیراتش معلوم شد. هی رفتم و اومدم پاچه یکی رو گرفتم.....الانم همه باهام دوره قهر رو میگذرونن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نو:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدجور دلم هوای امام رضا رو کرده.....به قول مدیر مدرسه راهنماییمون: یه خیر مدرسه ساز نیست مارو ببره امام رضا؟!!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 22:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolochekhanom&amp;postid=228</comments>
<dc:creator>kolochekhanom</dc:creator>
<guid>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-228.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی جنبگی تا این حد</title>
<link>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-227.aspx</link>
<description>&quot;واقعا نگرانم. من و همسرم دیگر احساسی را که سابقا نسبت به هم داشتیم از دست داده ایم. به گمانم دیگر یکدیگر را دوست نداریم. چه میتوانم بکنم؟&quot;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرسیدم:(دیگر احساسی وجود ندارد؟)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاسخ داد:&quot;درست است. و سه بچه داریم که واقعا نگران انها هستم. پیشنهاد تو چیست؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جواب دادم:( دوستش بدار)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;متوجه نیستی. احساس عشق وجود ندارد&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(پس دوستش بدار. اگر احساس وجود ندارد، بهترین دلیل است دوستش بداری)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;اما واقعا کسی را دوست نداری چطور دوستش بداری؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(دوست من، دوست داشتن یک فعل است. عشق ـ احساس ـ ثمره دوست داشتن است. پس دوستش بدار. به او خدمت کن. ایثار کن. به او گوش بسپار. با اون همدلی کن. تایید و تاکیدش کن. ایا میل داری که این کار را بکنی ؟!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;هفت عادت مردمان موثر &quot;استفان کاوی&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نو:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من متحول شدم! زن دایی جونم دوست دارم هوارتا!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 21:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolochekhanom&amp;postid=227</comments>
<dc:creator>kolochekhanom</dc:creator>
<guid>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-227.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزمون!</title>
<link>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-226.aspx</link>
<description>روز دختر بر همه ی دختران خوب, با ادب, نجیب, باوفا, صادق, مهربان, درستکار, پاک دامن به توان n !!! سرزمین خودم تبریک میگم.تا باشد از این روزها باشد و ما را دچار خودشیفتگی این چنانی کند.  واقعا نمیدونید ادم در این روزها چجوری مملو از حسهای خوب دختر بودن میشه. از اینکه میتونه دنیاش رو نه با زور و خشم بلکه با رنگهای اروم زیبا ببینه. گذشت کنه و به خاطر مصلحت خواسته هاش رو زیر پا بزاره. بعد هی به خودش افتخار میکنه و کوکاکولا باز میکنه و به در و همسایه و هم دانشگاهی های دخرشم میده. در راستای همین نوشابه واکنی و خیراتش رفتیم ولیعصر و بستنی خوردیم. یه چند دیقه ای نشستیم و بستنی لیس زدیم و نگو از اول تا اخری که زبونمون رو تا ته میاوردیم بیرون و میکردیم تو پشتمون چند نفر داشتن گزارش میگرفتن و دقیقا تو کادر دوربین بودیم.&lt;BR&gt;خواستم گفته باشم اگه یه وقت برنامه ای شبکه دو نشون داد در مورد شیطان پرستی و 6 نفر پشت دوربین بستنی رو به طرز فجیعی لیس میزدن ما بودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این ترم چندتا از دوستای دانشگام وبلاگم رو پیدا کردن. قشنگ صاف صاف اومدن تو چشمام نیگا کردن گفتن وبلاگ داری؟؟ خواستم بگم ادم زشته چوغولی وبلاگای مردم رو بکنه. همین فهمیدید رشتم چیه و کجا درس میخونم زارتی بزارید کف دست فک و فامیل اشناهاتون و اونم بیاد صاف صاف هر چی تو وبلاگ بوده رو بزاره کف دستم. والله من با بدبختی تمام این وبلاگ رو بدون پدر تا اینجا رسوندمش. خرج و مخارج تحصیلش به کنار این زندگی با شرف و ابرو تا اینجا رسیده. شما خودتون بگید یکی از اشناها بیاد و اینارو بخونه در مورد ادم چی فکر میکنه؟؟ تصوراتش از یه دانشجوی ارتباطات به خاله خان باجی تغییر پیدا نمیکنه؟؟ خب الان بگید من چیکار کنم؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; با اینکه برام اهیمتی نداره کی بیاد و میدونم خیلی از دوستام اینجارو میخونن ولی باید قبول کرد نمیشه با جزئیاتی که قبلا مینوشتم همه حرفام رو بزنم. به هر حال اینجا بیشتر حرفاهایی رو مینویسم که نمیخوام و نمیتونم به کسی بگمشون و تا حدودی رازهام هستن به همین خاطرم هست دوس دارم همیشه جایی بمونه که بتونم نگفته هام رو توش بزنم&lt;BR&gt;دیگه اگه من میدونستم معروفیت انقد مشکلات داره که پام رو تو این عرصه نمیزاشتم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نو:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمایشگاه مطبوعات فردا کارش رو شروع میکنه. اونایی که تهرانن اگه تونستن حتما برن ارزش وقت گذاشتن و دیدن داره&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 21:36:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolochekhanom&amp;postid=226</comments>
<dc:creator>kolochekhanom</dc:creator>
<guid>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-226.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سه گانه</title>
<link>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-225.aspx</link>
<description> &lt;STRONG&gt;شمال...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شمال بهمون انقد خوش گذشت که اخرین روز دل کندن برا همه سخت بود! زور داشت با اون ترافیک وحشتناک روز چهارشنبه بریم دو روزه برگردیم.مخصوصا که اصلا پیش بینی نمیکردیم انقد اب و هوا خوب باشه.مخصوصا شب اخر تا ساعت 2 نشستیم لب ساحل, یه مه خیلی قشنگ تمام ساحل و دریارو گرفت ادم احساساتیم اونجا بود بلاخره یه عکس العمل از خودش نشون میداد چه برسه به من که خدای احساسم!!! دوباره طبق پیش بینی اشتباه ما مسیر برگشت خیلی خلوت و بدون ترافیک گذشت. ادم سر از کار این ملت در نمیاره, نه به رفتن که همه به صورت حمله وارانه سرازیر میشن یه جارو اشغال میکنن نه به اینکه نمیخوان برگردن خونه هاشون! سر همین پیش بینی دقیق ترافیک راه, چنان باباهه مارو پنج صبح راهی تهران کرد که تا امروز همه کارامون رو تو خواب انجام دادیم&lt;BR&gt;چند روز قبل هم سوار اتوبوس بی ار تی بودیم و خیلی طول کشید تا اتوبوس اومد. اولین ایستگاه از اونجایی که خیلی وقت میشد اتوبوس نیمده بود و یکی هم که رفته بود وسط راه خراب شد یه جمعیت کثیری از مفلوکان مانده در صف هجوم اوردن به اتوبوسی که توش بودیم. یه حمله ور من میگم یه حمله ور شما میشنوید! ادم یاد فیلمای ده قرن پیش میوفتاد که مردم نون نداشتن بخورن یه جا نون میداد همه خودشون رو به هر اب و اتیشی میزدن تا شده نون بگیرن&lt;BR&gt;به قول دوستم این جور تجمعات رو که دیدی یاد موج سبز بیوفت و اینکه الان ماهواره داره تصاویر زنده ازش پخش میکنه. نیگا نکن کی داره اون وسط لت و پار میشه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زلزله دیروز...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینکه در کلاس تکون بخوره و همه شاگردا منتظر ورود کسی باشن. بعد از چند ثانیه که خبری نمیشه همه باهم میگن زلزله!! تمام واکنش یک کلاس 30 نفره به این واقعه ی تکان دهنده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مترو&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;نمای کوچیکی از لحظات گذرای زندگی ماست. وقتی که ایستگاه رو طی میکنی و میشینی به انتظار قطار. روبه رو دوستی رو میبینی که به ظاهر چند قدمی بیشتر باهاش فاصله نداری ولی به اندازه ی خطر مرگ_ برق فشار قوی_ ازش دوری! میدونی همین موقعاست که قطار برسه. با تمام وجود نگاهش میکنی ...قطار میرسه و تمام ساخته هات رو خراب میکنه. به همین سادگی به همین خوشمزگی!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; پی نو:&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;چند روزه هر کار میکنم دو دیقه بعدش کمر درد میگرم تا دو ساعت بعد. یواش یواش داره از دست این درد کمر و پا به اینجام میرسه ( این یکی اصلا به اتوبوس و بی ارتی و مترو ربط نداشت!!!!)&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 23:20:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolochekhanom&amp;postid=225</comments>
<dc:creator>kolochekhanom</dc:creator>
<guid>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-225.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-224.aspx</link>
<description>چند روز پیش که کلاسمون زود تموم شد با یکی از همکلاسیام و دوستش رفتیم بازار تا هم من مانتوهارو ببینم هم دوستم کفش بخره. بعد از کلی گشتن دوستم از یه کفش خوشش اومد و رفتیم مغازه. مغازه داره یه مرد تقریبا چاق و حدود سنای سی و پنج بود. تو مدتی که دوستم کفش رو پا کنه این اقا انقد از کفشه تعریف کرد که ما گفتیم ببینی حالا چی هست اصل ایتالیاست. یه خورده که گذشت مرده برگشته میگه منو نشناختید؟؟ هی ما تو صورت مرده نیگا میکنیم ببینم اشنا نیست گفتیم نه! یه خورده شکمش رو داد بالا و صداش رو عوض کرد گفت تو ایران موزیک منو ندید؟ حالا من همونجور که چشمام چرتا شده یواشکی زدم به دوستم که اینو میشناسی دوستمم یه خورده نگاهش کرد گفت نمیدونم! اقاهه یه خورده از خودش تعریف کرد و ادا اطوار دراورد و زبون بازی کرد که کفش رو بخریم.  همشم وسط حرفاش تکرار میکرد چطور اهنگامو نشنیدید بزارید یه سی دی بهتون بدم. اینم کارت مغازه و جمعه تشریف بیارید شوی لباس داریم و این حرفا. رو همه چیز از در و دیوار مغازه گرفته تا پاکتایی که لباس توش میزارن یه اسم اتیش پاره زده بود با فونت درشت که میگفت اسم هنریشه دوستم رفته بود خونه و سی دی رو گذشاته بود ببینه این خواننده محبوب کیه که نمیشناخیتم. اهنگا همه از بنیامین و اصفهانی وبقیه خواننده ها بوده....بعد ما انقد ساده ایم باورمون شده بود مرده راست میگه. با خودش نگفته خب اینی که داده تبلیغ نمیشه به ضرر خودشم هست مگه مردم عقده ی خواننده دیدن و سی دی مجانی دارن که هر جور شده میخواد خودش رو خواننده معرفی کنه. خلاصه این چند روز هی یاد این اقا افتادیم دل خودمون رو شاد کردیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این ترم یه پسره رو هر دفه تو دانشگا میبینم میگم این چقد اشناست خدایا گزارشگر اخبار ورزشیه, هنرپیشست, این کیه. بعد یک هفته امروز تلوزیون روشن بود مسابقه برنامه عصر بخیر بچه هارو نشون میداد همین پسره مجریش بود. یعنی من انقد به خودم فشار اوردم مجری برنامه ای که از صبح تا شب نشون میده رو نشناختم. واقعا باید امیدوار باشم به خودم. میترسم امروز و فردا رئیس جمهورو تو خیابون ببینم هی به خودم بگم این کیه!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو انتخاب برنده ی جایزه صلح نوبلم همونجور که میدونید تقلب شد چون قرار بود به کروبی برسه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرداهم میریم شمال و شنبه برمیگردیم. وسط زمستون همین شمال رفتن کم بود که جور شد :)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 18:52:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolochekhanom&amp;postid=224</comments>
<dc:creator>kolochekhanom</dc:creator>
<guid>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-224.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شانسی که میگن، اینه!</title>
<link>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>گذشته از همه ی بدیهایی که دانشگاه رفتن و سر ساعت بیدار شدن داره و پول سرازیر کردن تو جیب اکبر اقا و معضلات فرهنگیش رو دیگه نمیگم. میتونه وقت خواب رو تنظیم کنه برا منی که بکشنم ساعت 12 نمیرم بخوابم بلکه سه تا امپول خواب تو غذام ریخته باشن. اینه که من از یه دختر تنبل شلخته ی ساعت 12 از خواب بیدار شو به یک دختر خوب با شخصیت کاملا مثبت  ساعت 7 از خواب بیدار شو تبدیل شدم. و در همین باب! هر روز برا خودم به مناسبت هفته جهانی کودک شعر پاشو پاشو کوچولو رو میخونم. الانم جوری شده هر نیم ساعت به یک بار شعرو میخونم و تا چند روز دیگه به دقیقه ای دوبار هم کشیده میشه!!!!!&lt;BR&gt;همه اینارو نوشتم که بگم شبا زود میخوابم و اشتباهی جایزه نوبل رو دادن به بقیه! بعله!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب با این امید که قراره گوشیم بعد از تقریبا دو ماه رنگ رم رو به خودش ببینه رفتم رم گوشی گرفتم. اوردمش خونه و انداختم تو گوشی, هیچی نشد! باز انداختم درارودن بازم هیچی. یه سی چهل باری درواردم و گذاشتم بازم کار نکرد.رم قبلیم که حداقل مینداخیتم تو گوشی و یه بیب صدا میداد رو اوردم که بزارم ببینم چی میشه. این جدیده که همون صدای بیب رو هم نمیداد. همین گذاشتم رمه درست شد!!!!!!! عاشقانه خدارو به خاطر این حال گیری بزرگ که هیچ کس نمیتونست موفق به انجامش بشه رو شکر میکنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;امروز سرما خوردم. همین امروز یه جعبه دستمال کاغذی رو تموم کردم. به مامانم میگم یه فکری کنید لطفا, میگه ملافه خوبه؟؟!    میترسم تا چند روزه اینده به پادری جلو حموم دستشوییم رحم نکنم خب &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اغرارانه نوشت:&lt;BR&gt;من لجبازی میکنم. حتی با خودم!! تا کی متونم خودم با خودم بجنگم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 18:33:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolochekhanom&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>kolochekhanom</dc:creator>
<guid>http://kolochekhanom.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
