تبليغاتX
.*•. کلوچه خانوم .•*.
.*•. کلوچه خانوم .•*.
گریه، خنده!= تناقض بین من و تو!

سلااااااااام

این هفته هم به خیر و خوبی و ماچه بوسه گذشت

مخصوصا که عید غدیرم بود و تنوره ماچ و بوسه از ما داغ داغ

همه یک سال منتظر میمونن تو یه همچین روزی بیان مارو ماچ کنن اونوقت من نذارم

با اینکه الان صورتم جوش جوشی شده ولی من متعلق به مردم هستم

از الانم بگم فردا شب یلدا مارم دعا کنید. تو کل سال که دعامون مستجاب نمیشه شاید شب یلدا شد. خدارو چه دیدید

 

منم فردا میخوام برم مشهدددددددددددد دلتون بسوزهههههههههه

شب یلدارو تو قطار میگذرونیم

به همراه جمعی از دوستان (حالا فک نکید یه ایل و طایفه همراهمن چهار نفر بیشتر نیستیم) به یاد شما تو قطار تخمه میشکنیم و تف میکنیم به روی شیطون

یه دفه ای شد و خدا قسمت منم کرد برم مشهد.....البته بگم قبلشم از امام رضا خواسته بودم اگه میدونستم امام رضا انقد زود جوابمو میده یه چیز دیگه میخواستم ازش، مثلا مکه ای کربلایی چیزی

دیگه بگم همه بیتابن از رفتن من

شب چله که بدون من خونه ی فامیل سوت و کور

به همه گفتم عکسمو ببرن به یاد منم باشن جای خالیم حس نشه

از اونورم اجیلا و هندونه ها از گلوشون پایین نمیره

به همین دلیل قراره دو شنبه هم بابام از طرف سر کارشون بیاد مشهد

من بدون پدر، پدر بدون من، اوهع اوهع ( این جمله نوای گریه هست)

برا همین بابامم میاد و ته مونده ی اجیلا رو بهم میرسونه که یه وقت غم و غصه نگیرتم

تازه امشبم عموم اینا اومدن

خرج راهمم دادن

یک برنامه و اداب و رسومی داره این خرج راه که نگید و نپرسید.....یه چیز تو مایه های مادر خرجه ولی کلی باهم فرق فوکولن. الان فهمیدید چیه؟؟

یه دفه وقت شد میام براتون توضیح اداب و رسوم میدم

 

و اما اینکه

دلم از همه گرفته. دلم گریه میخواد. دلم تنهایی میخواد

از همه ی مردم سیر شدم.

هفته ی خیلی بدی بود. اصلا اوضاع روحی خوبی ندارم

تازگیا از همه زود ناراحت میشم زود بهشون دل میبندم زود بغض میکنم و اشکم در میاد

یه وقتی تو اوج محبتم یه وقتی بی احساس بی احساس

یه هفته هست خندهام دروغ شده، حرفای قشنگی که به همه میزنم دروغ شده، از کسی عصبانیم دروغ شده. همه دروغگو شدن، میدونم که دارن دروغ میگن ولی هیچی نمیگم و ساکت میشم.....سکوتمم یعنی دروغ!

حتی امید رفتنم پیش امام رضارو ازم گرفتن

حالا من با چی برم....

با یه کوله بار غم و غصه

حتی نمیدونم برا چی میرم!

این چد وقت خیلی گناه کردم میدونم دارم تاوانشو پس میدم

میام که خدا منو ببخشه به خدا انقد میشینم تو ضریح و گریه میکنم تا خدا ببخشتم

چی میشد خدا پیشت میموندم و برنمیگشتم من دلم هیچ کسی رو نمیخواد نمیخوام دیگه هیچ کس رو ببینم

دیگه هم نمیتونم بنویسم خیلی حرف داشتم برا گفتن

ولی اشکام نمیزاره بنویسم

برام دعا کنید بدونید همیشه به یادتونم

تا بعد که برمیگردم (اگه برگردم!)


[ ]
+
زیبایی های طبیعت!!

امروز یکی از دوستانمون رو دیدیم و همچین که از پس اون خیابون به پس این خیابون مارو دید

یک جییییییع بعد

با صدایی همچون اکوی 4500 وات: کیااااااااااااااااا

همه با هم بیب بیب..هورااااا

پرید بغل ماچ و بوسه شارپ شارپ....تف، گاز، لیس (الان اوج حال بهم زنی)

تازگیا هم این عمل قبیح و زشت اوجی دوباره گرفته و این جوری که بوی تف میاد زمونه میخواد برگرده به پا بوسی و دست بوسی و ماچ و بوسه

چنان که من خودم وقتی یکی از دوستان رو میبینم گاز گازش میکنم چی

و او چقدر از کار من مشعوف میشه و دوتا شارپ شارپ تقدیم من میکنه و از این بابت کم نمیاره

حالا اون روز داشتم به این فکر میکردم یه خانوم ریش سیبیل دار یه همچین کاری رو با ادم بکنه....جون من حال الانتونو بگید؟!

همینجور ی میشه که ادم عذاب اخروی رو با عذاب دنیوی قاتی میکنه و میمونه تو فرقش که یا جل الخالق این ماچ و بوسه که نثار ما شد از دسته ی عذاب اخروی بود یا دنیوی

و دوباره همینجور میشود یک جا خواستیم مهمونی چیزی بروی با دست کش و وایتکس وارد خونه بشیم تا صابخونه حساب کار بیاد دستش از این کارای چندش به ما نچسبونه

خدایی این کارهای الوده کننده برای انسان بسیار مضر و از لحاظ اجتماعی ثابت شده باعث کدورت ها و متلاشی شدن نهاد خانواده میشه چنان که وقتی عمویی ( اگه فک کنید عموی خودمه میکشمتون) میاد برادرزاده اش رو بوس کنه برادرزاده چنان جیغ ابی قرمز بنفش در خونه سر بده که مرده کفن پاره کنه و چه بسا در این میان افرادی گوشت کوب را بر فرق سر عموی خود فرود اورده و مغزش را بپاشانند روی زمین

و کارهای دیگری که از این امور زشت و تر و قبیح تر توسط افراد دیگه در وسط خیابون انجام میشه و با دیدنش کار ادم تا بیمارستان قلب و عروق کشیده میشه اگرهم نتوانستی هزم کنی که فاااااااتحمهههههههههههه الصلوات

 

 

تازگیا داره نیاز های مبرم من به زبان انگلیش معلوم میشه...اخه چرا باید من هیچی از انگلیسی نیدونم خدا هیچ درسمونو خوب نکرد زد تارخ جغرافیمون خوب شد خب نمیگه تو این دوره زمونه من تاریخ چه به دردم میخوره به جاش زبانم خوب میشد چی میشد........خودم میدونم همه دارید بهم حسودی میکنید حالا خیلی چیز خوبیه نسل اندر نسل این خوب بودن زبانمون تو خانواده ی بابا مشاهده میشه فلذا از تمام دوستانی خواهش و تمنا دارم دست در دست هم دهید و قلک های کوچک خودتان را برا درمان بیماران زبانی هدیه کنید

 

جمعه تو خونمون تولد 48 سالگی بابام رو جشن گرفتیم

خدایی بزنم به تخته چون منو یه چند سالی دیر به دنیا اوردن بابام جوون نشون میده. دلشم که ماشالله، میامدید کیک بریدنشو میدید از هزارتا من و تو جوون قشنگ تر برید

تازه از یک ماه قبلش هر روز میامد میگفت فلان روز تولد منه ها یادتون نره. ذوق داره خب


[ ]
+

یواش یواش جو ترم اول دانشجویی داره مارو میگیره

روز یکشنبه ای چنان برنامه ی مفرحی به مناسبت روز دانشجو برا خودمون ترتیب دادیم که تا امروز ادامه داشت

فقط تنها مشکلش این بود پا و کمر برام نمونده فک کنم تمام مهره ی کمر و مفاصل پودر استخون شد رفت پی کارش

یکشنبه که کلاس اولم ساعت 7 صبح شروع میشد نرفتم........اخه تازگیا هیچ کدوم از بچه نمیرن همه میگرن میخوابن. ساعت 5 صبح باید راه بیوفتم اخه منم همیشه اون موقع تازه اوج خوابمه

بعدشم که رسیدم دانشگاه همه پریدن رو سر و کلم که یا باید بریم جشن یا باید بریم جشن........منم گزینه ی دوم رو انتخاب کردم و رفتیم جشن

انقده خنده کردییییییییم اخه یه دوتا پسر فقط دوتا تو اون همه جمعیت سالن نشسته بودن.....این دوتا برا خودشون اسطوره.....انقده جلف بازی دراوردن از سالن ریختنشون بیرون

ساعت 12 که جشن تموم شد چون نمیدونستیم این همهههههههه کادویی که به مناسبت روز دانشجو تقدیممون کردنو کجا ببریم و اینکه من تا ساعت 3 بیکار بودم یکی از دوستامو زور کردم که کلاس نره با هم بریم موزه چقد بهمون خوش گذشت مخصوصا یه گروه ژاپنی اومده بودن همه شلوار گشااااااااد که پایینشم گت شده بود پوشیده بودن و فقط تا ۲ ساعت ما تو کف شلوار اینا بودیم 

 پ.ن: به قول مامانم شانسه منه نه وقتی دانش اموز بودیم چیزی بهمون میدادن نه الان که دانشجو شدیم

بعد از موزه هم رفتیم میدون حسن اباد کاموا دیدیم عینهو این پیرزنا.......حالا یک ذره من از این کارا بلد نیستم ولی تمام مغازه کاموا فروشیا رو رفتم همه شم میپرسیدم برا یه شال گردن چقد کاموا لازمه و چجوری باید این مدلی بافت بیچاره مغازه دارا هم دو ساعت برام توضیح میدادن که اول نخشو میکنی تو میل و بعد از این ور میبری اونور و ....

 

دیروز سر این فیلمی که گذاشتن بعد از ظهری اسمشم بود خدا همین نزدیکی است (اسمش همین بود دیگه) برنامه ای داشتیم.......وسطای فیلم دیدم مامانم نشستن اشک فشانی میکنه چه جور....بعد هی میگم اخه چی شده؟ با همون حالت اشک فشانی میگه: عشق همیشه قشنگه مخصوصا الان که فقط هرزگی هست!! دیگه اینو نگفت منم همپای مامان نشستم گریه گفتم همزاد پنداری کرده باشم

اخبار بی ار تی:

1ـ امروز یک خانومی بدون صف اومد سوار اتوبوس شد و دیگه همه ولش نکردن. یه دونه زنه میگفت پنج تا بقیه......اخرا کار رسید به تخت خواب زنه!!! مردم این همه ادب رو از کجا اوردن.....؟

2ـ اون روز در کیفم باز بود خانومه بهم گفت در کیفتو ببند دزد نزنه منم گفتم نکه الان همینجور تراولا تو کیفم گونی گونی یافت میشه دیگه چیرو میخوان بزن

3ـ تموم شد

خدایا! اشکهایی که فقط برای تو ریخته میشه رو از دید نامحرا بپوشون.......

میدونی خیلی بیشتر از وقتای دیگه محتاجتم

 


[ ]
+
گزارش روز دانشجو

*کلاس اول:

خلاصه دلیلی دارد که انسانها معتاد میشوند دیگر، یا اینکه میزنند شیشه و در و پنجره خورد میکنن رو سر مسئولین

یکی از دلایلش را همین امروز یافتم

اینکه وقتی در یک همچین روزی پا میشوی مثال یک دانشجوی طالب علم میروی سر درس و مشقت توقع این را نداری وقتی میشینی سر کلاس استاد مرحمت بفرماید و از اول تا اخر یک لحظه خطاب به دخترا: چرا انقد بچه میارید خانوما! و سپس خطاب به اقایون: چرا انقدر بچه میزایید اقایون را بشنوی!!

و سپس بعد از اندکی گوش جان سپردن به کلام مقدس استاد خطاب به جمیع کلاس اعم از دختر و پسر: بروید خودکشی کنید تا بچه دار نشوید خرج بچه بالاست!!!!!

انوقتس که از هرچی دانشگاه رفتن پشیمون میشوی چون هر وقت سر کلاس میشینی یاد زایمان و بچه و صیغه و نکاح و اینها میوفتی یک ان حالت از هر چی بچه است بهم میخورد

و فکر میکنی پس فرق انسان با گاو و گوسفند در چیست؟!اینکه انها بچه شان را در طویله به دنیا میاورند و بزرگ میکنند و تو در خانه زیر سایه ی شوهرت!

 

*کلاس دومی:

استاد: خب بچه های عزیز میدونم درس ضحاک ماردوش و کاوه ی اهنگرو از اول دبستان به صورتهای مختلف از قبیل شعرهای کودکانه و یکی بود یکی نبود و چه خوش گفت فردوسی پاکزاد و نثر بیهقی خوندید ولی چاره ای نداریم باز باید از اول تا اخرش بخونیم

دانشجویان!: هورا هورا

استاد: حالا که شما انقدر طالب علم هستید یک انتراک میدهیم تا خستگیتون هم در برود و شما حالی کنید و یک بحث تو کلاس راه میاندازیم روح خودتون و امواتتون شاد بشه. میگم بچه ها چطوره در مورد بچه های خیابونی حرف بزنید من تازگیا خیلی ازشون خوشم اومده!!

دانشجویان: به به، به به

استاد: یاد کتاب جلال ال احمد افتادم داستان بچه ی مردم کسی خونده؟

دانشجویان: اه اه، اه اه

استاد: افرین به این همه شوق. داستان از این قرار بود یه زنی شوهرش میمیره و از سر ناچاری و بی پولی مجبور میشه زن یه مرد دیگه بشه در حالی که این اقا به هیچ عنوان بچه ای که از شوهر قبلی این خانوم بوده رو نمیخواد قبول بکنه و خانومه مجبور میضشه بچه رو بزاره سر راه و همین کارم میکنه

دانشجویان: به به، اه اه....!!( در اینجا دانشجویان کاملا قاط زده میشوند)

و اون دانشجوی دختر در گوشه ی کلاس گوش میدهد و فکر میکند به اینکه چقدر خوشحاله قراره در اینده بچه بیاورد و شوهرش مثل شیر پشتش باشه!!!!!!

 

*کلاس سوم:

فقر و زاد ولد رابطه ی عکس دارند

سوء تغذیه و کمبود غذا باعث رشد زاد و ولددر زنان! میشود

دانشجویان: خدا به خیر بگذراند

*کلاس چهارم:

رابرت مالتوس میگوید نباید بچه بیاورید تا زمانی که مطمئن شوید در معیشعت کامل هستید

دوباره همون مالتوس میگوید: من بچه دار نشدم تا چنین جنایتی بزرگی در حق بشریت نکرده باشم. به زبان ساده بچه دار شدن مساویست با جنایت در حق بشریت!

دانشجویان: زرشک و البالو! مگه تو قرار بوده بچه بیاری پس زنان عزیز در نقش هویجن اینجا

و در اخر مخم تلیت و ابگوشت شد تا برسم خونه

دوستم قراره با نامزدش بهم بزنه!!!

این تمام جزئیات روز دانشجو بود


[ ]
+
همین دیگه

این داستانو بخونید خیلی قشنگه:

مارها قورباغه ها را میخوردند و قورباغه ها غمگین بودند

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند

لک لک ها قورباغه هار خوردند و لک لک ها شادمان شدند

لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

عده ای با لک لکها کنار امدند و عده ای دیگر خواها بازگشت مارها شدند

مارها بازگشتند و همپای لک لک ها شروع ب خوردن قورباغه ها کردند

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برا خورده شدن به دنیا می ایند

تنها یک مشکل برای انها حل نشده باقی ماند:

 

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!!

وسلام

تمام حرفم همین بود

تازگیا دقیقا به یه همچین چیزایی رسیدم

دقیقا یک هفته میشه

اینکه نمیدونم باید زندگی کنم یا...

هنوز ته دلم میگه زندگی کن بخند و من همچنان ایستاده ام بر بلندای درخت سر سبز خانه مان و خنده ی شادی سر میدهم

چه رمانتیک!! یه خورده هم چندش

خدا اون روزو نیاره من طبع شعرم بگیره هر چی شاعر از اول دوران زبان فارسی تا الان بوده همه اب میشن میرم تو زمین از بس من خلاقم!:))

بعددددددددددددد

و اینکه فقط محتاجم و دستم درازه جلوش. همین........خودتو میگم خداجونا فک نکنی یکی دیگه رو میگم

دیوونهههههههههههه

 

پ.ن: چقد من از این پستای الکی خوشم میاد. خدا شفام بده

پ.ن: همچنان دوستون دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه


[ ]
+
در به در

دیگه یواش یواش اثرات بی ار تی خودشو نشون میده

وقتی میرسم خونه عین چفت و چولا هستم از یه طرف پادرد شبا نمیتونم بخوابم از اون طرفم چون کیفمو رو دوشم نمیندازم و رو دستم میندازم دست درد پدرم در میاد مشالله کیف که نیست عینهو زنبیل حموم میمونه

از اون طرف دیگه هم، وقتی میام خونه همین در خونه وا میشه بو شلغممممممم هر شب مامانم شلغم میزاره میگه رژیم غذایی جدیده بابامم چند شب پیش با یه گونی شلغم رو کولش اومد تو خونه دیگه شما ببینید مصیبت تا کجا فک کنم تا چند روز دیگه بابامو به جرم شلغم دزدی ببرن

 

دو روز میشه یکی از استادای رشته ی باستانشناسی به رحمت خدا عمرشو داد به شما اونوقت این بچه های ارشد باستانشناسی اون روزی نشسته بودن وسط حیاط دانشگاه هی زجه و مویه گیسشونو میکندن! (فقط میخواستم رو همین نکته ی زجه و مویه تاکید کنم) 

 

پنجشنبه سر کلاس همون استادی که به همه میگه مریضی بودم بعد حرف به یه جاهایی رسید و دخترا پاشدن حرف زدن و دلشون پر که مردا یکیو میخوان عین ماماناشون و فقط لباساشونو بشوره و براشون قرمه سبزی بپزه بعد من از مردا دفاع کردم و یه تزی دادم استاد بهم گفتش یه زندگی خیلی خوبی در پیش خواهی داشت!.....این حرفو زد من دیگه تو این دنیا نبودم. هی میگم این استاد خیلی خوب و فهمدیست

 

امروزم پیش دانشگاهیی که توش درس میخوندیم برامون جشن گرفته بود

تازه امروز فهمیدم چقدر عاشق معلمام بودم وخودم نیدوستم......قبلنم میدونستما ولی امروز بیشترتر شد

همه ی معلما اومده بودن و منم با دیدن هر کدوم یک جهش بعدش پرش تو بغلشون

اخرسرم مثلا اومدن خوشحالمون کنن با چشمای گریون از جشن رفتیم بیرون

تازه پیش بینی کرده بودم کادوهایی که قراره بدن به مناسبت ساگرد ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه یک عدد شوهره که پیش بینیم درست در نیمد بهمون سکه دادن با اینکه سکه جای شوهر نمیشه ولی ما راضییم به رضای خدا

اخبار بی ار تی:

1) دیروز کیف یک زنه در بی ار تی زده شد اونوقت زنه برگشته به راننده میگه اقا نگه ندار من کیفای همه رو بگردم!!!!

2)طی چند سری اقدامات ژانگولری از طرف خانوم ها در قسمت بانوان اتوبوس، اون روزی راننده عصبانی شد برگشت گفت: تا وقتی در اتوبوس بازه هیچکی سوار نمیشه همین درو میبندیم عینهو کماندو میپرن تو اونوقت هر کدومم یه کیسه حموم(!)دستشونه در که بسته میشه نصفش میمونه تو نصف دیگش بیرون دره

پ.ن: دیدید امروز تهران چه بارونی اومد من که دیگه داشتم ذوق مرگ میشدم انقدر تو بارون چرخیدم سرما خوردم مامانم رژیم شلغم خوری رو تقویت کرده

پ.ن: یکی منو بازی دعوت کنه دلم بازی میخواد

پ.ن: فردا امتحان دارم اونوقت الان نشستم اینجا چه چیزا که نمیگم

پ.ن: کسی این تئاتر کرگدن رفته؟؟


[ ]
+
ناخوانده!

نمیدونم چرا اینجوری شدم تا شیش تا وبلاگ و سایت و اینا نخونم نمتونم بنویسم

حالا از صبح تا حالا وبلاگم باز نمیشه زاقارتو

دیگه هر بدیی و خوبی تو نوشته ها دیدید به بزرگواری خودتون ببخشید از کجا ببینم خب.......کامنتم تا اطلاع ثانوی نمشه گذاشت چون کامنتا هم باز نمیشه خلاصه دوری و دوستیه تا یه چند وقت

 

خدا نکنه یه روز بابام خونه نباشه و مثلا یه ماموریتی چیزی داشته باشه

دیگه خونه واسه ما نیست تمام در و همسایه و فک و فامیل تلپ میشن خونمون و گردهمایی خانه و خانواده تشکیل میدن اونوقت هی به من میگن تو چرا انقد خاله زنک شدی تاثیر داره خب

منم دیشب دیدم بابام که نیست و خیلی وقتم هست با دوستم تنها نشدیم و حرفامون تو دلمون رسوب کرده گفتم بیاد که شب خونمون بخوابه

تا صبح حرف و زدیم و غیبت کردیم و خندیدیم......یه خورده حرف زدیم صدامونو ضبط کردیم بعد اهنگ گذاشتیم و من بعدش اهنگه رو خوندم با صدای خودم ضبطش کردیم و هر هر خندیدیم فکر کنم تمام ان چیزاهایی که مامانم نباید میشنید رو شنید ولی صبح که بیدار شدم هر چی گفتم دیشب چیزی شنیدی گفت نه ...مثل اینکه به خیر گذشت

وسط شبم دوستم حالش بد شد و دیگه من نتونستم بخوابم! فقط تا صبح یک لحظه چشمام باز نشد

صبحم ساعت 12 بیدار شدیم و دوباره یک ساعت اونجا حرف زدیم و بعدشم دوستم رفت تا بیشتر از این کچل نشه

 

 

اون روز دو شنبه ای از اتوبوسای بی ار تی که پیاده شدم

رفتم اتوبوسای محل خودمونو سوار شم

مگه اتوبوس میامد......یه صف درست شده بود از اینور میدون ازادی به اونور میدون سر و تهش دیگه معلوم نبود اونوقت این پیر مردا و پیر زنا وایساده بودن همه خسته وکوفته منم داشتم از خستگی بیهوش میشدم

هر چی صبر کردم دیدم نه هیچ کس نمیخواد یه کاری کنه

یه کیوسک بغل همون صف اوتوبوس بود مثلا برا همینکار ساخته شده بود که هر وقت اتوبوس دیر میاد خبر بدن اتوبوس بیاد

اونوقت این همه ادم و مرد وایساده بودن اونجا یک نفر نمیرفت بگه خب چرا اقا اتوبوس نمیاد

رفتم با چه صلابتی در این کیوسکه رو زدم مرده گفت بفرمایید

درو باز کردم گفتم اقاااااااااا این چه وضعشه صف اتوبوسو دیدید

مردم زیر پاشون علف سبز شد این چه وضعشه

اقاهه هم گفت تو برو اتوبوس پیدا کن اتوبوس نیست

من: اخه من که مسئول اینجا نیستم شما اینجا وایسادید خودتون باید یه کاری بکنید

اونوقت از اون ور مردا بعد از دو ساعت برگشتن میگن خب راست میگه این خانوم

منو داری

دلم میخواست سرشونو بزنم به جدول بغل خیابون

انقد بی غیرتن بعد از دو ساعت وقتی من رفتم جلو تازه یک کلمه از دهنشون درومد

 

پ.ن:الان همه کامنت میزارن منم میخوام

پ.ن:مامانم میگه قدم کوتاست به نظر شما 165 کوتاست؟؟؟ بعد منم از غروب تا حالا یه قدم تو خونه راه میرم میپرم هوا که قدم بلند بشه

پ.ن: دلم تنگ شده براش. مگه خودت نگفتی بخوان مرا تا اجابت کنم شمارا


[ ]
+
سفرنامه ی مطبوعاتی

همونجوری که به یه حیوونی که اسمشو نمیارم تیتاب بدن خوشحال و خندان میشه من و دوستای منو ول کنن تو این نمایشگاها خوشحالیم حالا نمایشگاه هرچی شد فرقی نداره از لوله اب فاضلاب و سیفون گرفته تا مثلا نشریات انگلیسی که من خیلی دوسشون دارم همه میدونن!!

در راستای همین طرح خوشحال سازی در یک حرکت نمادین من دو روزه کلاسارو دو در میکنم و میرم نمایشگاه مطبوعات. به افتخارش بزن اون کف قشنگه رو

این نمایشگاه چیییییییییییییییییی بود

وارد نمایشگاه که میشی یه بیستا روزنامه و مجله همیچن میچپونن تو دستت که تا اخر بلای جونت میشه و اخرسرم به عنوان زیر انداز ازش استفاده میکنی اصلانم نمیخونیش.....خب شما بگید اخه کی مجله های پارسالو میخونه همون به درد رو فرشی میخوره دیگه

دیروزو از بس ذوق داشتم نفهمیدم چی شد ولی امروزو که رفتم خیلی بهتر بود و همه جارو دیدم

همه ی خبرگزاریها و نشریه ها و مجلات و رفتیم یه دو ساعت سرشون پلاس شدیم و هر چی تو سوراخ سنبه و چیزای محرمانه داشتن از زبونشون کشیدیم بیرون.......اوناییم که مسئوله غرفه ها بودن همه بیکار، یکی که میامد دم غرفشون گیرش مینداختن و تا تمام اطلاعات شخصی ازش نمیگرفتن و باهاش درد و دل نمیکردن نمیزاشتن برن....خلاصه بگم این رابطه فوضولیابی کاملا دو طرفه بود

اول از همه هم رفتم سراغ غرفه ی مجلات همشهری اصلا به خاطر همونا رفته بودم اونا هم هیچ کدومشون نبودن دست و پا دراز شدیم (معادل دست از پا درازتر)

از همه باحالتر غرفه ی مجلات ورزشی بود که چه کردن این هوادار نماهای تیم استقلال و پرسپولیس......یه دفه وسط سالن یه صدای مهیبی بلند میشد میگفت به لطف یزدان و بچه ها پرسپولیس قهرمان میشه. هر دفه این حرکت نابهنجارو انجام دادن من سه متر پریدم اخه یعنی که چی این کارا از اون طرفم استقلالیا یه چیز دیگه میگفتن این وسط یکی باید میگشت وحید شمسایی بدبختو پیدا میکرد که زیر دست و پای مردم له و لورده شده بود و نمیتونستن از تو این غرفه ها بکشوننش بیرون

این پسر خوشگله هم که همه رو کشته عکسش رو تمام جلد مجله ها بود. به نظر من که هیچم خوشگل نیست خیلیم رنگ چشماش تو ذوق میزنه. حالا بگردید این فرد یوزارسیفی رو پیدا کنید کی بوده!

یه خبرگزاریها و مجلاتی بودن که خیلی مایه گزاشتن و مسئول غرفه هاش خیلی بچه های باادبی بودن چون تو این دوره زمونه ادب یه چیز نایابیه دیدن اینجور چیزا ادمو سر شوق میاره...........خبر گزاری ایسنا. خبر گزاری فارس با اینکه سرشون شلوغ بود ولی خیلی خوب به همه جواب میدادن. خبرگزاری تحلیلی الف بازم خیلی خوب بودن. همشهری اینا که خیلی سنگ تموم گذاشته بودن و دفتر مطالعات برنامه ریزی رسانه ها هم خیلییییییییییییییی بهمون کمک کردن و من الان اینارو برا کی مینویسم؟؟؟؟

تمام
[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!