تبليغاتX
.*•. کلوچه خانوم .•*.
.*•. کلوچه خانوم .•*.
انتظار...

چقدر سخت است گذر زمان و سالها

و تکرار مکرر ثانیه های انتظار

تنها تر از همیشه در جست جوی سرگشتگی، به دنبال وجودت که پرتویی از اوست با امید امدنت در این لحظه های قشنگ دست بر دعا بر میداریم

تا بدانی قلبهامان هر لحظه و هر کجا به شوق دیدار تو در سینمان میتپد

ای مهدی فاطمه!

تلخی ایام هر لحظه بر جانم تلخ تر میشود

و تنها شوق امید امدنت طعم تلخ انتظار را بر کام جانهامان بی اثر میکند

 

پس بیا

که جهان در انتظار امدن توست

پ.ن:

1) سال خوبی داشته باشید برای منم دعا کنید

۲) نمیدونید چقدر دوست داشتم این لحظات اخر سال رو کنار حرم امام رضا یا جمکران باشم. اگه یه وقت رفتید برای منم دعا کنید. خودم نیستم ولی قلبم اونجاهاست

2) اینم از اخرین پست امسال. دوستون دارم خیلی


[ ]
+
بهار امسال را با ما جشن بگیرید :(

یه لحظه تصور کنید لباسایی که همه رو به گرون ترین قیمت ممکن خریداری کردید در اخرین روزهای سال ته مونده، در بساط دست فروشهای محلتون که همه شون هم از برو بچه های خود محلتون هستن ببینید

حتما اولین عکس العملی که از خودتون نشون میدید یا تو سر خودتون میزنید کلافهیا تو سر خودتون میزنید......به هر حال تو سر خودتون میزنید در اخر و چقدر این تو سری خوردن از خود مزه دارهgirl_cray2.gif

 

بعدشم در حدود یک هفته هست هر چی برنامه در مورد چهارشنبه سوری و انسانهای آش و لاش نشون میده رو مامان من پیگیری کاملللللللللل به عمل میارن و اگر خدایی ناکرده یک برنامه ای رو ما بزنیم یه کانال دیگه مامان جیغش در میاد که بزارید ببینم چی میگه در مورد سوختگی و میاد میشینه جلو تیلیوزیون و همینجور نیگاه میکنه و اه میکشه و وای وای میکنه و فحش میده به پسرای گل می

مردم.......منم هی میگم فحش نده ولی بازم میدهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

شانسشم انقدر خوبه یک دونه از این برنامه ها از زیر چشمش در نرفته همه رو دیده.......حالا بعضیاشم هزار بار تکرار کرده ولی بازم میبینه و دل و جیگر خودش رو مثل دل جیگر زلیخا و این بچه جزغاله شده ها میکنه. اگر ما تو اتاقی، دستشویی، حموم، جایی باشیم سریع میکشونه بیرون که بیاید نیگاه کنید ببینید بچه های مردم چجوری جزغاله شدن درس عبرت بگیریدمشغول تلفن

و این در حالیه که ما در هیچ چهار شنبه سوریی در عمرمون دریغ از روشن کردن یک کبریت یا فندک......حالا شایدم روزای دیگه دست به کبریت بزنیم و مثلا باهاش گاز رو روشن کنیم ولی تو این روز دست زدن به کبریت هم قدقن هست چون ممکنه بچه همسایه فشفشه داشته باشه و اتیش کبریت به فشفشه بچه همسایه بگیره و ساختمون بره به فضا

و شما مطمئن باشید این عقده ی کبریت روشن نکردن یک روزی کار دست مردم تهران میده!!!

امشبم که اومدیم یه سر بریم بیرون بلکه دلمون وا بشه.....همین پامون به کوچه نرسید یه نارنجک تو شیش تا کوچه بالاتر ترکید تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comو شانس من بدخت صداش اومد تو کوچه ی ما و همین بس که تا اخر خرید و گردش مامان هی تو گوشمون بخونه: بیاید بریم خونه

به هر حال ان کسان از بر و بچه های مملکت که دلشون خوش بود به چهار شنبه سوری و ترقه بازی باید اعلام کنم با دعاهای مادر گرام بنده امسال هیچ بخاری از هیچ محله ای بلند نمیشه چون صدای ترق و توروق خیلی کم تر از سال قبل شده

پ.ن:

1) چه عیدی بشه امسال.......بابا که کربلاست.... عموها و عمه و همه فامیل طالقان دور هم جمع......من و مامان و داداش هم تو خونه تنهاخنثی

من نوموخوام!!


[ ]
+
گذشته ها گذشته

فلاش بک میزنم به سالی که گذشت

هیچی توش نمیبینم مثل ورق سفید و خالی

خالی از بدی و ها و غم و غصه و خالی از زیبایی های بی حاصل

تنها یه قلم روی این دفتره

خیلی موضوع ها بود. شاید اگر میتونستم با قدرتم رو ورق زندگیم قلم بزنم خیلی زندگیم از اینی که هست جذاب تر و پر حادثه تر میشد

اما بهم ثابت شده چیزی که آنی به دست میاد سریع هم از چنگم میپره

پس صبر کردم و دست نگه داشتم و همه روسپردم به دست زمان

خواستم زمان همه رو درست کنه

ولی حیف که زمان جز گذر بی حاصلش چیزی برام نداشته و نداره و تنها چند تار موی سفید چیزی به داشته هام اضافه نکرده

و با اینکه میدونم نوای فریب دهنده ی تیک تاک ساعت نتیجش تنها ثانیه به ثانیه نزدیک شدن به انتهای عمرم هست

با این حال

ایمان دارم خدابزرگترین درس زندگیم رو تو همین فریب های بزرگ نهاده

پس اجازه میدم عقربه ها از جلوی چشمهام بگذرن و خودشون رو با اهنگین ترین نواها به رقص در بیارن

و یک روز خواهند دید انتقام همه این ثانیه های بر باد رفته رو یک جا ازشون میگیرم!

همه این خواستنهای زندگیم رو جمع میکنم تا ببینم کی میتونم عملیش کنم

اخلاقم همیشه همین بود کاری رو انجام نمیدادم تا زمانش برسه و همین همراهی با گذر زمان زندگی خوبی رو تا الان پیش روم گذاشته

نمیدونم اون گمشدم* رو چه سالی پیدا میکنم

ولی مطمئنم پیدا میشه و راه درست رو بهم نشون میده

راه رسیدن به یه عشق جاودان به زندگی وزیبایی مطلق

سه عنصر اصلی من برای زندگی

 

هنوز امید دارم

به خدا

و سرنوشت و زمانی که دست اوست

 

پ.ن:

1) ای ددم وای چقد فلسفی شد

2) خوب شد من پست قبلی رو نوشتم و یادم افتاد چقد بچه دوست دارم. یه شیش تا عکس پیدا کردم از بچه هایی که همون لحظه های اول تولدشون ازشون عکس گرفتن همونجور کثیف و چرکولی.......هر دو ساعت یک بار میام سیستم رو روشن میکنم و عکس این بچه هارو میبینم و قربون صدقشون میرم. فک کنم انقدی که من تو این دو روز قربون صدقه ی اینا رفتم ماماناشون نرفته باشن این یکیشونم میخوام به فرزند خوندگی قبول کنم اسمش آرشه. ببینید

یه وقت بچم رو نگید زشته ها خودتون زشتید عشق مامانشه

 

*: منظور از گمشده ادم نیستا. گفتم که یه وقت اشتباه نگیرید


[ ]
+
داشتن....مسئله این است!!

مادره نمیدانم داره برای بچه اش خرید میکنه یا برای خودش. به هر حال هر کاری میکرد خرید میکرد

بچه ی از همه جا وا مانده هم از توی پاساژ بدو بدو راه میوفته و کاملا هم معلومه قصد خودشکی داره و میدوئه که بره تو خیابون و مادرش هم همچنان در حال خرید برای بچه!

خدا اجر دوبل بده به اون دوتا خانومی که جلو بچه رو گرفتن وگرنه الان باید برای جنازه ی بچه خرید میکردن

نتیجه اخلاقی:

اصلا نباید از این به بعد چیزی رو از خدا بخوام قبل از اینکه فهم و شعورش رو بهم نداده!!

دیگه بچه هم از خدا نمیخوام با اجازه بزرگترا 


[ ]
+
ب مثل بهار مثل بنفشه!

خیلی وقتا دلم میخواد انقدر ازاد و راحت زندگی کنم و از اطرافم لذت ببرم که وقتی تو خیابون راه میرم همه بهم نگاه کنن!

خسته میشم از این همه روزمرگی های بیخودی که جز دست و پا گیری برا فکر و روح هیچ فایده ی دیگه ای ندارن

چی میشد منم یه خورده هوای تمیز استشمام میکردم

باور کنید هر وقت میرم دانشگاه و برمیگردم خونه حس میکنم تمام بدنم بوی دود گرفته و هیچ لیف و کیسه ای هم برای از بین بردنش کارساز نیست

امروز فقط برای یه شلوار از ساعت 2 ظهر تا 9 شب تو خیابونای کثیفففففففففف میگشتم

دلم برای مامانم میسوزه پا به پای من راه میاد و هیچی نمیگه به هوای اینکه من چیز دلخواهم رو پیدا کنم که میخوام صدسال دیگه پیدا نکنم!

به قول بچه ها اون چیزی که تو میخوای هیچ گاوی نتونسته بزائه. حقم دارن این حرفارو بهم بزننا

شلوارو که خریدم و به سلامتی پامون رسید خونه مامانم از خستگی همون دم در نشست

منم سریع رفتم یه شلوار پیدا کردم از تو لباس کهنه هایی که مامان برا تمیز کردن خونه ازش استفاده میکنه تنم کردم اومدم با اخم نشستم تو پذیرایی

مامان و بابا و داداشم بر و بر منو نگاه میکردن و پرسیدن خب که چی این کار مثلا؟؟

اخرشم گفتن کلمه ی پر معنای "دیوونه" جواب این کارم بود

 

دلم میخواد با لباس های گل و گلی و گشاد که دور کمرم رو با چادر سفید بستم برم بیرون

باورتون نمیشه چه حس قشنگی رو میشه با این لباسا تجربه کرد

اولین کاری که امسال سر سال تحویل تو طالقان عزمم رو جزم کردم انجام بدم اینه که این تیپی بشینم سر سفره با یه اعتماد به نفس خاصی به هیچ کسم ربطی نداره هر کی هر چی دلش میخواد بهم بگه

یه دامن چیندار بنفش و ابی هم پیدا کردم اونم با چادره ست میکنم

یه جوراب پشمی هم دارم سبزه

 

خل شدم اساسی خودمم میدونم

سخت میشه زندگی کرد وقتی فکر کنی تو یه قفس داری جون میکنی.....ریه هام به هوای تازه احتیاج دارن به سبز بودن به رنگی بودن به گل دیدن حتی شده تو لباسای عهد دقیانوس. از سادگیها لذت بردن!!

پابرهنه راه رفتن رو زومین سخت، شنهای داغ کویر، ماسه های خیس ساحل

دلم پرواز رو میخواد مثل صدتا پرنده ی بیچاره ای که امروز تو اسمون به این کثیفی داشتن پرواز میکردن

باورتون میشه وقتی اینارو مینویسم پهنای صورتم خیس شده از اشک

باورتون میشه یه ادم تو قرن تکنولوژی دنبال گمشده ای بگرده که نشونیاش رو تو دوران ماقبل تاریخ بشه پیدا کرد.یا تو شلوار گل گلی مثلا!

حتی هوای بهاری این روزها هم نمیتونه نجاتم بده از این بی هوایی

خدایا! محروم شدن از این زیبایی ها عذاب نیست

خدایا! دیوانگانی چون من رو به حق همین روزهای پاک بهاری شفای عاجل عنایت بفرما

 

پ.ن:

فک کنم این سومین پستی هست که به پوشیدن دامن چیندار و گلدار اختصاص دادم. به هر حال تا جان در بدن دارم از این ارزوی دست نیافتنی مینویسم تا بلکه دست یافتنی بشه


[ ]
+
...!

View image detail

 

نیرو گرفتم، و دم زدن را و بودن را و حضور خویشتن را و غربت را و تنهایی دردناک در انبوه بودن را و سکوت رنج اور در بحبوحه هیاهو را و بیکسی هراس اور در ازدحام همه کس را و اسارت در دیگران را و پنهان شدن در خویشتن را و خفقان نگفتن ها را و عقده ی ننوشتن ها را و مجهول ماندن پس پرده زشت اوازها را و بیگانه ماندن در جمع شوم اشنایی ها را

که این همه را

چشمان هوشیار تو در من من دید و زبان الهام تو از ان همه اگاهم کرد

همه و همه را با تسلیت مقدس و اعجازگر اینکه میدانستم تو هستی، در خود فرو میخوردم و در زیر این اوار غم برپا می ایستادم و میرفتم و دم میزدم و زنده میماندم.

و اکنون تو با مرگ رفته ای و من، اینجا ، تنها به این امید دم میزنم که با هر "نفس"، "گامی" به تو نزدیک تر میشوم و ...

                 ... این زندگی من است!

                                                                          "شریعتی"

پ.ن:

۱) حالم خوبه بی صبرانه منتظر بهارم تا یه خورده از این حال و هوا در بیام

۲) همه ی دردهای دنیا به کنار این درد ندونستن اینکه چی بخوای بنویسی به کنار!


[ ]
+
دختر بابا!

من دختر خیلی خوبی بودم و هستم و خواهم بود و هیچ شکی در ان نیست

امروز من خیلی خسته بودم خیلی خیلی خیلی و به همین دلیل عینهو یک خرس قطبی سرمازده تا ساعت 5 گرفتم خوابیدم بعدشم با زنگ بابا بیدار شدم

حالا تو اوج خواب و چشمای پف کرده بابا از پشت گوشی زووووووور که پاشید با مامانت یه ماشین بگیرید بیاید تا ازادی باهم بریم تئاتر Beggingاز اونجایی که بابا به یه چیز پیله کنه دیگه ول نمیکنه منم قبول کردم و با همون چشمای پف کرده و خواب الود مامان رو بیدار کردیم و در عرض بیست دیقه ای که وقت داشتیم خودمون رو رسوندیم میدون و حالا مگه میدون چقده یه فیسقیلی که بیشتر نیست! من بگرد بابا بگرد هی من به بابا میگم ما زیر میدونیم بابا میگه زیر میدونم!!!

بماند که تا بیایم اقای راننده یکی از این پسر بسیجیا بود و تا برسیم مقصد یه حال اساسی بهمون داد و تا دلمون خواست مداحی گذاشت و اشک مارو دراورد و من به رو خودم نیاوردم

این تئاتره هم فقط قصدش اوردن دل و جیگر مردم تو دهنشون بود که خوشبختانه نیتشون انجام شد و ما چشمامون که پف داشت یه پف دیگه هم زیرش اضافه شد و برگشتیم خونه

البته همین جا از زحمات پدر هم سپاسگذاری لازم رو داریم که مارو بعد از کلی عجز و التماس برا دیدن یک دونه از تئاترهای جشنواره فجر به اصرار های ما لبیک گفت مارو برداشت اورد اینجا و خدا وکیلی هم قشنگ بود ولی کلی اشک چشم و چال ما رو هم دراورد

پ.ن:از فردا کلاس هامون شروع میشه و یعنی من در پوست خودم نمیگنجم

من خیلیم دختر بدیم..... از دست خودم ناراحتم چون این ترم خوب درس نخوندم و قرار من با خودم این نبود. میخوام توبه کنم از کارهای بدم. به نظر شما چیکار کنم دختر خوبی بشم؟؟؟؟؟ خیلی ممنون از پاسخهای زیباتون، همون توبه میکنم باشد که مورد مغفرت خدا قرار بگیریم........ولی وقتی یاد اون سه تا درس زبانی که باید پاس بشه با اون ریاضی های مضخرف تر از زبان تمام تنم میلرزه و توبم رو پس میگیرماسترس

نیاز مبرم به رمان های عشقی پیدا کردن! حس میکنم اگه تا 24 ساعت دیگه یه دونه از این رمانا یا فیلمای عشقی به دستم نرسه میمیرم. امشب به مامانم میگم خیلی دوست دارم برباد رفته رو دوباره ببینم حالا نصفه شبی ساعت 10:30 مامان گیر داده بیا باهم بریم از سی دی فروشی سر کوچه فیلمش رو بگیریم!!!


[ ]
+
ارزوها

در ابتدای همین پست از هستی جونم کمال تشکر را دارم که باعث و بانی خیر شد و مارو از بی پستی نجات داد و افرادی رو از داغ فراغ این جانب و مرگ حتمی رهانید!! (خودم فهمیدم تو دلت چی گفتی بهم. دیگه نگیا)

همیشه هر وقت که به ارزوهام فکر میکنم و برا خودم هزارتا خیال جور واجور تو ذهنم میبافم سریع بعدش این ذهنیت برام هست که رسیدن به ارزوهام خیلی سخته و هر چی تو ذهنم میگذره فقط و فقط توهمه

شاید خیلی از ثانیه های زندگیم و لحظه های قشنگم با مرور همین ارزوها تو ذهنم طی میشه و همیشه هم سعی خودم رو میکنم تا جایی که بتونم برای رسیدنش تلاشم رو میکنم

اما یه نکته ی خیلی مهم هست:

خیلی وقتها ارزوهای ادم ارمانهای زندگی رو میسازن و انسانها گاهی برای رسیدن به این ارمانها از عزیز ترین چیزها مثل جونشون میگذرن. یقین دارم زندگی بدون ارزو زندگی پوچ و خالیه ولی نه هر ارزویی.

وقتایی هم میشه که این ارزوها و ارمانها باهم یکی نیستن بلکه ممکنه یکیشون سد راه اون یکی هم باشه......مثلا ارزویی که مانع حرکت ارمان بشه اونوقته که زندگی میمونه سر دوراهی بین ارمان و ارزو و باعث هزار درد و مرض و افسردگی تو زندگی میشه

ولی اگه ارمان و ارزو باهم یکی باشن اونوقت صورت مسئله دقیقا عوض میشه...... سرتاسر زندگی پر از رشد و ایمان اراده میشه

(امیدورام از این بحث کمال استفاده رو برده باشید با اینکه میخواستم بیشتر در مورد این ارمان و ارزو حرف بزنم ولی میدونم از حوصله ی شما دوستان عزیز خارجه! بنابراین ادامه بحث رو موکول میکنیم به جلسه ی بعد)

نمیدونم ارزوهام در چه سطحیه مثلا خیلی خوبه یا خیلی دنیایی و مادیه یا خیلی خارجکی یه ... حالا من میگم قضاوت با خودتون!

 

*اولین ارزوم و بزرگترین اروزم همینه!........اینکه زندگیم ارزو نباشه، ارمان باشه

 

*دوم اینکه عاشقانه بگم تمام مردمم رو دوست دارم سرزمینم رو با تمام کمبودهاش و ناخوشیهاش.......شاید به نظرتون خنده دار باشه اما خیلی وقتا دوست دارم مثلا برا یک ماه زندگی کردن پیش عشایر رو تجربه کنم. گوسفند بگیرم رو دوشم، از تو رودخونه ها رد بشم، نون بپزم و بزارم تو تنور، وسط صحرا چایی کوهی بخورم و دامن پرچین تور توری بپوشم. یه روسری گلدار سرم کنم و موهام رو فرق وسط باز کنم از بقل روسری بدم بیرون! با بچه های کوچیک گرگم به هوا بازی کنیم یا یه بازی دیگه یا هر چی شد بدو بدو کنیم اصلا. سوار الاغ بشم و هی با یه چوب بزنم پشتش که تند تر بدوئه و الاغه بچه بیاره و بچش بشه برا من! گلیم خوشگل ببافم، بندازم وسط چادری که توش زندگی میکنم و شبا با برو بچ نون پنیر بخوریم و دوباره صبح که شد نون پنیر بخوریم و دوباره برا ناهار نون و ماست و خلاصه همین دوتا غذا بیشتر تو وعده های غذاییمون نباشه

*دوست دارم تمام ایران رو بگردم ولی نه اینجوری که لردی برم تو یه شهری و همش تو هتل باشم. دوست دارم زندگی کنم با مردم زندگیشون رو تلاششون رو سادگیشون رو حس کنم. با تمام وجودم ازشون عشق بگیرم و عشق بدم

*صد البته که دامنه این توهمات از کشور خودم فراتر رفته و یه وقتایی که تو اتوبوس نشستم چشمام رو میبندم و تصور میکنم تو کوه های تبت دارم با اهالی یکی از روستاهاش چایی میخورم! یا تو مکزیکم و کلاه مکزیکی سرم گذاشتم و با دوست مکزیکیم شعر میخونیم

یه وقتاییم میرم به سرزمین هایدی تو کوهای الپ و خودم رو میبینم که دارم تو چمنای خوشگلش بازی میکنم........بخوام بگم تا صبح طول میکشه کلا یکی از بزرگترین ارزوهام اینه که یه روزی تمام کشورها برم

*ارزو دارم خدمت کنم برا مردم و از تمام وجودم براشون مایه بزارم

*ارزومه تا وقتی نمردم امام زمانم رو ببینم.......فک کنم عدالتی که قولش رو داده خیلی دیدنی باشه! دوست دارم باشم و یه روز ببینم تمام جهان طعم ارامش رو بچشه. بدون جنگ بدون اوارگی، فقر بدون اینا دنیا خیلی قشنگ تر از اینی که هست میشه

و در اخر اینکه یه روزی اگه خواستم بمیرم شهید بشم و از این دنیا برم. دوست ندارم کفنم کنن دلم میخواد از بدنم هیچی نمونه و تنم بشه جزئی از خاک کشورم

همین دیگه

چون خیلی این پست طولانی شد از نوشتن بقیه ی ارزوها معذوریم

پ.ن: یعنی تویی که داری این پست رو میخونی.......خدا بهت صبر عیوب داده!

پ.ن: علاوه بر دست و سر و چشمی که پای این پست فنا شد گردن و پا و کمر درد هم بهش اضافه گشتComputer


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!