یه روزایی که صبح زود باید از خونه بزنم بیرون و راه بیوفتم به طرف دانشگاه یه صحنه هایی میبینم شاید هیچ کس بهش توجه نکنه ولی من هم بهش توجه میکنم هم تا دو روز تو فکرشم!
دو هفته ای میشه روزای سه شنبه که صبح زود باید از خونه بیام بیرون اگه بخوام با بی ار تی مسیر دانشگاه رو بیام نزدیکای میدون انقلاب بیشتر مسافرا بچه های مدرسه ای میشن
این وسط یه اقای اخوندی هست که دقیقا ایستگاه دانشگاه ما پیاده میشه و دخترش رو میبره مدرسه (البته فک کنم، اطلاعات دقیق ندارم) به هر حالا اونجا پیاده میشن
خدا میدونه این بچه ی حدود سنای 9ـ8 ساله چجوری تو اتوبوس باباش رو بغل میکنه و رو پاهاش میشینه و باهاش حرف میزنه
بوسش میکنه و باباشم با ارامش کامل مواظبشه که زیاد شیطونی نکنه!(بچش یه خورده شیطونه)
یه بارم بعد از اینکه اتوبوس تقریبا خلوت شد و یکی از صندلی ها خالی شد دخترش پرید و نشست رو صندلی. چند لحظه بعد از جاش بلند شد و دست باباش رو که نمیخواست بشینه رو گرفت و با هزار خواهش و التماس نشوندش رو صندلی و خودشم نشست بغلش و دست انداخت دور گردنش
دوس دارم بهش بگم
حاجی! شاید با عمامه و لباسی که داری کسی دوست نداشته باشه..... من و امثال من که فقط ظاهر یه لباس براشون مهمه
ولی مطمئنم برای دخترت بابای دوست داشتنیی هستی
به دید من شاید زیبا نیای ولی برا دخترت زیباترینی
لباسی که دخترت با بوسه هاش و در اغوش گرفتن هات به تنت کرده لباس همون پیامبریه که زینتش دخترش بود
اما الان ازت خوشم اومد! با همون عمامه و لباس!
خداروشکر میکنم در کنار صحنه هایی که تو کوچه های تنگ و تاریک دختره بغل پسره نشسته یه همچین کسایی رو هم میبینم!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:7 توسط کلوچه خانوم
قرار بود ارتباط بعدی از نمایشگاه باشه که نشد و الانم سه روز از اخرین باری که رفتیم نمایشگاه میگذره
اصلا دوست داشتم یه چند شب هیچی ننویسم
مخصوصا از نمایشگاه
خب چه معنی داره هر روز هر روز چادر چاخچول کنیم هلک و هلوک این ور و اونور بریم![]()
دیگه خودمم از هرچی مصلا و نمایشگا بین المللی بدم اومد
بااین حال امروز که بابا از مکه اومد تو این گیر و دار بهش میگم فردا بیا بریم نمایشگاه گل و گیاه!![]()
یک چیزی من میگم
نگید نه!
فردا عکس من رو تو روزنامه دیدید به عنوان قاتل یا مقتول نگید نه!
امروز طی یک عملیات مسلحانه سه نفر در محلمون به وسیله ی اسلحه ای که نمیدونم نوعش چی بود مجروح و به بیمارستان انتقال داده شدند که در این بین یک تن از مجروحان طلا فروش که دزدی از مغازه ایشون صورت گرفته و دو نفر دیگه از اهالی محل بودن
در طی هفته ی اخیر هم اونجوری که مامانم روایت میکنه تو پارک نشسته بودن و دوتا پسر در حدود سنین راهنمایی ـ دبستان با چاقو به یک پسر دیگه حمله ور شده و در جلوی چشمای مادرم و دوستش که مثلا برا تفریح رفته بودن پارک چاقو میکنن تو کتف پسره دیگه مامان و دوست مامانم اینجوری![]()
یه چند ماه پیشم یه زنه خودش رو از طبقه نمیدونم چندم اپارتمانشون پرت کرده پایین و بنگ! مغزش پاشیده کف پیاده رو و همه ملت آه 
همچنین حدود باز چند ماه پیش یه سرقت در یکی از پاساژ های محل صورت میگیرد که دوستم و خواهرش در محل حادثه حضور داشتن و اینطور گزارش کردن که در حال تماشای ویترین یک طلا فروشی بودن که یهویی بنگ بنگ! صدای تیر اندازی در فضای پاساژ مپیچه و همه ولو میشن رو زمین و وقتی بلند میشن میفهمن تو پاساژ دزدی شده!
خلاصه همین دیگه
من الان خوابم میاد میخوام برم بخوابم
مثلا نصفه شو بیده
خب عزیزان
شبتون به خیر
خدا بخواد میام این پست ابکی رو کامل میکنم فردا پس فردا
پی نو:
شیوه ی خبر نویسی رو تو این پست استاد کردم!![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:13 توسط کلوچه خانوم
امروز چنان با شوق و ذوق از خواب بیدار شدم. تازه منی که یک دیقه از خوابم نمیزنم و اگه قرار باشه سر ساعت بیدارشم دقیقا همون ساعت بیدار میشم، یک ربع زودتر از خواب بیدار شدم. همیچن خودمون رو رفت و روب کردیم ( خدارو شکر نگفتم خودم رو جارو کشیدم) بعدشم رفتیم سر قرار (قرار به معنای عام نه هااااااا به معنای خاص منظورمه!)
زد و دوستمم ساعت قرار نیمد و زیر پای ما علف سبز شد و زرد شد و همسایمون هم سه بار از جلومون رد شد و تیکه انداخت تا بلاخره با زور اس ام اس و زنگ بچه ی مردم رو از تو رخت خواب کشیدیم بیرون! چقد پشت تلفن فحش داده ![]()
از مزایای مترو براتون همینجا بگم که سه سوت نشده رسیدیم نمایشگاه ولی له و لورده شدیم.....تو واگن دست و پامون که هرکدوم یه طرف بود و کیف و بقیه وسایل هم بماند که با چرخش صد و هشتاد درجه افتاده بود رو سرم! (به جان خودم
) بعدشم به دلیل نبود اکسیژن کافی تا برسیم ایستگاه مزبور نصف سلول های مغزمون دچار نقص عضو شد! (اینم باز به جان خودم
)
ولی جاتون خالی نباشه که ما جاتون رو پر کردیم :)) کتابا خیلی عالی بود مخصوصا انتشاراتی هایی که خیلی مطرح هستن مثل امیرکبیر انتشارات اسلامی و بقیه اینا.......ادرسشم اینجوریه که از دراصلی وقتی وارد سالن میشی سر گیجه میگیری ولی یه خورده که بگردی دست راست به صورت عمودی یعنی از شمال به جنوب یه سری غرفه هست کتاباش از همه بهتره مخصوصا اخرای سالن (قشنگ توضیح دادم؟)![]()
اون کتابایی که میخواستم رو نخریدم....نمیدونمم چرا. خیلیاش رو پیدا کردم ولی حیفم اومد بخرم اخه بیشترش نویسنده های ایرانی بودن منم خیلی از نویسنده های ایرانی خوشم نمیاد همشون فقط بلدن از کتابای خارجیا تقلید کنن......هی بچه ها تو کوچه خیابون میخونن: تقلید کارـــــ است ـــــــ جزو ــــــــ هست ولی این نویسنده های ایرانی گوش نمیدن
بعدشم من فک میکنم امسال از سال پیش خیلی بهتر بود......سال پیش این فیلم یانگوم خیلی تو بورس بود هر چیم کتاب تو نمایشگاه به چشم میامد کتابای "اقدس در اشپزخانه" و "اشپزی بالقیس" و اینا بود ولی امسال نوع پیشرفته ترش اومده که طرز نگه داری همسر رو یاد میداد! خب به نظر من خیلی مفید تر از اشپزیه. اشپزی رو همه بلدن ولی ببینم تو بلدی همسر داری کنی؟؟! عمرا! پس این کتابا خیلی بهتر تره ![]()
نسبتا رمان های تاریخی و کلا کتابهای تاریخی به چشم من خیلی زیادتر از سالهای پیش بودن....به خصوص که مردم هم استقبال میکردن.
بعدشم اگه یه وقت خسته شدید میتونید برید بیرون از سالن و تو چمنا که همشم اب بهش میدن و وقتی پات رو میزاری توش سه متر پاهات میره تو چاله ی گل بشینید و به صدای این خانومه که نمیدونم از کدوم شبکه رادیویی حرف میزنه گوش کنید......کرکر خنده بود. از اول تا اخر حرفاش چی بود؟ فلان بچه با پیراهن فلان و فلان گم شده از یابنده تقاضا میشود بچه رو به پدر و مادرش برسونید جنب ماکت ماهواره امید (که اخرم ما این ماکت ماهواره امید رو ندیدیم) یا اینکه تبلیغات ایس پک و پشمک مک (اسم دقیقش رو نفهمیدم چی بود والا!) و قلم چی و کنکورت را قورت بده رو میکرد
این قسمت بین الملل نمایشگاهم خیلی عالیه
مخصوصا برا کسایی مثل من که سه تا زبون رو به صورت فول صحبت میکنن و زبانهایی مثل انگلیسی رو شاخشونه!
ولی خب عیبی هم نداره اگه زبان بلد نیستید بیشتر کتابا عکس داره میتونید عکساش رو نیگا کنید.....تازه شیش تا ادم خارجی هم می بینید :))
فقط میمونه بخش کودک و نوجوان و مهمترین دستاوردش برای من، که تونستم لپ سه تا از بچه هایی که بغل مادراشون خواب بودن و مادراشون هم سرشون به کتاب ها گرم بود رو ابتدا انگوشت بزنم و بعد بوس کنم. فداشون بشم انقده ناز بودن![]()
ولی کتابای کودکان از سالای قبل بدتر شده بود
جزئیات نوشت:
1) با دوتا دختره دوست شدم که از یزد اومده بودن......منم سوتی دادم فک کردم از جنوب اومدن اخه هم قیافه هاشون به جنوبیا میخورد هم لهجشون.
2) یه انتشارات پیدا کردم اسمش "کیا" بود....حالا شوما فرض کنید برا ما بوده (که نبوده)![]()
3) از 30تا راهرویی که سالن اصلی داره ما فقط تونستیم 7 تاش رو بریم!!!!!!! این یعنی ما یک روز دیگه هم اونورا پلاسیم![]()
توصیه نوشت به اونایی که قراره برن:
هر کدوم از غرفه دارا که گیر سه پیچ دادن بیا این کتاب رو بخر شوما فقط لبخند بزنید از کنار اون انتشارات رد بشید. تنها در این صورت میتونید خلاص بشید وگرنه باید یک مقدار هنگفتی جیبتون خالی شود! از ما گفتن بود
من دیگه مردم از بست انگوشتان رو بر کیبورد مورد نظر فشردم
تا ارتباط بعدی بازهم از نمایشگاه کتاب
خدافظ
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:28 توسط کلوچه خانوم
* نشسته بودم و به گوجه سبزهایی فکر میکردم که تا چند دیقه پیش بودن و حالا دیگه نبودن
دلم خواست همه فصل ها گوجه سبز داشتن ، چاغاله هم داشتن ولی کمتر گوجه سبزش بیشتر میبود
همیشه هم یک دونه گوجه سبز گوشه لپم میزارم یک دونه هم میگیرم دستم یه وقت فاصله بینشون نیوفته اصلا دوس ندارم نبودنش رو حس کنم چه برسه انتظار کشیدنش رو!
سر خوردنشونم قول دادم تنها باشم......انقدر صدای ملچ و ملوچش زیاد و با عشق میخورم که اگه یکی بغلم باشه فکر میکنه از استرالیا اومدم گوجه سبز تا حالا ندیدم!
چند روزی هست به سرم زده ترشی کلم و چاغاله و گوچه سبز رو کلا ترشی همه چیز رو درست کنم.
فقط کاش میشد همه چیز رو ترشی کرد
تا هر وقت تموم میشن یه سری بهشون بزنیم
خاطره هامون...
خنده های بیاد موندنیمون
دوستهایی که قبلا بودن و الان که نیستن جای خالیشون بیشتر احساس میشه
یاد کسانی که باید یادشون تو ذهن و قلبمون باشه ولی همیشه ازشون غافلیم
و عشق هایی که گاهی یادمون میره به سختی به دستشون اوردیم و حالا به راحتی از دستشون دادیم!
*چند روزه حسابی همه چیز ریخته به هم
یک هفته هست بابا رفته مکه و دیشب که زنگ زد من اصلا باهاش حرف نزدم!
از اینورم سه شنبه یه امتحان داشتیم با اینکه خیلی خونده بودم ولی سر امتحان هیچی بلد نبودم و اگه به لطف تقلب ـ تغلب نبود صفر هم نمیشدم چون زیر دستم جزوه بود.
بعدشم امشب گفتم برم مسجد یه نماز درست و حسابی بخونم که از اول تا اخر نماز من تو حرم امام رضا و مشهد و هر چی زیارتگاه تو ایران هست بودم!
به خاطر این امتاحانا اصلا حالم خوب نیست
یکی یه خورده بهم امید بده ه ه ه ه!!!!!![]()
من اینجوری نبودم اخه
یه بار مطلبی رو میخوندم تا دو سال تو ذهنم میموند![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:42 توسط کلوچه خانوم
*اصلا این معادله رو نمیتونم تو ذهنم تجزیه تحلیل کنم![]()
کسی که هنوز نمیدونه چجوری باید از یه وسیله ساده مثل گوشی و اس ام اس استفاده کنه
میخواد باهاش تبلیغ انتخاباتی هم بکنه ؟!![]()
فک کن روزی ده تا اس ام اس بدن با این مضمون:
" به میر حسین موسوی رای بدهید"
حتما توقع دارن منم جواب بدم چشم![]()
بدون هیچی و فقط صرف یه اس ام اس که ده بار سندش کردن برام
دیده بودیم به نفع کاندیدای مورد نظر تبلیغ میکنن و بیشترین تبلیغات هم از طریق رسانه هاست
ولی نه به این شکل و شمایل![]()
حالا منم یه طرح به ذهنم اومده که بگیریم یه موشک درست کنیم
روش اسم ـ بیییییییب ـ رو بنویسیم پرت کنیم وسط خونه های ملت
بعد اون خانواده هم باید رای بدن چون اگر ندن سولاخ میشن![]()
*نیز
دارم فکر فوکولم تا جیب مقدس بابا را در زمانی برگزاری 29 دوره نمایشگاه بین المللی "چیز" ( همون کتاب به زبون افردا عام و "چیز" به زبون افراد دارای بیماریهای خاص!) چجوری باید خالی کنم
"چیز" هایی که میخوام رو لیست کردم.....فقط هی هرچی حساب میکنم پولش را ندارم![]()
بابا هم که دو هفته ای نیست و من باید برم کوپن بفروشم پول "چیزمون" دراد
در همین راستا یک روزی میشه هر شیء تو خونه میبینم به فکرم میرسه شاید در مورد این هم کتابی منتشر شده اسمش رو به لیست "چیز" هایی که قراره بخرم اضافه میکنم
اینجوری:
روئیت شدن یک جوراب سوراخ.......خرید کتابی با مضمون فواید جوراب سوراخ یا جوراب سوراخ در اقتصاد جهانی!
دیدن کلم تو میوه فروشی سر کوچه.......خاصیت های کلم و ترشی کلم و مربای کلم و نقش ان در فرهنگ اصیل کلم پلو
حالا شوما هم اگه کتابی سراغ دارید که قشنگه اسمش رو به منم بدید اگه ارزون بود میخرم
*انقد دوس دارم لپ این سلحشور رو بکشم بگم مادر جان![]()
با این فیلمی که ساختی ایران از خنده نترکید باید خدارو شکر کنی
برنامه کودک پدر ژپتو از این فیلمی که ساخت بهتر بود با این قسمت پایانیش!
پی نو:
1) این پستمون خیلی "چیز" تو "چیز" نشد؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:51 توسط کلوچه خانوم
از اونجایی که ما فدایی جان بر کف دوستان و حاظر و اماده ایم تا یکی مارو به به چیزی دعوت کنه و ما با سر انجامش بدیم
از این رو
دوست گلم هستی جون منو بازی دعوت کرده که با منت فراوان ان را میپذیریم دیگه![]()
ده تا (که ما اصلاحش کردیم به پنج تا) از سوتهایی که دادم و به یاد موندنی شده برام، بنویسم
که البته بخوایم بشماریم بیشتر از ده تا در روز میشه
ولی دیگه من نمیتونم همش رو اینجا بنویسم![]()
یکی بود یکی نبود
یه دختره بود
چون این دختره خیلی خودکفا بود و خدا هم نمیکرد یه وقت یه چیز دلش میخواست زمین و زمان رو بهم میبست تا به اون چیز برسه
یه روز که خیلی بچه بود.....خیلی بچه تازه راه افتاده بود!![]()
دلش هوس هندونه میکنه و میره که از سر کوچه هندونه بخره
اون موقع هندونه کیلو 150 بود.....دختر کوچولوهه یه هندونه میخره به قیمت 700 تومن
وقت میاد خونه میفهمه ای داد و بیداد هندونه کیلو 150 بود مرده بهش داده 700
و چون این بچه بسیار بسیار خودکفا تر شده بود چون تونسته بود هندونه بخره فکر میکنه مغازه دار سرش کلاه گشاد گذاشته و میره که با مغازه دار دعوا کنه و این کار رو هم میکنه
اینجولی
وقتی دعواش تموم میشه مغازه دار توضیح میده خب این هندونه یک کیلو که نبوده چهار کیلو بوده ه ه ه ه
دختره![]()
انوقت دختره به سزای عمل زشتش که بی ادبی به بزرگتر بوده میرسه و با یک لبخند ملیح بدون هیچ حرفی بدوووووووو از مغازه میاد بیرون و میره به سمت خونه![]()
چون فهمید که حسابی گند کاری کرده
بعله
دوباره یکی بود یکی نبود
همون دختره ی قصه ی بالا
کلاس اول میشه و وارد مدرسه میشه
چون این بچه خیلی باهوش بوده و تمام فکر و ذکرش معطوف میشده به مدرسه و اصلا حواسش به برنامه های جانبی مدرسه مثل اردو نبوده یک روز معلمش سر کلاس درس اعلام میکنه بچه های عزیز قراره یه روزی ببریمتون اردو
اون بچه ی حواس جمع هم فک میکنه معلم میگه فردا قراره بریم اردو
میره سه پیچ میشه به مادرش که باید فلان کار و بهمان کارو انجام بدی که ما فردا میخوایم بریم اردو![]()
مادره هم هی میگه بچه جان یه نامه ای رضایتنامه ای باید داشته باشی حتما اشتباه میکنی
ولی بچه گوشش به این حرفا نبود و مرغش پستاندار بود
وقتی فردا بچه با مادرش و یک عالمه خوراکی میرن مدرسه و بچه میبینه همه رفتن سر کلاس و معلم داره درس میده
دیگه خیلی جلو بچه های کلاس و معلم و مامانش ضایع میشه فراوان و اینجوری![]()
و باز هم به سزای عمل زشتش میرسه
یک بار هم تو مهمونی همین بچه بده سر سفره شام میاد که یه چیز از اونور سفره برداره کلش میره تو اب مرغ
و سرش میسوزه و مامانش هم غش میکنه چون مادره فک کرده اب مرغ خیلی داغه
و تا یک هفته هر جا میرفته کله اش بوی مرغ میداده
چرا؟
چون مامانش هی به بچه میگه بشین انقد تو مهمونی شلوغ نکن ولی بچه گوش نمیده![]()
همین بچه هه یه روزی اون وقتایی که کوچولو بوده با مامانش میره خونه خالش اصفهان و چند روز میمونه
یه روز با بچه های خالش دم در کوچه داشته بازی میکرده که یه ماشین عروس میبینه و همه با هم میرن دنبالش
انقد میرن و میرن که گم میشن
برا همین تصمیم میگیرن که پسر خاله بره یه طرف رو بگرده دنبال خونه دخترا هم یه طرف رو
اخرش از اونجایی که خیلی باهوش بودیم دخترا پسر خاله رو هم گم میکنن و میشینن تو خیابون به گریه کردن![]()
و یه خانومی که اونجا بود میاد تا بچه هارو برسونه به اغوش گرم خانواده
ولی چون این دختر خاله از تهران اومده بود و خیلی هم باهوش بود از جلوی در خونه رد میشن ولی نمیفهمن این خونشونه و هی تو کوچه های دیگه رو میگردن
تا بلاخره در یک جایی پسر خاله بزرگه گمشده ها رو در خیابون پیدا میکنه و از خانومه تشکر میکنه و برمیگردیم به اغوش گرم خانه
دیگه خیلی زیاد شد
بغیش رو نمیگم
پی نو:
۱) بعضیهاش سوتی نبود همینجوری یادم اومد نوشتم
۲) اون عروسیه هم عروسی دختر خالم بود
۳) کلا من از همون ابتدای ورودم به مدرسه نمیدونم تو حرفام چه انرژیی ساتع میشده که همه فکر میکردن همیشه یه خبرایی هست!
اقا نیست![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:56 توسط کلوچه خانوم
خسته شدم از این همه جنگولک بازی
با من باشه هیچ وقت عروسی نمیگیرم.....یک راست میرم خونه بخت وسلام![]()
شاه پریون که نمیخوان ببرن......تا ریخته دختر
این همه خودت رو بکش و به دار بنداز برای یه شب
یه شب که هیچ چیزشم معلوم نمیشه جز خستگی عروس و داماد و خانوادهاشون
به علاوه حرف و حدیث های پشتش که عروس چین کوچیکه ی لبه ی دامنش یه نگین کم داشت و اینکه تو میمونی چی جواب بدی![]()
غذا کم بیاد میگن چقد خسیسن
زیاد بیاد میگن چقد اینا اصراف میکنن
به اندازه هم بگیری باز یه چیز دارن بگن......میگن چه به اندازه گرفتن ترسیدن زیاد بیاد!![]()
اونوقته که باید دو دستی کوبید بر ملاج بلکم مرحمی باشه بر دل زخم خورده خانواده ها
فک کنم خستگی این چند روز با یک هفته خوابیدن هم رفع نشه
مخصوصا گلوی خدابیامرز که در حین مراسم کل کشی نابود شده و تا چند وقت همه میپرسن چی شده و من باید توضیح بدم فقط بنده در مجلس عروسی کل میکشیدم همچین که سالن میلرزید![]()
یکی هم نبود بگه......الان که داری خودت رو میکشی فکر پس فردا که باید جوابگوی جمع باشی با این صدای گوش خراش رو هم بکن و چه بسا من تلاش خودم رو کردم تا جایی که میتونم از این جلف بازیا در نیارم ولی نشد![]()
و بگم از پاهای تاول زده
به گندگی سیب زمینی.....هی هر روز باد میکنه، میترکه دوباره از نو باد میکنه!
کفش هم بود کفشهای قدیم
هر چقدر همه خواستن با سلام و صلوات مجلس رو برگزار کنن ولی نشد
این شیطان چه کارهایی که نمیکنه
سلام و صلوات که هیچ....همه ازاول تا اخر وسط مجلس بودن. مخصوصا بعضیا که توبه کرده بودن دیگه نرقصن!
دلم میخواست یه پشت بوم داشتیم
لاحاف و تشک و بالشت رو میزدیم زیر بغل میرفتیم صفا
یه پشه بندم میبستیم. لاحاف و تشک و متکارو میزاشتیم تو پشه بند
خودمونم وسطش ولووووووووو میشدیم به صورت تاق باز. این پشه ها هم هی دور پشه بند وول میزدن و میخواستن بیان تو ولی نمیتونستن و بهش میخندیدیم
اونوقت یک هفته همه میخوابیدیم
پی نو
1) هنوز پست ویژه هستی جون محفوظه هااااااا......داریم تو ارشیو دنبالش میگردیم!
2) لطفا اون دو جمله اول پست رو خیلی جدی نگیرید.......جوونیم یه چیز میگیم. کلمون داغه
تولدانه:
تولد تولد تولدشون مبارک
یکی تولد برادر خودم یکی تولد کسی که عین برادرم میمونه
اولیش که جیگر دل ابجیه و عشق خودمه.....داداش گلم که همین امروز تولدش بود و قراره فردا تولد بگیریم چون امشب رفته بودیم مراسم جا خالی دوماد*!![]()
یکیشم تولد اقا وحید گلمون که عین برادر خودم میمونه یه دو روزه از تولدش گذشته البته
خبر نداشتیم وگرنه زودتر تبریک میگفتیم البته
(جمله تاکیدی!)
مبارکتون باشه
* جا خالی دوماد یه مراسم اصفهانیه که خود منم در چگونگی برگزاریش هنوز موندم و یه شب بعد از عروسی برگزار میشه!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:30 توسط کلوچه خانوم
قند پارسی و سعدی و خیام و عطار همه جای خود
از این طرف قیصر و فریدون هم که سیخ میکنن تو جیگر ادم
یه طرف اون دور دورا یه سری شعر هست نه فقط تو ذهن من بلکه تو قلب و در ائورت و مویرگ و بطن سمت چپ و اینا هم جا گرفته
و اون شعری نیست جز شعرهای عرب جاهلی
حیف که یه ننگ جاهلی پشت هر چیزی که از عرب به یادگار مونده هست وگرنه الان بایستی تمام شاعرای ما و شاعرای عاشق پیشه فرانسه پیش عرب جاهل لنگ مینداختن
به جان خودم
همه چیز از خالصانه و طبیعیش تو شعراشون موج میزنه
از وصف اسمون کویرشون تا دختر چادر بغلی! که تو صحرا راه میره و باد موهاش رو نوازش میکنه
حال وگویم چرا یهو یاد شعر عرب جاهلی افتادم
دیروز بیکاری زد به سرم و همه کمد رو ریختم بیرون تا تمیز کنم
همه خاطراتم باهاش ریخت بیرون
از دفترایی که دوستام توش خاطره مینوشتن
تا دفتر خاطرات خودم و خاطرات مسافرتهایی که رفتیم
یه دفتر کوچیکم اون وسطا بود بدون جلد
یه شعر توش نوشته بودم
دو بیت اولش این بود
دانه های نخودیم در یک جا نشسته ایم تو یک غلاف
باد امد و ما را با خود برد یکی به دشت و یکی به باغ
یادم میاد این شعرو وقتی نوشتم که یکی از داستانای هانس کریستین اندرسون رو خوندم
فقط موندم که چی شد من این همه سوژه رو ول کردم چسبیدم به نخود فرنگی!![]()
مضمون و موضوع به کنار
هیچ قافیه هم نداره اخه![]()
حالا وقتی مقایسه میکنم شعر بچگی خودم رو با این شعرای عرب جاهلی
میبینم اونا خیلی چیزایی رو که ما تو قرن بیستم با این همه اطلاعات حتی یه ریزه هم بهش توجه نمیکنیم اونا توجه میکردن چون جاهل بودن مثل بچگیهای خودم
ندیدن دیدنیهای کوچیک جاهلیت نیست اینکه همه چیز رو ریز ببینیم جاهلیته!
دوست دارم برگردم به دوران جاهلیتم![]()
پی نو:
1) پست ویژه ی هستی جونم در اولین فرصت گذاشته میشود!
۲) پس فردا نیاید بادمجون بکارید زیر چشمم بگید این دختره مدافع حقوق اعراب بود 
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:10 توسط کلوچه خانوم





