بهونه برا دو ماه گریه نکردن امشب فراهم شد و ترکید این بغض دو ماهه بلاخره
وقتایی میشه دوس دارم زار زار بزنم زیر گریه ولی نه غرور اجازه میده نه اشکا همراهی میکنن
بهونه برا دو ماه گریه نکردن امشب فراهم شد و ترکید این بغض دو ماهه بلاخره![]()
وقتایی میشه دوس دارم زار زار بزنم زیر گریه ولی نه غرور اجازه میده نه اشکا همراهی میکنن![]()
اما وقتش که برسه چنان اشکی میریزم دل خودم به حالم میسوزه
جا داره با همین تریبون از مامانم تشکر کنم
به خاطر حرفایی که امشب بهم زد
گفتش:
من تو این خونه زیادیم
(با یه لحن خیلی بدی و مخلفات)
فقط میخوام دیگران رو حرص بدم
برا بابام یک دونه کار انجام ندادم
خب مسائل خیلی مهمیه....شاید گریه ی شما در نیاد ولی گریه ی من درومد![]()
مخصوصا با اون حرف اولش
البته این وسط بابا طرفدار من بود ولی دیگه هیچی نگفت
چون همه میدونیم یه وقتایی که فشار رو مامان زیاد باشه همه چیز سر من خالی میشه!
دقیقا بگم تا دو دیقه پیش بالشت رو گرفته بودم تو بغلم و در حالی که های های گریه میکردم از خدا خواستم نسل من مردم ازار رو از رو زمین بر داره بلکه مامانم راحت بشه
چون قصدم خوابیدن بود دیگه نیمدم نت
یه خورده با گوشی ور رفتم و دیدم نمیشه یه سر رو باید بزنم
با گوشی اومدم و یه خورده حرفای سوفی رو خوندم یه خورده وب هستی رو خوندم دیدم همچین دلم شاد گشت![]()
همونجا حرفم رو پس گرفتم که خدایا حالا ما یه چیز گفتیم تو ندید بگیر
بدشم اومدم این پست رو گذاشتم
یه لحظه با خودم فکر کردم هیچی نشد و من از خدا خواستم منو برداره
اگه خدایی نکرده تو زندگیم یه اتفاق بزرگ بیوفه میخوام چیکار کنم؟
حتما با تبر و تیشه میوفتم به جون خودم! حتما![]()
پی نو:
1) الانم دلم داره خنک میشه یه جا دارم حرف بزنم و کسی اینجارو نداره(
)
2) بعد از گریه یه سر رفتم جلو اینه دیدم دماغم شده اندازه خرطوم فیل.......تصمیم بر این شد دیگه گریه نکنم حتی اگه داشتم میترکیدم! به جاش خودم رو وصل کنم به برق فشار قوی ![]()
۳) سلطان غم
...
مادر!
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:12 توسط کلوچه خانوم
حسابی از این بارونی که امروز شروع کرد به باریدن اعصابم خورد بود
دیرم رسیدم سر کلاس و با دیدن استاد حالمم بدتر شد
اونوقت استاد پرو پرو زل زده تو چشام و میگه تا الان کجا بودی؟
دلم میخواست بزنم تو مغزش
بگم مگه تو دو هفتست سر کلاس نمیای و برا خودت با خیال راحت معلوم نیست کجا ییلاق قشلاق میکنی ما گفتیم کجا بودی
تو دلم گفتم حیف که استاد تاریخی و من با واسطه عاشقتم وگرنه همینشم لزومی نداشت بیام![]()
![]()
حرف کشید به مردای عرب و بی غیرتیشون و استادم برا خودش گفت و گفت
بهش گفتم ما چی از غیرت مردای ایرانی دیدیم که حرف بی غیرتی مردای عرب رو میکشیم وسط؟
چشمای پاکی دارن؟
خیلی با ایمانن؟
به چیشون مینازیم که از بقیه عیب و ایراد میگیریم!
استاد: امروز تو اعصاب نداری؟
ـ نع
دیگه بگم در همین لحظاته که خونم به جوش میاد وگرنه در هیچ حالت دیگه کاری با کسی ندارم (همون قضیه ی الان من گیلاسم
)
پی نو
1) کلا خدا نکنه به یه چیز حساس شم تا یک هفته هرچیزی که وابسته به اون موضوعه جلو پام سبز میشه
.......خوب شد من گفتم همه دماغ عمل میکنن! دیروز یکی از دوستام رو دیدم دماغش رو عمل کرده بود محشرررررررررر![]()
خدایای شکرت....این توش چه حکمتیه من نفهمیدم!
۲) جدیدا برا خرید عروسی مادر عروس، پدر عروس، و دختر خاله و خاله ی عروس بدون خانواده داماد و خود داماد میرن......واقعا از نقش پر محتوا و چشم گیر دامادی تو عروسیا باید تقدیر کرد![]()
عمرا اگه اینی که گفتم دختر خالم باشه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:0 توسط کلوچه خانوم
- تو خیابون راه میرم و نگاهم به پسر جوونیه که پاهاش پیچ میخوره و در حال افتادنه، میخندم
- اتوبوس ترمز میکنه و خانومی که جلوم وایساده با یه چرخش پروانه ای و به زیبا ترین حد ممکن میوفته روم! تا اخری که برسم به مقصدم و حدود نیم ساعتی میشه، میخندم
- به پسر کچولوی تو مترو که با یه دست دست مامانش رو گرفته، دست دیگشم تمبر هندیه و دور لباش هم کثیفه و با اون چشمای درشت و گردش داره نگام میکنه، میخندم
به تویی که داری نگام میکنی و چشم ازم بر نمیداری...
میخندی
میخندم!
نکته: نوع جدید اسکیزوفرنی یافت شد!
نتیجه گیری اخلاقی: خنده بر هر درد بی درمان دواست
نتیجه گیری نکته: خنده بر اسکیزوفرنی دواست
پی نو
1) چرا هیچکس آپ نمیکنه بعد یهو همه اپ میکنن؟ چون دوس دارن![]()
2) یک هفته هست روی تمام بازارای تهران رو سفید کردیم. منم بدم میاددددددد
3) بعله ![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:40 توسط کلوچه خانوم
یه زمانایی لازمه به خودم افتخار کنم
اینکه اخر شب همه در حال مرور خاطراتشون با
boy friend وgirl friend هاشون هستن
من تو فکر تحلیل و بررسی سوتی هایی که در روز دادم!
گاهی وقتا هم یاداوری گذشته میشه و سوتی های مثلا دو سالگی هم یادم میاد (این دیگه فاجعست)
واقعا هم جای افتخار داره
من به چی فکر میکنم
پسر همسایه بغلی با این اهنگی که گذاشته و با صدای بلند میخونه داره به چی فکر میکنه!
پ.ن:
1) هوای امروز طعم شالیزارای شمال رو میداد....بعد از یه بارون بهاری هیچی بیشتر از یه نفس عمیق به ادم نمیچسبه. مخصوصا اگه به اندازه ی معدود انگشتای دست لذت نفس کشیدن همچین هوایی اونم تو تهران رو داشته باشی!
۲) امروز سر کلاس رفته بودم باز تو نخ دماغ بچه ها
به این نتیجه رسیدم همه دخترا دماغاشون عملیه!.......منم با ماساژ و اینا افتادم به جونه این کوفته
بعد یک ان به ذهنم رسید شاید بشه دماغ رو هم مثل دندون که ارتودنسی میکنن تغییر داد. بدون درد، بدون خونریزی![]()
نظر شما چیه؟؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:8 توسط کلوچه خانوم
الان که روی صندلی نشستم و دارم تایپ میکنم یه دستم به کمرمه یه دستم به کیبرد
خدا میدونه چه جنگولاک بازیا که در نیاوردیم تو این سیزده به دری
(انقد که من یادم رفت فریضه ی مقدس سبزه گره زنی رو به جا بیارم
)
هر چی تو این یک سال همه خوردیم و خوابیدیم تو این یه روز به در شد
اصلا فلسفه ی این سیزده به دری همینه هااااااا علاوه بر نحسی سیزده جونتم به در کنی![]()
اونوقت مثل من فلج مادر زادی بشی دور از جون![]()
بابام به گمونم یه کیلو از چربیهای شکمش اب شده و شکمش رفته تو![]()
مامانمم تمام دست و پاهاش کبوده.....وسط بازیه هفت سنگ رفته خوابیده رو سنگا میگه نمیزارم سنگارو بچینی!!!
زیادی مامانم دلش جوونه![]()
داداشمم به رسم پارسال به جای من جان فشانی کرده و چماغی که سال پیش پسر عموم زد تو سر من خورد تو صورت داداشم![]()
فقط منتظریم ببینیم کی بشه یکی از بچه های فامیل از دست پسر عموم مغزش بیاد تو دهنش
.....کلا رفتارای پر خطر این بچه زیاد داره. سر و صورت ماهارو به جا توپ میبینه!
میگن اگه یه سوزن رفت تو دستتون بدونید بی حکمت نیست و جواب کار خطایی هست که کردید حالا من نیدونم ما چیکار میکنیم که همین روز سیزده به دری خدا جوابمون رو میده![]()
از همه بدتر گلوی من در شرف سولاخ شدن بود از بس جیغ جیغ کردم.
خداوکیلی جون و رمق هیچی ندارم از اینایی هستم که یه باد بیاد غش میکنم ولی یه صدای خوبی دارم.
وسط بازیا نقش سوت داور رو داره! انقد جیغ زدم تو این دشت و دمن کل روستا فهمیدن من صدام خیلی رسا هست![]()
فک کن ما اینور دشت مردا اونور دشت عموم که شب اومده بود خونه میگفت صدای من قشنگ قابل تشخیص بود. خالی میبسته البته یکی دیگه بوده
پ.ن:
1) حس ادمی رو دارم که میخواد عروس بشه یا خیلی عروسی ندیدست و بعد 10سال داره میره عروسی. پس فردا دانشگاها وا میشه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:27 توسط کلوچه خانوم
خودم غش و ضعف میرم برا پستایی که بعد از ساعت 2 میزارم، روی هر چی اثار چخوفه کم کرده
فقط شما این جمله رو داشته باشید
"قرائت فاتحه هم در اواسط برنامه خونده شد"
قرائت فاتحه خونده شد!
جمله یعنی اخر نگارشه. وقتی سر نوشتن یه جمله ی پنج کلمه ای سه بار برم اب بخورم و یه دورم رو نوشته رو نخونم از این بهتر نمیشه
دیروز پسر دایی بابابزرگم اومد خونمون و هیچ کس هم خونه نبود منم خواب بودم وسط حال با پتو و متکا
زنگ که زدن عین فشنگ پریدم و حاظر شدم با همون چشمای پف کرده
فکر کنم فهمیدن خواب بودم
نتیجه گیری اخلاقیش هم این میشود هرگز در زمان تعطیلات عید هوس نکنید مثل قدیم ها جلو تلویزیون بخوابید جوری که انگوشت پاها بخوره به میز (تو بچگی اخلاقم بود)
تنها فایدش به قول مامان تمرین میشه برا اینده مهمون سر زده اومد خونمون بدونم باید چیکار کنم!
حالا اگر یکی نخواد از این تجربه ها یاد بگیره باید به کی بگه![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 15:1 توسط کلوچه خانوم
تا به عمرم فکر نکنم همچین مراسم شیرینی خورونی ببینم! البته به احتمال زیاد اگه بچه های دیگه ی خالم بخوان اینجوری ازدواج کنن همین روال پیش گرفته بشه
حالا خودتون فک کنید
همه خانوما با چادر اونم چادر سفید...بعد مامان من از دیشب یه چادر از تو صندوق دراورده برام دوخته منم هی سر میکردم تو خونه ادا در میاوردم چادر رو میزدم زیر بغلم ![]()
همه نشستن و پدربزرگ عروس شروع کرد به سخنرانی
با بسم الله شروع کرد و یه شیش تا ایه از قران خوند و بعدشم سخنرانی کرد برا همه
همینجور نوبت رسید به پدر و مادر عروس و داماد و همشون صحبت کردن
عمه و خاله و دایی و عموی عروس داماد هم به همین صورت
اخر هر صحبتم همه صلوات میفرستادن
در طول صحبت بقیه همه مشغول گفتم ذکر و ایه الکرسی و اینا بودن
قرائت فاتحه هم در اواسط برنامه خونده شد!!!
اخرشم دست زدیم همههههههههههه
خیلی برنامه قشنگ و مفرحی بود ![]()
دلم میخواد امام زمان بیاد من فرق عزا و عروسی رو بفهمم چیه! اخه اینجوریم که نمیشه![]()
پ.ن ها:
1) از تمام برنامه های عید یک دونش رو هم عملی نکردم. یه عالمه تحقیق انجام نشده یه عالمه کتاب خونده نشده با جزوه و اینا....دوس دارم اصلا![]()
۲) من اصلا کار با سیستم چادر سفید سر کردن رو بلد نیستم
اما اینجورم نیست خوشم نیاد وسر نکنم اتفاقا خیلیم دوس دارم ادم باید متفاوت باشه و خودش رو با محیط وفق بده حتی اگه لازم باشه پوشیه هم میزنم
(از سخنان بنده)
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:30 توسط کلوچه خانوم
اصلا نمیدونم بعد از یک هفته چی باید بنویسم
این نوشتن اولین پست سال سخت ترین کار دنیاست
(اغراق)
از اونجایی که طالقان همه عید دیدنیها انجام شد این دو روزه تو خونه بیکار بودم و هی نشستم تخمه و اجیل خورد صورتم جوش زده هیچ جا نمیرم
یه سیستم باحالی داریم ما تو طالقان
عید همه از تهران میرن اونجا چون اب و هوا خیلی خوبه
عید دیدنی هم اینجوریه که الان مثلا یه خانواده میان خونمون دید و بازدید دو دیقه بعدش ما میریم خونشون بازدیدشون رو پس میدیم!
یه جورم رفتار میکنیم انگار همین الام بعد از بیست ساله همدیگه رو دیدیم![]()
بعد همینجوری چون تو خونه ها همش تو یه ده هست و بغل همه در عرض یک روز کل فامیل رو میتونی ببینی
اونوقت هیچکس که میوه و اینا نمیخوره چون زود میان و میرن
هی همه چایی میخورن
الان من به عنوان یه ابدارچی با تجربه هر جا برم استخدامم![]()
اونوقت اینا همه به کنار
رسوا کردن انقد تو تلویزیون و رادیو گفتن پدیده شاندیز و تبلیغات الکی کردن
نیمدن پدیده ی عید دیدنی های مارو ببینن که....وگرنه از این پیشنهاد های بیشرمانه نمیدادن![]()
من نمیدونم کی این پیشنهاد رو داده و همه هم قبول کردن که سیزده روز عید همه جا تعطیل باشه![]()
دلم پوکید انقد تو خونه موندم
قرار بود بریم مسافرت کنسل شد
هر وقتم به بابا میگم مگه قرار نبود بریم...
یهو چشماش رو میبنده و خر و پفش میره هوا
الان همه باور کنید بابای من خواب بوده!!!
بازم خدا دل دختر خاله رو شاد کنه اومد شوهر کرد بله برونش همین جمعست![]()
وگرنه روز سیزده به دری به جا سبزه جنازم رو باید میبردن مینداختن تو جوب....دور از جون البته ![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:27 توسط کلوچه خانوم





