صدای بوق بوق تق تق تق تق دابس دابس دابس مدام از تلوزیون شنیده میشه. منم خوابم و سرم رو بالشته به این فکر میکنم اگر الان سرم رو بچرخونم حتما موهام میپیچه لای دکمه های بالشت و سرم رو میچرخونم! یه نیگا به گوشی میندازم و وقتی مطمئن میشم کسی زنگ نزده دوباره چشمام رو میبندم و سرم رو میچرخونم! داد میزنم صدای تلوزیون رو کم کنیییییییید من نمیتونم بخوابم و سرم رو میچرخونم! چشمام که بسته میشه به خودم میگم:گوشی رو نیگا کردم ساعت چند بود؟ یادم نمیاد سرم رو میچرخونم گوشی رو روشن میکنم و نیگا میکنم به گوشی که ساعت 12:30 دقیقه رو نشون میده دوباره سرم رو میچرخونم و تا 1:30 میخوابم!
این فاصله ی یک ساعت رو من همچنان هر ده دیقه سرم رو میچرخونم!!!
خدایا قرار نبود عذابت رو تو این دنیا بهمون نشون بدی! این گرما جز عذاب چیز دیگه ای هم هست ایا؟!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:5 توسط کلوچه خانوم
این منم
دختری در استانه ی ۱۹ سالگی
تولدم مبارک!
پی نو:
۱)اینجا هم میتونید عکس رو ببینید. خیلی هم تحفه ی نطنز نیستم البته
یه شونصد ساعت وقت میبره تا عکس بزرگ بشه. دیگه ببخشید امکانات ندادن به ما
۲) من کی تو پست قبل گفتم عاشق شدم اخهههههه!!! سریعم مارو عروس کردید فرستادید خونه بخت. به هر حال میدونم شما ارزو دارید منو تو لباس عروسی ببینید ولی خب زوده یه خورده
عجله کار شیطونه.....بعدش اون جمله اخر رو باز برید سه تا دفتر از روش مشق شب بنویسید!! مخصوصا کلمه ی "نمیشناسمش" رو با خط نستعلیق قلم درشت بنویسید تو چشم بیاد. من اشتباه کردم با فونت بالا هزار بزرگش نکردم![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:58 توسط کلوچه خانوم
یادمه سالایی که مدرسه میرفتم و میشه گفت اوج احساست یه دختره همیشه وقتی حرف از دوست داشتن میشد میگفتم: مهم اینه که من کسی رو دوست داشته باشم حتی اگه طرف مقابل هیچ احساسی به من نداشته باشه. درک دوست داشتن, یه عشق ساده, حس محبت من به کسی خیلی عمیق تره!
تو همون سالا یه بار همین بحث تو کلاس پیش اومد و معلم دقیقا حرف مقابل من رو زد. گفتش: مهم اینه که بدونی کسی واقعا دوست داره ارزشی که دوست داشتن اون داره خیلی بیشتر از دوستی تو هست. بعد یه کادو از کیفش دراورد. روش نوشته بود "تقدیم به کسی که میدانم دوستم دارد"
الان که فکر میکنم میبینم پیدا کردن کسی که بدونم از ته قلب و با تمام وجود دوستش دارم کار خیلی سختی نیست ولی شناخت کسی که بفهمم واقعا منو دوست داره کار خیلی سختیه تو شرایطی که حتی نمیشه کوچکترین احساست کسی رو بفهمی و اعتمادا کم رنگ شده!!!
جالب بود برام دقیقا این یک هفته که داشتم به این موضوع فکر میکردم دیروز یه نوشته خوندم از شکسپیر که همین حرف رو میزد.
"همیشه به کسی فکر کن که تورا دوست دارد, نه کسی که تو دوستش داری"
پی نو:
*) این پست رو تقدیم میکنم به کسی که نمیشناسمش و میدانم دوستم دارد!!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:25 توسط کلوچه خانوم
ا"خرین اخبار منتشر شده از سوی وزارت علوم میگوید فقط کمتر از 3 درصد از دانشجویان ایرانی سیگار میکشند"
(((((((چشما قلمبه زده بیرون....دهن تا کجا باز..زبون اویزون شده به سمت پایین))))
باید بگم واقعا امار بسیار دقیقی بود جوری که چشمام تا دو ساعت به صورت فنری رو این تیتر زوم شد!
به هر حال این اماری که داده درسته فقط این اقای وزات علوم بیاد تو دانشگاه بعد میبینه لا در و بالا دیوار و زیر میز و جاهای دیگه که زشته الان من اسم ببرم! یک سری افراد که دانشجو هم نیستن نشستن و دارن سیگار میکشن. یا به احتمال قوی تر این کسانی که میان و سیگار میکشن دانشجو نیستن از مریخ اومدن و خواستن دانشجوهای مارو بد نام کنن!!!! خاک بر سر استکبار جهانی با این کاراش که ادم از مریخ میفرسته!!! ![]()
اونوخ به پاس قدردانی از این سه درصد عزیز دو واحد درسی سیگار نکشید به درسامون میخوان اضافه کنن بلکه اون سه درصد به نیم درصد کاهش پیدا کنه و بچه ها به خاطر پاس کردن این دو واحدم که شده برن قشنگ سیگاری بشن!! خوبه نه؟ بعد یهو میزنه برا امتحان این دو واحد رو میان میچپونن وسط واحدای درسی رشته علوم ارتباطات گرایش روزنامه دانشگاه ازاد اسلامی واحد تهران مرکز!!!!
1)یک حقایقی رو باید گفت. اصولا زندگی بر حقایق بنا میشه و ادم باید همون اول زندگیش بیاد راستش رو بگه!!! منم از اونجایی که خیلی پاک دامنم
این حرفو میزنم چون میدونم الان همینجور ابراز احساست با این حرفی که میخوام بزنم سرازیر میشه به طرفم..... گفتم از همین الان بگم یه وخ به کسی بر نخوره (( توهین نشه به کسی اصلا این دانشجوهایی که میان اینجارو میخونن رو چشم من جا دارن ولی در پی طی کردن دو ترم در دانشگاه به این موضوع رسیدم با در نظر گرفتن همه خوبیهای دانشجوهامون قشر تحصیل کرده ی ما بی فرهنگترین افراد جامعه هستن در حالی که باید بهترین باشن و توقع بیشتری ازشون میره.......من نمیگم توشون خوب نیست ولی باید خیلی خیلی خیلی بیشتر باشه))
2) خب میدونید یه موضوع راست دیگه چیه! از اینکه دارم به یک فرد وراج تبدیل میشم خوشحالم![]()
3) اگه تونستید تو پست قبلی نه, قبلیش سه تا غلط دیکته ای پیدا کنید من جایزه نوبل بهتون میدم!!!!! یعنی انقد من دقیقم و غلط نمینویسماااااا
4) از اون شبی که تنها موندم خونه و به هیجانات عصبی دچار شدم.....هر وقت شب پنجره رو باز میکنم یه گربه میاد رو پلاستیکای رو بالکن هی خش خش میکنه. من چه کار کنم![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:18 توسط کلوچه خانوم

همیشه از تنهایی لذت میبردم شدیدا! همیشه دنبال یه یک ساعتی میگشتم که تنها باشم برا خودم
امشب و دیشب طعم بد تنهایی رو چشیدم.....من غلط کنم از این به بعد تنها بمونم خونه. واقعا خسته کننده و کسل اوره![]()
مخصوصا اگه نصف شب مثل باغ وحش صدای همه جور حیوونی رو از سگ و گربه گرفته تا خش خش مشما و تق تق در رو هم بشنوی. هر چقدرم مثل من نترس باشید بلاخره یه جا میترسید دیگه
الان حس اونایی که از درد تنهایی حرف میزدن رو میفهمم.
سه شب تو خونه پوسیده شدم رفتم
پی نو:
1) خدایی نکرده خدایی نکرده اگه در اینده یکی بخواد منو سه شب تو خونه تنها بزاره دیگه راش نمیدم تو خونه!!! یک بار تجربه کردم کافیه
2) دیدم حوصلم نگرفت عکسارو نذاشتم . گفتم با این توضیحی که من دادم حتماااااا خودتون میرید قلعه رو میبینید
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:27 توسط کلوچه خانوم
روز پدر که دو نشبه بود ما تصمیم گرفتیم برای شادی بیشتر بابام هم که شده بریم پارک چیتگر! ما اصلا دلمون نمیخواست فقط برای دل بابام رفتیم. بنابراین با یک سری از فامیل قرار گذاشتیم و رفتیم
یه خورده که از نشتنمون تو پارک گذشت و پشه ها و مگس هارو کیش کیش کردیم فهمیدیم حوصلمون سر رفته پس با جمعی از دختران که من و عمه و دختر پسر دختر خاله ی مامان بابام باشه رفتیم که یه دوری بزنیم دیدیم یه شبه عروسی تو یکی از سالنای پارک توسط شهرداری راه افتاده و ماهم از اونجایی که سال به دوازده ماه عروسی نمیریم رفتیم
خیلییییییییی برنامه ی مفرحی بود و همش اهنگ خوندن و مردم خودشون رو کشتن تا تونستن دو ساعتی که برنامه اجرا شد از هرگونه رقص و حرکات موزون اجتناب کنن البته در این بین یک چند نفری صبر و شکیبایی از کف دادن و بلند شدن رقصیدن
از اونجایی که ما نرقصیدیم خانواده بهمون جایزه دادن و قرار شد فردای دوشنبه که میشه سه شنبه بریم الموت و قلعه حسن صباح
صبح زود بعد نماز بلند شدیم وسایل رو جمع کردیم و به قول زن پسر دختر خاله ی مامان بابام "گروه تورست طالقان" راه افتادیم به طرف قزوین. (ما اگه هفتاد پشتمون هم به یه شهر دیگه برگرده ها باز این طالقانی بودن رو در همه حال حفظ میکنیم و هی میگیم!)
یعنی یه جاده داشت میخواستم بگیرم بزنمش.....هی ما یه گردنه رو رد کردیم گفتیم الان میرسیم. رفتیم تو دره گفتیم این دره رد بشیم میرسیم دوباره رفتیم بالا کوه دوباره اومدیم پایین کوه دوباره رفتیم بالا کوه و از حدود پنج تا روستا رد شدیم. چقدر بر روح حسن چیز گفتیم اخرش رسیدیم به اینکه الان میریم پنج تا اجر اونجاست میبینیم و بیشتر حسن و پدرش رو مورد لطف قرار میدیم!
بعد از کلی یه وری شدن و به اینطرف اونطرف پرتاب شدن تو ماشین از دست پیچای سرسام اور رسیدیم به قلعه و همگی خداروشکر کردیم پنج تا اجر نیست و قرار نیست تن حسن تو قبر از دست ما بلرزه
از ماشین که پیاده شدیم یه خورده به قلعه نیگا کردیم یه خورده به خودیم یه خورده به مسافرایی که از بازدید قلعه بر میگشتن......هر کس میرسید پایین کوه به طور غریبی پاهاش رو تا زانو میکرد تو اب چشمه ای که از همون نزدیکا رد با دیدن این صحنات خشن و از اونجایی که مامانم زانوش درد میکرد و زن عموم هم حامله بود و میخواستیم مراعات حال اونا بشه همه تصمیم گرفتیم هر جور شده حتی اگر پاهامون قطع بشه یه جور خودمون رو برسونیم بالا کوه و قلعه رو ببینیم
اول از یه جاده ی پهن با شیب خیلی زیاد بالا رفتیم بعد از اون حدود 180 تا پله ی ناجور و سخت الوصول میخورد تا میرسیدیم به وسطای کوه و الاچیقی که درست کرده بودن......مامان و زن عموم با دیدن بقیه ی راه همونجا موندن تا ما بریم و برگردیم بقیه هم راه افتادن به طرف قلعه
دوباره یه سری پله ی دیگه میخورد که از لب ی کوه رد میشد و از پله های قبلی بهتر بود بعد از اون دوباره یه سری پله ی دیگه شروع میشد که پیچ در پیچ بود و هر ان امکان داشت با پا گذاشتن روش بریم ته دره چون همش لق میزد بعد از طی این مسیر که شباهتی به صحنه های فیلم ارباب حلقه ها داشت میرسیدیم به فضای قلعه و کلبه ای که مخصوص راهنماها بود......یک سری صندلی چوبی هایی هم بود چون میدونستن هر کس برسه درجا جونش میاد کف دستش پس یه کارایی کرده بودن تا از تلفات احتمالی جلو گیری کنن
خداروشکر از این به بعد پله ها کمتر میشد و یه جاهاییش سایه بون هم داشت که ما از دیدنش خیلی خوشحال شدیم
در همین راه بود که ما با سه تا مارمولک از نوع سایز سه ایکس لارج برخورد کرده و جیغ جیغ جیغ کنان به هر سو در پی نجات جان خودمون براومدیم و مارمولک ها هم به سوراخاشون پناه بردن!
بعد از اینکه راهنماها فهمیدم ما از نوادگان موغول به حساب میاییم و امکان داره هر گونه چیزی که سر راهمون دیده میشه رو از بین ببریم دنبالمون راه افتادن و ضمن اینکه همش دستور میدادن یه جاهایی رو نباید بریم برای خلاص شدن از دست ما پیشنهاد کردن به یکی از اتاقکها بریم که شیش هفت تا پله میخورد و میرفت داخل زمین و همه رفتیم ,کلی اونجا شعر خوندیم و عموم برامون رقصید! پس راهنما وقتی این صحنه رو دید هر چه سریع تر مارو تشویق کرد بیایم بیرون تا اوار نریخته رو سرمون و همه جارو خراب نکردیم
بعد از کلی از در و دیوار و اسمون و میله های داربست اونجا عکس گرفتن و تا تو سوراخ موش رفتن همونجور که شعر گیلان رو میخوندیم اومدیم پایین از قلعه و همه ی راههایی که گفتم رو برگشتیم تا رسیدیم به مامان و زن عموم و بعدش همه باهم اومدیم پایین
الانم همه طالقان هستن و من با عموم اومدم تهران
دیشب بعد از چند سال تو خونمون تنها خوابیدم تا ظهر ساعت 3 .دوباره ساعت 5 بعد از ظهر خوابیدم تا ساعت 7 الانم خیلی خوابم میاد!!! یعنی من حالم چجوریه الان؟؟![]()
کتاب مادام بوواری رو هم شروع کردم به خوندن.....تا اینجایی رو که من خوندم بر خلاف اون چیزی که نویسندش میگفت هیچ جنبه اموزشی و روان درمانی که نداره برعکس خیلی هم هوایی شدم!!! و خیلی هم ادم رو منحرف میکنه و دوست میداره یک کارایی بکنه و اگر شوهر داره بره از شوهرش طلاق بگیره!!! اصلا هم اینطوری که نویسندش میگفت درس عبرت نمیگیریم اتفاقا با توضیحای قشنگی که تو داستان داده بعضی مسائل رو خیلی هم قشنگ جلوه داده
به هر حال الان یکی افسردگی همراه با خواب الودگی و حس حسن کشی در من وجود اومده!!!![]()
حوصله کنم عکساش رو میزارم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:36 توسط کلوچه خانوم
از پنج شنبه تا امروز هر دوتا عروسی که رفتیم به خوبی و خوشی گذشت و فقط موند خاطره های خوب و بدی که تو ذهنای همه موند!
شما خودتون رو یه لحظه بزارید جای اون عروس داماد اولین عروسی که روز جمعه بود...
نصف مهمونایی که انتظار میرفت بیان و دعوت شده بودن و چقدرم خواهش و تمنا ازشون شده بود که حتما تشریف بیارید قدمتون رو تخم چشمای ما, اصلا بیا با کفش بکوب رو تخم چشممون ولی بیا, نیمده باشن
از اون طرف بین خانواده داماد که نمیدونم از قبل دعوا شده بود یا سر قضیه ی همین عروسی بود از هم پاشیده بودن و برادر بزرگه ی داماد نیمده بود...خواهر بزرگه هم انقدر اخم کرد و خودشو زد به درد و مرض که ای فلان جام درد میکنه از دست این عروسیا! حال همه مهونارو گرفت. وقت شاباش دادن با هزارتا خواهش و تمنای فامیل رفت و شاباش رو داد که کاش نمیداد از زهر هلاهل برا عروس بدتر بود انقدر چشم غره رفت به این عروس بدبخت که درجا همه سالن دهنشون وا موند که عجب جذبه ای داره خواهر شوهره ه ه ه ناز نگات!!! ....مادر داماد هم که اخر مجلس رسید و همچین خواسته بود یه سر به پسرش بزنه کار بد نکنه!
یعنی باید گفت عروسی توسط خانواده ی شوهر به عزای اون شب عروس و داماد تبدیل شد و فقط مونده بود همه بشینن زار زار گریه کنن و سیخ کنن تو جیگر مادر شوهره!!! انقد بد بود یعنی
یه لحظه فکر اینکه بهترین و قشنگ ترین شب زندگی ادم به بدترین خاطره ی تبدیل بشه واقعا عذاب اوره
تو اون شرایط فقط خودم رو جای عروس و داماد گذاشتم و اینکه چقدر دارن عذاب میکشن......و فکر به خانواده های دو طرف که اگه یه خورده بچه هاشون رو دوس داشتن هیچ وقت نمیزاشتن زیباترین لحظه هایی که هر انسانی ارزوی دیدنش رو داره به این راحتی خراب بشه و با یادواری خاطراتشون فقط فحش باشه که نثار خانواده های دو طرف میشه
حالا عروسی که امشب رفتیم درست برعکس چند شب پیش بود
با اینکه عروس خانوم از هیچ لحاظ به خانواده داماد نمیخورد و خانواده داماد از هر نظر بالاتر بودن با این حالا تنها چیزی که از خانواده های دو طرف میشد دید احترام بود و اینکه امشب به خوبی و خوشی بگذره......مطمئنن مهمونایی هم که تو مراسم بودن خیلی لذت بردن و خون به جیگر نشدن!
یه عروسی هم داریم هفته ی دیگه که فک کنم میانه ای از این دوتا عروسی که گفتم باشه!!!
پی نو:
دیشب بابام داشت هندونه پوست میکند.....رفتم بغلش کردم و بوسش میکنم میگم روزت مبارک باچههههه! باباهم سریعا در جواب قدردانی من یاداوری کرد دو روز پیش یادته گفتم فلان چیز رو بیار نیاوردی! چند روز قبل از سال تحویل پنج سال پیش یادته گفتم شیشه ماشین رو تمیز کن نکردی! بچگیات یادته من خسته بودم زور میکردی بریم بیرون!!!!!! و غیره....
روزش مبارک ![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:2 توسط کلوچه خانوم
از اونجایی که از همون بچگی تو گوش ما فرو کردن تو تموم برنامه های کودک و انیمیشن ها یه نکته ی اموزشی و پرورشی نحفته هست منم هر وقت میشینم پای برنامه های نونهالان و کودکان میگردم دنبال این نکته ی نحفته!
بماند در اغلب موارد نکته پیدا نمیشه. دیروز سر نهار بودم و بعد از دو روز غذا نخوردن عین قحطی زده ها افتاده بودم رو بشقاب غذا, همونجورم چشمم به تلوزیون و برنامه کودک اوگی و دوستان بود....چشمتون روز بد نبینه قاشق رو که گذاشتم تو دهنم یکی از همون مگسا دستش رو کرد تو دماغش و یه کرم دراورد بیرون و فرو کرد تو قلاب ماهی گیری باهاش ماهی بگیره!!!
یعنی دل و روده ی من رسما اومد تو دهنم و همون شد من دیگه غذا نخوردم و تا دو ساعت بعد از غذا اوق میزدم.........بعد که یه خورده فکر کردم دیدم خیلی هم چیز بدی نگفته بود! به هر حال خواسته توانمند سازی رو تو بچه ها از همین دوران کودکی به وجور بیاره و چه بهتر که از اشیا و مواد به درد نخور شروع بشه. تازه سال اصلاح الگوی مصرفم هست دیگه چه بهتر![]()
امروز بعد امتحان هر کسی رو که میدیدم و خداحافظی میکردم میگفتم برو یه هفته بخواب! همه خسته شدیم. بعد از انتخابات و سریع پشتش امتحانا یک ماهم بخوابیم کمه
از فردا تعطیلات شروع میشه
این یک هفته همش عروسی داریم تا پنج شنبه. منم مثل همیشه داغ لباس رو دارم
.....تموم تابستون رو ول کردن همه چسبیدن به تولد امام علی و مارم انداختن تو دردسر بعد تو کل سال من بیچاره چشمم به در خشک میشه یکی بیاد کارت عروسی بده بهمون
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:19 توسط کلوچه خانوم
مایکل جکسون مرد
خب مرد که مرد
من هم میمیرم, اونم میمیره, همه میمیرن! واقعا این اقا اونقدر ارزش داره که به خاطرش کل سایتهای خبری و وبلاگا و همه جا اعلام کنن
برعکس همه من تا الان که یه دو سه تا وبلاگ و وبسایت رو خوندم نمیدونستم این اقای 50 ساله ی 20 ساله نما مرده و اصلا هم برام مهم نیست
فقط چون دیدم همه در موردش نوشتند منم گفتم به خانواده ی داغدار و ایرانیهایی که قلبشون برا مایکل میتپید تسلیت عرض کنم
هیچی از این ادم نمیدونم
فقط وقتی یاد اون صورت عمل کرده اش میوفتم تمام بدنم مور مور میشه از اینکه چه سختیها و دردهایی که زیر تیغ عمل جراحی نکشید و حالا مرده و قراره زیر خاک همش از بین بره!
بعدشم مثل همیشه که کسی از این خواننده ها و بازیگرا میمیره به خودم میگم الان شب اول قبرش چیکار میکنه؟ به خودم دلداری میدم: اینا میرن جهنم منم برم جهنم! پس عدل خدا این وسط چی میشه و خودم رو سریعا تو باغ بهشتی فرض میکنم چون خیلی از گناهایی که اینا کردن رو من به اندازه ی سر سوزنی نکردم
به هر حال هرچی بود خدا بیامرزدش حیف که تا اخر عمرش هم قیافه و تریپش به دل من نشست. صداش را که نشنیدم ولی قیافه ی درست و حسابی هم نداشت بلکه یه خورده از چهرش تعریف کنم. خوبیهاش رو هم که ازش دور بودم ندیدم که باز چیزی برای گفتن داشته باشم فقط حدس میزنم اعتماد به نفس اصلا نداشته که هی میرفت همه جاش رو عمل میکرد که به احتمال یقین در دنیای جدید خدا بهش نشون میده چجوری باید اعتماد به نفس میداشت.
تازه موندم چطوری میشه یه همچین ادمای بی ارزشی انقدر با ارزش میشن؟؟؟ ما این وسط باید چیکار کنیم که با ارزش بشیم؟ و به جز صورت عمل کردن و هزارتا کار دیگه کردن چطوری میشه با ارزش شد؟؟ و ارزش ها این وسط چی میشه؟؟ اصلا ارزشها کدومند که این اقا داشت و ما نداریم؟؟
باز هم به احتمال یقین من فردا امتحان خوبی خواهم داد! چون تا الان از یک جزوه ی 40 صفحه ای سخت که تا به امروز یک برگش ورق نخورده 10 صفحه بیشتر نخوندم
خب فشار روحی وارد میشه و اینجوری میشه که شب میام و این چرندیات رو مینویسم![]()
پی نو:
ما یک پسری در همسایگیمون بود بهش میگفتن مایکل! زن گرفت و رفت. ولی برای خودش در جوونی چیزی بود هر انچه را که نباید میکرد کرده بود! رقصش هم خیلی معروف بود. وقتی زن گرفت فقط تا یک ماه وقتی خودش و زنش رو می دیدیم دهنمون وا میموند. بعید بود از یه همچین ادمی چنین زنی رو بگیره. کلا دختره اگه میدونست این چی بوده هیچ وقت ازدواج نمیکرد.....ولی بعد از ازدواجش مرد زندگی شد هیچ خبری هم از اون مایکل قدیم نیست
کاش مایکل جکسون هم اینجوری میشد!
بعدا نوشت:
فکر میکردم لحن طنز امیز نوشتهارو فهمیده باشید و منتظر جوابهای دندان شکن و دشمن شکنتون نبودم. من هیچ وقت جای خدا نشستم هیچ وقتم این کارو نمیکنم اگرم در مورد کسی صحبت کردم فقط عقیده ی خودم رو گفتم و بس! اگر یه کمی هم چاشنی طنز داشت نباید به پای بی سوادیم بنویسید و پای رئیس جمهور رو بیارید وسط
یک بار دیگه لطف کنید و پاراگراف اخر رو بخونید
امثال مایکل ها تو دنیای ما زیاد هستند اوردن همسایمون رو مثال نزدم که گفته باشم ماهم همسایه داریم!! خواستم بگم هر ادمی هر چقدر هم بد قابل تغییر همونجور که همسایه ی ما تغییر کرد و ۳۶۰ درجه برگشت بقیه هم میتونن اینجوری بشن
اون خط اخر رو بی زحمت شصت بار مشق شب از روش بنویسید با علامت تعجبی که اخرش هست. بی کار نبودم چهل تا خط به قول دوست عزیزمون بنویسم اونم شب امتحان.....اون علامت تعجب رو گذاشتم که بگم اقای جکسون با هر بدی و گناهی که کرده شاید اخر عمری خیلی هم ادم خوبی شده مثل مایکل همسایه ی ما
من رو تو قبر هیچ کس نمیزارن مایکلم تو قبر من نمیازن! اگر حرفی از اخرت کسی زده میشه فقط و فقط تلنگر زدن به خودمه که حواسم به کارا و گناهایی که میکنم باشه.
تموم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:21 توسط کلوچه خانوم
باید بگم این دو ساله در گمراهی کامل به سر میبرم و دو شبه لذت نداشتن نت بهم مزه کرده
یاد وقتی میوفتادم که میشستم شب تا صبح درس میخوندم به امید نمره بیست......چشیدن طعم اون روزا با تفاوت اینکه الان دانشگاه محل تحصیلمه خیلی بیشتر لذت داره
دوباره بعد یک سال دارم حس بچه درس خون بودن رو میچشم مخصوصا دیروز که رفتم کتابخونه و دوستای پشت کنکوریم رو دیدم
درس نخوندن در طول ترم و گذاشتنش برا شب امتحان هم باز از اون حس هایی بود که یاد و خاطرش برام زنده شد
دیروزم خیلی هول هولکی قسمت شد و با چند تا از دوستام رفتیم جمکران....
فک کنم از اخرین باری که شب سه شنبه رفتم جمکران سه سال میگذشت انقدر برام لذت بخش بود که هر چی بگم کمه.......
دعای توسل شروع که شروع شد گریه ی منم باهاش شروع شدم تا اخری که دعا تموم بشه و سلام بدن به امام زمان.....احساس کردم با هر قطره اشک یه بار گنده از دوشم کم میشد و نیازم به وجود اماممون بیشتر
این روزا با هر بدی و خوبیش حداقل اینو بهمون فهموند برای ظهور کسی که میدونیم تنها به دست اونه که تمام گره ها باز میشه بیشتر دعا کنیم
دوستام که یه جا جمع شدن تا نامه بنویسن و بندازن تو چاه چندتا دختر جوون هم اومدن پیشمون......(من خودم اعتقادی به نامه نگاری ندارم) دوستام شروع کردن به نامه نوشتن من زل زدم به گنبد. چون دوستام همشون این هفته کنکور داشتن میدونستم اولین چیزی که بخوان قبولی هست گفتم بچه ها بیاید به جا کنکور برا یه چیز دیگه دعا کنیم
همه گفتن: شوهر خوب!!!
به هر حال دعای مد نظر من این بود خدایا به جا انداختن نذر و نیاز بابت فراغ یار و شور نمونه یه خورده حس مسئولیت در قبال کشور و مردم و رو بده! الهی امین
خلاصه باعث وبانی شدیم تا اون چندتا دختر غریبه یاد حاجت دلشون هم بیوفتن و از اینهمه روشنفکریمون کلی بخندن
پی نو بسیار مهم:
انتخابات برای من تموم شدست. از همون روزی که رفتیم برا جشن پیروزی تموم شده بود. پس اصلا نمیخوام بعد از دو هفته هنوز حرف از این چیزا باشه
ببخشید اگر نتونستم کامنتارو جواب بدم هم اینکه دو روز نت قطع بود هم اینکه اگه بخوام پایین نظرات جوابتون رو بدم به خاطر زیادی حرفام تائید نمیشه
فقط برا اون خانومی که کشته شده:
با تمام تذکراتی که از طرف هزارتا ارگان داده شد حالا من کاری ندارم دلیل داشته یا نه اجازه راه پیمایی و تظاهرات به کسی داده نشد و به همه هم گوشزد کردن که نیاید و عواقبش پای خودتون حالا این وسط چند نفر ادم شجاع و پی گیر حق خودشون و عاشق شهادت راه افتادن رفتن تو خیابون این وسط هم از اونجایی که گفته شده بود و اینکه در اینجور مسائل جای هیچ شوخی نیست و حلوا و شیرینی هم پخش نمیکنن رفتن و کشته هم شدن. پس به من و اقای دکتر ربطی نداره چون با تمام اخطارهایی که مسئولین دادن بازم اینها رفتن و اگرم کسی از این موضوع ناراحته بره و به باعث و بانی این امر و اون فردی که امر فرمودن این افراد بریزن بیرون بگه چون خون این ادمایی که کشته شدن چه شهید باشن چه نباشن پای اوشون هست و این من نبودم که بگم برید و اونها هم رفته باشن و کشته شده باشن حالا کسی به من بگه
مسئله دوم اینکه اقای دکتر اسلحه بر نداشتن بیان وسط تیر بزنن به دختر مردم که شما هم اینجوری میگید. سپاه و ارتش و نیروی انتظامی هم اگر حق تیر داشته باشن از کمر به پایین هست پس نتیجه میگیریم این تیری که زده شده و به نقطه حساس ندا خانوم خورد و سریع هم کشته شدن با هدف گیری دقیق بوده و من تا به الان در هیچ کدوم از فیلمها ندیدم بسیج و سپاه و ارتش و نیرو انتظامی باشن که تیرو زدن
سوم اینکه اگه شما به فیلم توجه کنید میبینید فیلمش کاملا حرفه ای و با تکنیک های فیلم برداری بوده مثل همین فیلمی که از تلوزیون یک هفتست هر دو دیقه یک بار میزارن پس کسی که فیلم گرفته ادم حرفه ای بوده و کاملا به سوژه مورد نظر تسلط داشته
با تمام اینهایی که گفتم با یه خورده فکر میفهمیم کار هرکس بوده نه از طرف نیروهای دولتی بوده نه خود تظاهر کننده ها
پس این وسط هر اتفاقی میوفته یک جانبه نباید نگاه کرد و سریع مقصر رو کسی ندونیم
اخرین مطلب هم اینکه
این چند وقت از همتون ممنون اومدید و درباره این چند روز نظر دادید از مونای عزیزم با اینکه بعضی حرفاش ناراحتم کرد ممنون که اومد وقت گذاشت و حرفش رو هر چند که مخالف بود زد امیدوارم اگه منم حرفی زدم که ناراحت شده به دل نگیره همینجا هم ازش معذرت خواهی میکنم. مریم خانوم که من نمیشناختمش. هستی جونم که واقعا دوستش دارم. سودابه ی گلم که اخر من نفهمیدم طرف دار کیه! اونایی که رفتم و وبلاگاشون نظر دادم کسایی که نرفتم و نظر ندادم. اونایی که جواب نظراشون رو ندادن و بقیه دوستان که این چند وقت همه حرفام رنگ و بوی انتخاباتی داشت و خستشون کردم وتحملم کردن و خودم که چند وقت خیلی زحمت کشیدم![]()
![]()
اگرم حرفی زدم، ناراحت شدید از همتون میخوام ببخشید و بلافاصله با خوردن یک بستنی دهنتون رو شیرین کنید تا کاملا از یادتون بره و اگر نرفت من دیگه نمیتونم کاری کنم براتون![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:31 توسط کلوچه خانوم





