تبليغاتX
.*•. کلوچه خانوم .•*.
.*•. کلوچه خانوم .•*.
تذکرة العشاق!

در حال حاظر که اشک در چشمانم حلقه زده و من نمیدونم با چه نیتی شروع به نوشتن کردم.......چون از خستگی ممکنه همین وسط نقش بر زمین بشومBegging

یک حسی اومد بهم گفت بنویس، بنویس....بعد الان اومدم که بنویسم. از چی؟ خدا داند و بس

دیشب یک سری عوامل سود جو اومدن و افشاگری کردن که روز روز عشق است و باب طبع عشاق. چنان شد که گرمای عشق از خانه برفت و بنیان خانه متزلزل گشت.......بدین سان مادر گیر داد به پدر که روز عشق است و تو چرا در گرد مایی انوقت دست خالی؟!

همین گونه گشت که پدر ان شیر بیشه ملول گشته و به فکر فرو رفت و بعد از اندکی تامل فرمود: پس اون همه میوه که امروز خریدم چی بود

مادر هم از توی اشپزخانه فرمود: میوه را ببر بده به عمه ات. فردا که زنان همسایه به خانه مان فرود امدند تا از انچه به من در روز عشق دادی خبری بگیرند من چه گویم. وا حسرتا، واویلتا!

....

همین شد که روز عشق به دعوای زنا شوهری در خانه سپری گشت!!

پ.ن: اسپرین خوردما


[ ]
+
مزخرفه!

 

سکوت!

لبخند میزنم

ـ خانوم یه ادامس بخر

برا چی؟!

ـ فال هم میفروشم، فال حافظ.

شکلات برا ولنتاین هم دارم

ببینم...

تو بساطت "عشق" هم پیدا میشه؟؟؟

 

اینارو حساب کن

یه دونه هم ریلکس سبز بده

با یه نرم کننده موی سر و ....

یه دونه هم از این شکلات قلبیا بده. میخوام بخورمش. خیلی هوس کردم!

ـ عروسک برا ولنتایم اوردم نمیخوای بخری

چرا میخوام

یه دونه سگ یه دونه خرس، وزغ، گوساله برام بزار کنار

شاید لازمم شد!!!

 

پ.ن: سرم که درد میگیره چرت و پرت زیاد میگم.


[ ]
+
به همین قشنگی.....به همین کثیفی
 

دیروز صبح همچین که من خواب بودم و داشتم میخوابیدم یهو ساعت 8 صبح زد به سرم یه کاری کنم

بعله

زنگ زدم به دوست جون و بهش گفتم امروز حوصله داری بریم نمایشگاه مبل، دوست جونم با یه شوق بدتر از من جوگیر شد و گفت باشه و قرار شد دوستم ساعت 9 و نیم بیاد سر کوچمون تا با هم بریم

از اونجایی که من شانسی دارم به پهنای باند فرودگاه، زد و بارون اومد اونم چه بارونی....سیل راه افتاده بود وسط خیابون.منم همون وسط خوابم وقتی دیدم اینجوریه اوضاع به دوستم زنگ زدم که قرار کنسل شد و بزاریم برا وقتی که بارون بند بیاد

دوستم که دیگه فداش بشم چیزی نداره بگه گفت چشم

اخرسر بلاخره از خواب بیدار شدم! دیدم بارون بند اومده دوباره زنگ زدم به دوست جون و ساعت دوازده بلاخرهههههههه از در خونه رفتیم بیرون

منم چون دیده بودم از صبحش بارون میاد و همه خیابونا گل و ابه زاقارت ترین شلوارم رو پوشیدم به علاوه بدترین پالتو

دیگه براتون بگم ماشین اومد رد شد اب پاشید به ما سر تا پا گلی شدیم من هیچی نگفتم

سوار ماشین شدیم یه اقایی کفش من رو لقد کرد و فشار داد قشنگ باز من اینجور

دیگه بعد از اینکه کلی خوشگل شدیم رسیدیم به نمایشگاه و یه راه باریکی هست که از تو یه پارک رد میشه و باید اون رو رد میکردیم تا برسیم....همینجور که من داشتم میرفتم این پام یهو رفت تو چاله! بعد پاهامو دراوردم و اومدم قدم بعدی رو ور دارم اون یکی یاهام رفت تو یه چاله دیگه.......فقط خودم تا سر نرفتم تو چاله

چاله که نبود، سه متر عمق داشت توش پر از اب و گل و خورده کاغذ که همه با هم سفت شده بود شده بود عینهو خمیر

اونوقت من شدم اینجور

فقط اون اولی که میخواستم از خونه بیام بیرون دلم خوش بود به کفشم که درست و حسابیه اونم که رفت تو خمیر و درست شد

بعد با این وضع گلی و خمیری رفتیم تو نمایشگاه منم حالا اعصابم اینجوری

یه بارم وسط نمایشگاه پاهام رفت تو گل....اخه یه جا داشتن گلکاری میکردن منم برا اینکه راهمون کمتر بشه زدم و از اونجا رد شدم

خدا هیچ وقت تو یه همچین شرایطی قرارتون نده ولی وقتی رفتم و دیدم همه تو نمایشگاه با کت و شلوار و کراوات و خانوماشون همه تر و تمیز و مانتو ها یه دست هستن از خودم ناامید شدم اونوقت میفهمیدید من چی میگم

اما با همه اینا به گلی و کثیف شدنش میارزید.....هم اینکه خیلی قشنگ بود. هم اینگه مبلا خیلی قشنگ بود. همه اینکه در کل خیلی قشنگ بود.....وقعا چقد حیف شد سالهای قبلی نمیدونستم وگرنه برا افتتاحشم میرفتم

سپس برگشتیم خونه

قصه ی ما به سر رسید کلاغه گند و کثیف به خونش رسید. تا دو روز داشتم فقط لباس میشستم

پ.ن ها

1) خبر خبر.....دو دور رو دود...نمره ها بلاخره امد و با کمال ناباوری نمره های خیلی که خوب نبود ولی خیلیم بد نبود. خیلی خوبه ادم حتی توقع یه نمره سه هم از درس زبان نداشته باشه و همه تستها رو شانسی زده باشه و دریغ از یه تست که مطمئن باشه درست زده بعد بزنه و نمرش بشه بالا 15 انقده خوبهYah

2) از دیروز هی زنگ میزنم به این دوستم که خطش ایرانسله و چون دوستمم گوشیش همیشه رو سایلنته و جواب نمیده شعر به مناسبت دهه ی فجر پخش میکنه.......اینم انقده خوبه

3) اون قالب رو دوست نداشتم. این یکی رو خیلی بیشتر خوشم میاد

۴) همین دیگه


[ ]
+
هر هر هر...!

میگم بعضی وقتا دوست ندارم اصلا بزرگ بشم خب یه چیزی هست که میگم

من یه سه تا دوست دارم که از سال اول دبیرستان باهم دوست هستیم

ولی خب اصل دوستیمون برمیگرده به موقعی که راهنمایی بودیم و از همونجا همدیگه رو میشناختیم ولی برعکس الان، دوران راهنمایی خیلی از همدیگه بدمون میومد!

اما وقتی اومدیم دبیرستان و هممون تو یه کلاس افتادیم و بهتر باهم اشنا شدیم از همدیگه که بدمون نمیومد هیچ، تا الان هنوزم نتونستیم همدیگه رو ول کنیم

دیگه اون سالی که باهم بودیم تمام زندگیمون شده بود مدرسه......یه روز جمعه که تعطیل بود همش خدا خدا میکریدم زودتر تموم بشه و بریم مدرسه

از معلما گرفته تا شعرایی که تو کتاب ادبیاتمون بود رو به مسخره میگرفتیم و انقدر میخندیدیم که چند بار انداختنمون بیرون

تازه اون سال من فهمیدم استعداد شعر گفتنم دارم......شعرایی بلندی که تو کتاب ادبیات بود مثل داستان خیر و شر یا رستم و سهراب رو از روشون شعر میساختم میامدم تو کلاس میخوندم و چقدر سر این شعرا میخندیدم

ولی خب الان چون هممون میریم دانشگاه و همه کار و زندگی دارن خیلی همدیگه رو نمیتونیم ببینیم ولی یه وقتاییم که چهارنفرمون دوباره جمع میشیم برمیگردیم به همون دوران دبیرستان با همون خنده های کذایی.

چندروز پیشم با همین دوستام و چند نفر دیگه رفتیم امازاده عینلی زینلی تو پونک........ما همین زیارتمون رو کردیم و نشستیم یه اقایی شروع کرد روضه خوندن ازاین روضه هایی که همه میگن و رسید به جایی که خدا دخترامون رو شوهر بده و به خونه ی بخت ببره. بیچاره مرده این حرف از دهنش نیمد بیرون ما همه از خنده ریسه رفتیم بعد این اقاهه فک کرد ما داریم گریه میکنیم برگشته میگه از خدا خجالت نکشید خواهرا از خدا بخواید یه شوهر خوب بهتون بده........اینو نگفت! تمام امامزاده رفت رو هوا مگه حالا خندمون بند میامد منم روسریم رو گرفته بودم جلو صورتم مثلا ما نمیخندیم داریم گریه میکنیم. بعدشم دیدیم همه خانوما صداشون از دست ما درومده رفتیم بیرون و بارون گرفت حسابی خیس خالی شدیم

حالا الان حسرت یه چیکه از اون خنده هایی که تو دوران مدرسه میکردم و دارم.

با اینکه هنوزم خیلی میخندم و خدا نکنه یه مسئله کوچیک پیش بیاد من رو زمین ولو میشم ولی هیچی مثل اون دوران نبود.......یه وقتایی میشد وقتی داشتیم از مدرسه برمگشتیم وسط خیابون میشستیم زمین تا خندمون بند بیاد و بتونیم راه بریم

دقیقا فک کنم با حساب اون سال تحصیلی من ده سال باید به عمرم اضافه بشه از بس خندیدم

 

راستی اون روزم رفتیم با دوستم عبدل اباد خیلی خوش گذشت.......خیلی چیزای خوبی نداره ولی برا تنوع بد نیست. من خودم اینجور جاهارو دوست دارم......زود خودمو با محیط وفق میدم

پ.ن:

دقیقا فک کنم این ترم مشروط شدم.......اون روز دیگه داشت گریم در میومد. خسته شدم از بس انتظار این نمره ها رو کشیدم. بیان بگن این ترم مشروطیم و راحت

میدونید چند وقت تولد نبوده اینجا.......تولد کسی نیست؟؟


[ ]
+
یک سالگی

سلام به همه ی دوستای گلم

الان که نشستم و دارم مینویسم اصلا فکر نمیکردم یک سال از اولین باری که اینجا نوشتم گذشته باشه......

خیلی زود یک ساله شدم.... با اینکه هنوز هم نمیدونم امروز تولد وبلاگمه یا امروزی که قراره بیاد......از نظر من که هر روز اینجا برا خودش یه تولد بود. هر روز یه کدومتون اومدید و شدید دوستایی که نه دیدمشون نه صداشون رو شنیدم ولی انقد میدونم خیلی بیشتر از اینکه فکرش رو بکنم تو زندیگم تاثیر گذار بودید......اصلا از روزی که شروع به نوشتن تو این وبلاگ کردم به فکرم نمیرسید یک هفته هم دووم بیارم. چون دوست دارم و عقیده دارم باید یه چیزهایی از زندگی مخفی باشه و نباید همه از زندگی ادم سر در بیارن مخصوصا نوشته هایی که برای دل خودمه و کسی نباید بخونتشون.

بعضی وقتها میزنه به سرم و یه کارهایی میکنم بدون حتی یه چیکه فکر.....ولی وقتی به یه جایی میرسه و سر و سامون میگیره میبینم شاید از خیلی کارهایی که قبلا با فکر انجام میدادم هم بهتر بوده. یه نمونش همین وبلاگی که میبینید

یه شب حوصلم سر رفته بود اومدم اینجارو همینجوری راه انداختم همینجوریم عاشقش شدم همینجوریم فک نکنم دیگه ولش کنم

همیشه وقتی پای نت نشستن زیادم با مامان بحثم میشه و مامانم میگه اخه بچه اینجا چی داره که تو این همه ساله دست از سرش بر نمیداری، خیلی ریلکس و با اعتماد به نفس بر میگردم میگم: تو خیلی چیزا نمیدونی! ولی حیف که تو دلم میگم

حتی فکر این رو هم کردم قراره مثلا 10 سال بعد چه اتفاقی اینجا بیوفته

یا اینکه من چجور ادمی میشم یا اصلا میتونم بیام و بنویسم یا نه

یا مثلا یه روز میام و طرز تهیه ی قرمه سبزی و اشکنه رو میزارم

یا درباره ی علاقه مندیام مثل سیاست و مسائل اجتماعی مینویسم

یا همینجور از خودم میگم و اینجور چیزارو مینویسم

یا شعر میزارم......یا مدل ادبی مینویسم یا مثل روزنامه نگارا!

ولی یه بار سر کلاس تاریخ بچه بودم و معلم ازمون سوال کردم کدوماتون دفترچه خاطرات دارید......من و چندتا از دوستامم دستمون رو بالا کردیم

بعد معلم شروع کرد از دوه دونشون سوال کرد که برا چی خاطراتتون رو مینویسید

همه هر چی بود رو گفتن و نوبت منی که اخر کلاس بودم رسید

یه خورده من ومن کردم (چون همه موارد رو بقیه گفته بودن میخواستم تکراری نباشه) گفتم: برا اینکه یه جور تمرین بشه و بتونم وقتی بزرگ شدم نویسنده بشم

خدایی حرفی زدم دهن همه کف کرده بود..........همیشه حرفایی میزدم قلمبه که خودمم وقتی الان فکرش رو میکنم سردر نمیارم اون حرفارو از کجا گیر میاوردم ولی خب اون روز حسابی معلم موند تو نخ من تا اخر سال تحصیلیم منو ول نکرد

پ.ن:

1) تازگیا نمیدونم وقت تایپ کردن انقد غلط املایی دارم.......چندتا تحقیق دادم دانشگاه خودم وقتی صفحه اولش رو باز کردم بیشتر از 20 تا غلط تایپی توش پیدا کردم. دیگه به نظر شما چیکار کنم. احتیاج به عینک ندارم؟؟؟

2) فک کنم همه درسام رو صفر شدم.......اخه نمره هامون رو نمیزنن تو سایت داتشگاه. چشممون به سایت خشک شد ولی هیچ خبری نیست

 

دوستون دارم دوستای یک ساله ی من

از طرف یه کلوچه ی وراج


[ ]
+
تعطیلات نوشت

همچنان در تعطیلات به سر میبریم و به گردش و تفریح میپردازیم با چشم پوشی از اینکه همون دانشگاه رفتن خیلی بهتر بود بیشتر به کارام میرسیدم حداقل یه وقت میکردم مجله بخونم

تازه بعضی روزا بعدازظهرا کلاس داشتم و میتونستم تا ساعت 12 بخوابم اما الان چی؟ دلم لک زده برا یه خوابه راحت

از شب پای نت نشستنمم که نمیتونم بگذرم

انگار وقتی یه شب نمیام اینجا چیزی گم کردم.......نمیدونم چرا همش حس میکنم بالا رفتن معلومات و اطلاعات عمومیم بستگی به اومدن من تو نت داره! یعنی هر چی بیشتر بیام تو نت، معلوماتم بیشتر میشه (جل الخالق!)

الانم همش دارم فکر میکنم اخرین امتاحانم کی بود تاریخش رو یادم نمیاد ولی در همین لحظه یادم اومد یکشنبه امتاحانم تموم شد و منم با چه خیال خامی گفتم خب، از فردا بخور و بخواب

فردای روز یکشنبه دانشگاه به بهونه دادن برگه های انتخاب رشته مارو کشوند دانشگاه و یک ساعت و نیم رفت، یک ساعت و نیم برگشت رفتیم و اومدیم فقط یه برگه زپرتی بهمون دادن.......اونوقت من صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدم ساعت 3 رسیدم خونه

امروزم به زور دوستام و ترس از شکسته شدن سر مبارک ناهار رفتم خونه دوستم......اگه نمیرفتم فک کنم دیگه باهام قطع رابطه میکرد انقد که هی میگه بیا خونمون من نمیرم.چه کنم دیگه

 

*یعنی تو عمرم از خدا سپاسگزار نعماتش هستم که یه همچین بابا و خانواده ی بابای فوق العاده ای نصبیم کرده. تو دنیا محشرن واسه خودشون......حالا بحث بابا جدا، مامان جدا!

دیشب که برنامه ی نود مسابقه پیامکه چیه؛ همون رو داشتیم همه باهم میدیدم بعد همه گفتیم خب بیایم اس ام اس بزنیم خدایی نکرده برنامه نود تعطیل نشه وگرنه فوتبال مملکت رو زمین میمونه.....سریع بعد از اینکه مسابقه رو اعلام کردن به بابام گفتم زودتر بگو چه شماره ای رو باید بزنیم.

بابام: نوشته ایا از عملکرد برنامه نود راضی هستید. تفسیری که بابام از این جمله کرده (ایا میخواهید برنامه ی نود برداشته شود؟) فقط داشته باشید این جمله با اون جمله چقد فرق میکنه. بعدشم بابام گفت باید شماره 2 یعنی گزینه "خیر" رو بزنی

منم همچین بدو بدو شماره 2 رو زدم و با چه بدبختی سند شد اخر سر

تو این مدتم که ما اس ام اس رو زدیم و نشسته بودیم برنامه رو میدیدم عموم جو گیر شده بود گوشی رو گرفته بود دستش و باهاش حرف میزد مثلا برنامه نود زنگ زده بود بهش که جایزه برنده شده

اونوقت بعد از دو ساعت من یهو زیر نویس رو دوباره میخونم به بابام میگم: باباااااااااااااا این همه خودمون رو کشتیم نگو باید گزینه یک رو میزدیم. اونوقت بابامم هی جبهه گرفته که نه منظورش از عملکرد این بود که مردم میخوان برنامه نود تموم بشه یا نه

حالا نصفه شبی تو خونه من و مامانم شده بودیم عینهو اسفند رو اتیش مگه خندمون بند میامد

بیچاره عموم چقد دلشو خوش کرده بود به جایزه برنامه نود

تازه این ماجرا تموم شد.........اخر برنامه عموم میگه بلاخره کدوم گزینه ی صحیح بود!!!!!!!!!

فردا با یکی از دخترای فامیلمون میخوایم بریم عبدل اباد.......هی میگن خیلی جاهای باحالیه و همه چیزاش ارزونه. یه بارم من و مامانم قصد کردیم بریم ولی اخر جاشو پیدا نکردیم و نرفتیم عوضش تا دلم ما بخواد همسایه بقلیمون تا جورابشم از اونجا میخره. هیچیم خرید نداریماااا ولی گفتیم بریم ببینیم چه جور جاییه

منم اسم این عبدل اباد تو دهنم نمیچرخه هی میگم شابدالعظیم.......اونوقت اتوبوسایی که از صادقیه باید سوار بشم برا اونجا اسمش پایانه شهید سروریه مامانم هی میگه شهید سهروردی! واقعا چه وجه تشابهی بین این دوتا محله وجود داره که مامانم انقد اشتباه میگه همه موندن. باز شابدالعظیم و عبدل اباد بیشتر باهم جور در میاد

پ.ن

1ـ خواستیم با بچه های دانشگاه یه روز بریم بیرون..یکی گفت بریم دربند یکی گفت بریم شهرک غرب خرید کنیم از اونورم من گیر دادم بریم شابدالعظیم زیارت.......با این وجود هیچ جا حق نداریم بریم

2ـ خواستم پست قبلی نظراتش فعال نباشه........گفتم تنوعی بشه خب

3ـ یه روز دیگه هم باید این همهههههههههههه راه برم تا دانشگاه بهمون بگن کدوم روزا استادا کلاس دارن. خب دوس دارن هی بچه های مردم رو این همه راه بکشونن حرفیه؟؟

4ـ این هفته سال مامان بزرگمه...فک کنم باید بریم طالقان. من که اصلا دوس ندارم برم هواش خیلی سرده تازه شب باید زیر کرسی بخوابیم منم عادت ندارم.سیستمش اینجوریه ادم پاهاش میسوزه کلش یخ میکنه

5ـ چقده حرف تو دلم مونده بود. نصفش رو هرکی تونست بخونه بقیش رو بزاره برا شب بعد. همینجوری کنید میشه عینهو داستانهای هزار و یک شب

۶ـ یعنی الان به خودم بگن این همه حرفای خاله زنکی رو بخون نمیخونم


[ ]
+
به مناسبت یک شب بارونی و یحتمل برفی

یک سری از انسان ها هستند که هی زور میزنن تا از بارون خوششان بیاید، چرا؟ چون اینجوری به بقیه میفهمانند خیلی رمانتیک و اهل شعر و دوستدار ادب و به خصوص عاشق هستند و یک سری ادم دیگه هم باید باور کنند

اونوقت اگر پاش بیوفته کله ی اون معشوق گل به سر مالیده را از بیخ میکنند و یه ابم روش، تو رو به خیر و مارو به سلامت!

اونوقت فکر بارون و عاشقی رو باید بندازی تو سطل اشغال فکر.......چون نه از عاشقی خبری بود نه از بارون و شعر

 

*از هوای سرد و زمستونی و مخصوصا برفی و بارونی بدم میاد در حد کله پاچه که خیلی خوشم میاد!

فکر اون راه رفتن تو بارون و خیس شدن و چسبیدن لباسا به تن یه جور خاصی مور مورم میشه......مخصوصا اگه خسته از جایی برگشته باشم و یه تاکسی هم واینسته به خاطر اینکه خیسم!!!

= تو دلم میگم: بارون نشانه ی عشق+ خیس شدن نشانه اینکه راننده بارون رو دوست نداره= پس راننده عشق را دوست نداره!!

 

*یه کویر با یه پهنای وسیع رو در نظر بگیر

هوا گرمممممممممم فجیع

یه جاده خشک که هیچی توش نیست بغلشم کلا بیابونه با خار و سنگ

تو این جاده که هیچ ماشینی رد نمیشه تو بمونی و ماشین پنچرت و بابات زور بزنه تا پنچری ماشین رو بگیره

اونوقت من رو لبه ی این جاده فرض کنید که زل زدم به خارو سنگ کویر روبه روم

نشستم به این فکر میکنم خب بیابونم قشنگه فقط یه خورده سنگ داره و خار

میشه هم عاشق باشیم هم از کویر و گرماش خوشمون بیاد؟؟

 

*دوست دارم بارون بیاد و بیاد سیل راه بیوفته (فقط در همین حالت بارون رو دوست دارم)

اونوقت قایق بادی رو باد کنیم با قایق برم دانشگاه

مجبورم نمیشم اتوبوس و بی ار تی سوار بشم....مزیتشم نسبت به اتوبوس اینه که بلیط نمیخواد، خودم رانندشم، پارو داره، کیف پولمم نمیزنن!

یا اینکه شب تا صبح بارون بیاد....فردا که از خواب بلند شدم و رفتم بیرون ببینم همه جا تمیزه و بوی خوب میده

 

*راستی چرا هر کسی که عاشقه باید از سرما و زیر بارون راه رفتن خوشش بیاد بعد عاشق باشه؟؟ کوفت بگیره این علم که به این سوالات جواب نمیده


[ ]
+
پاشنه طلا

*امروز دیگه دقیقا رسید به اینجام (تا بالاهای چونم)

از یه طرف دو ساعت تو ترافیک موندم..... هی یه خورده چشمامو میبستم که زودتر برسیم بعد باز میکردم به امید اینکه رسیدم میدیدم سر چهار راه پشت چراغ قرمزم

از اون طرف وقتیم رسیدم دیر شده بود و نصف بیشتریا رفته بودن سر جلسه امتاحان...اونوقت من بر عکس همیشه یه پوتین پوشیده بودم با هفت سانت پاشنه...وسط سالن ترق و تروقی راه انداختم انگار وسط سالن مدم.....هی میترسیدم این مراقبا نیگا نیگا کنن که نکردن خدارو شکری

امروز خلاصه سر این کفشا یه بساطی داشتم

صبح که میخواستم از خونه بیام بیرون با خودم گفتم چون امروز جایی نمیخوام برم بزار اینارو بپوشم یه تنوع داده باشم به خودم...تنوع که نشد از دهنمم درومد

ظهر که امتاحانمو گند زدم و برگشتم (اخه امتاحان زبان داشتیم خب) هی دوستام زنگ زدن که بیا دانشگاه تهران که همه جمع شدن حلوا پخش میکنن و فقط تو نیستی......منم جوگیر پاشدم با چه بدبختی رفتم. چه میدونستم قراره اون وسط شهید بشم

دو ساعت اول کل دانشگاهو گشتم تا دوستامو پیداشون کنم....بعدشم که پیداشون کردم و اومدم نشستم زمین خستگی در کنم گفتن خانوم پاشوووووووووو جمعیت میخواد تا جلو در لانه جاسوسی بره. دوباره مجبور شدم اون کفشای خاک بر سرو بپوشم

وسط راه همش اویزون یکی بودم.....تمام این جمیعت هواسشون به من بود وسط راه ولوی زمین نشم ماشینا از روم رد بشن.....هر چند دیقه به چند دیقه یکی میامد میگفت بدوووووو تو میتونی (انگار وزنه برداری رضازاده بود) منم شارژ میشدم میدوییدم

یه سری ماشین سوار شدم تا هر جا بقیه وایسادن منم پیاده بشم اونم یه دو قدم ماشینه رفت راه بسته شد مجبور شدم پیاده بیام

با اون پای چلاق گشنمم شده بود داشتم ضعف میکردم(گل بودم و به سبزه هم اراسته شدم).

دیگه اخرای راه گفتم من نمیتونم راه بیام یکی یه کاری بکنه.......یکی از دوستام اومد جان فشانی کرد اون کفشای خاک بر سری رو پا کرد حالا یکی باید اونو جمع میکرد نمیتونست راه بیاد.......منم کفشای دوستمو پوشیدم (3 سایز از پاهام بزرگ تر بود) با چه وضع تابلو و فجیعی انقد که تو پاهام بزرگ بود باهاشون بقیه راهو رفتم . وای نمیدونید که، انگار رو ابرا راه میرفتم

* تازگیا یه فامیل پیدا کردیم

بگم کی میشه؟ میشه پسر عموی عموی بابابزرگم

وای از اون خونه خراب کنان......اصلا ما هیچ کدوم این خانواده رو ندیدیما نمیدونم از کجا پیداشون شد

یک نمونه از کارای این خانواده این بود که یه دفه اخر هفته ای خوشحال و خندان زن وبچه و خانواده ی خانومه پاشدن رفتن طالقان به هوای اینکه ما اونجایی

اونوقت دیدن ما نیستیم، در خونه رو باز کردن رفتن برا خودشون غذا درست کردن و همه با هم خوردن و چه عشقی کردن برگشتن

یه شبم رفتن خونه عموم اینا مثلا مهمونی.....خونه عموم اینارو رو سرشون خراب کردن برگشتن.

حالا موندیم چه برخوردی با این ایل مغول بکنیم......قراره بیان خونمون اخه!

پ.ن: یعنی چی میشه اگه این ترم مشروط بشم؟......ایا من باز رنگ دانشگاه را خواهم دید؟؟ در قسمت بعدی با ما همراه باشید تا ببینیم اخر من میتونم یه لیسانس بگیرم یا نه

پ.ن: هم بابام از کربلا اومد.......هم داداشم از مشهد.


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!