منو جون به جونم کنن کودک درونم هیچ وقت بزرگ نمیشه
.....فقط قدش رشد میکنه
تازگیا یه سرطان جدید تو زندگیم پیدا شده نمیدونم چطور ازش خلاص بشم
به هر دری زدم این فیلم بچگیام پیدا نشه اخر شد
هفته ی پیش همین روزا بود مامانه یهو از اتاق داد زده: یافتم، یافتم
مای از همه جا بیخبرم از فرط خوشحالی انقدر ذوق کردیم و به زمین و هوا پریدیم و یکی لای در و یکی بالای سقف و اون یکی زیر میز، که واااااااااااااای مامانمون گنجی چیزی کشف کرده
نگو فیلم عهد عتیق زمان شاه وزوزک از دوران بچگیه ما پیدا شده و از بس هیجان زده شده زبونش قفل کرده هی میگه یافتم
دقیقا این فیلمه سرطان منه
به حدی ضایعه به حدی این فیلم ضایعهههههههههههههه مخصوصا قسمتایی که من هستم
تمام حرکات موزون و ناموزونی که تو هیچ دوره از عمرم در نیاوردم تو این فیلمه هست
اونوقت این فیلمه رو یک هفته هست هر روووووز مامانم سه بار با داداشم میشینن نگاه میکنن دوبارشم وقتی من و بابام میایم خونه میزارن. وقتی اون قسمتایی فیلم که من هستم میاد دیگه کسی منو نمیبینه یه جا خودمو گم و گور میکنم
اونوقت دیشب که بعد از عروسی میخواستیم بریم خونه ی عموم مامانه این فیلمه رم با خودش ورداشته اورده نگو میخواسته همه رو سوپرایز کنه. همین پامون رسید خونه ی عموم مامانم فیلمه رو دراورد و همه با چه شوقی نشستن این فیلمو دیدن و مگه خندشون بند میامد
..........منم ساعت دوازده نصفه شبی داد و بیداد که واسه چی میخندید.
دیروز بلاخره رفتیم عروسی
......دیگه داشتم عقده ی عروسی میگرفتم
با این حال اصلا نمیخواستم برماااااا اخه خیلی غریبه بودن.
پسر یکی از دوستای بابام که نه من نه مامانم یک بار ندیده بودیشمون
به هر حالا بابام با هر ترفندی که شده یه بیوگرافی تاریخی از سرگذشت این خانواده داد که اینا لر هستن و بیا بریم ببینیم عروسیشون چه مدلیه منو کشوند برد. از اونجایی که ما به جز جماعت طالقانی و شمالی دیگه هیچ اشنایی از جای دیگه ی ایران نداریم بقیه جاها برامون حکم خارج از کشورو داره
( یکی اون وسط نبود بگه اخه تو این دوره زمونه و عروسی تو تهران کسی نمیاد برا تو دامن چین چینی مدل عشایری بپوشه تو گول این حرفارو میخوری
)
ولی رفتیم و بدم نگذشت از تو خونه نشستن که بهتر بود
پ.ن: مادر داماد هی به مامان میگفت ایشالله عروسی دخترتون به مامانم میگم منظورش اینه عروسی دخترتون شد باید مارو دعوت کنید
پ.ن: در کل میخواستم بگم این فیلمه رو که دیدم تازه فهمیدم من اصلا عوض نشدم و اون موقعا از الانم خیلی سر و سنگین تر بودم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 23:52 توسط کلوچه خانوم
صدای گرم و لحن اروم صداش میخوره یه مادر به تمام عیار باشه
میشینم کنار بساط گردن بندا و زنجیرایی که کنار میدون امام حسین پهن کرده. از من و دوتا بچه های دیگه سوال میکنه:
ـ از مدرسه تعطیل شدید؟
یه نگاه به همدیگه میکنیم و خندمون میگیره و اروم به همدیگه میگیم: اخه کی با مانتوی بیرون میره مدرسه!!!
ـ نه خانوم از دانشگاه میاییم استاده کلاسو پیچوند و زود تعطیل شدیم. دیدیم بیکاریم اومدیم یه خورده اینجا بگردیم. این زنجیرا رو خودتون درست میکنید؟؟؟
ـ اوووووه چقد بزرگ شدید دیگه میرید دانشگاه! شما که نباید بیاید کنار بساط من و از اینجور چیزا بخرید. باید طلا و نقره گردنتون باشه!
(پسری که بغل دستمون وایساده هرهر میزنه زیر خنده) بعضیاشو خودم درست میکنم، اونماییم که دارن خراب میشن رو تعمیر میکنم
از اون خانومایی بود که صدسال میشستی پیشش خسته نمیشدی حیف که هوا سرد بود و ده دیقه از کلاسمون گذاشته بود و گرنه پیشش میموندم
بعضی وقتا دوس دارم پیش اینجور ادما بشینم و برام حرف بزنن. قیافه ی مهربون و صدای گرمش تو اون هوای سرد کلی بهم انرژی میده. بازم اگه وقت کنم حتما میرم پیشش. دوست خودمه
سلااااااااامی چو بوی خوش اشنایی
ایا این داستان بالا واقعیست؟؟
بله،
از اونجایی که از من هیچ کار خارق العاده ای بعید نیست پسون فردا هم اگر فضا پیمایی به فضا پرتاب شد بدونید کار من بوده (چه ربطی داشت به فضا پیما؟)
بعدشم این داستان بالا هیچ برداشتی از کتاب پریچهر نبوداااااااا برا شنبه ی همین هفته بود
پ.ن: یه بسته گل سر شنبه که داشتم با مترو میامدم از بساط این خانومایی که تو مترو وسیله میفروشن دستم جا مونده به نظر شما چیکار کنم؟؟؟ صندوق صدقاتم نمیتونم بندازم که
پ.ن: دلم الو جنگلی ترش چرکولکی میخواهد با ابغوره. از اینایی که یه کیلو رنگ قرمز بهش زدن. یه بار که رفته بودیم شابدالعظیم یه الو جنگلی خریدم هر چی چیز ترش و شور بود فکر کنم تو این ریخته بودن چقدرم خوشمزه بود. از همونا میخوام
پ.ن: دلم اصفهان میخواد. دلم شیراز میخواد، کرمان، سیستان بلوچستان، کردستان، پل دریاچه ارومیه! گل گاو زبون، کاهو با سکنجه بین مخصوصا از اینایی که وقتی میری خوزستان تو جاده ی شوش میفروشن!! از همونا میخوام. دلم نخلستونای بم، گلستونای کاشان، جنگلای شمال، دریای جنوب، کوهای زاگرس، کویر یزدو میخواد دلم حرم امام رضا و قم میخواد. دلم دیگه چی میخواد؟؟؟!!! جای دیگه نبود حواستون باشه جایی از قلم نیفته
پ.ن: تو روزنامه همشهری یه چند وقته اگهی اژانسهای مسافرتی رو میده و قیمتا مفت! یک هفته میشه تو سر بابا یک دونه مو نذاشتم
که چرا مارو نمیبری قونیه
.......این همه اژانس مسافرتی دارن میبرن فقط 699 هزار تومن. خدا نکنه یه موقع یه فیلم مستند بزاره مثلا از کشور پرو تا یه هفته با این کشور پرو ما بساطی داریم تو خونه که چرا کشور پرو نمیریم و هزارتا عجایب هفتگانه تو این کشور نهفته هست.
حدود یک هفته قبلم رو مامانه سیریش شدم که بیا دوتایی بریم مشهد
امان از موقعی که حرفهای ما پشمم حساب نشه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 23:55 توسط کلوچه خانوم
تو این موندم
من خنگم
این کتابی که میخونم خنگه
استادمون خنگه(استغفرالله گوش شیطون کر)
یکی به من این اصطلاعات رو بیاموزه:
فاشیسم
نازیسم
مارکسیسم
امپریالیسم
کمونیسم
لیبرالیسم
ماتریالیسم
همون چیزاییم که از اینا میدونستم رفت...نمیدونم کجا!
الان من چه خاک بر سر بریزم که قراره دوتا کتاب هزار صفحه ای که همش از این کلمه ها داره و به علاوه ی کلمه های قلمبه تر رو بخونم و مهمتر از این بفهمم؟؟
برم کتابو بر فرق سرم بکوبم چطوره؟ یا برم بر فرق سر استاد بکوبم چطوره؟
از همین الان بگم بر فرق سر هر کس کوبیده بشه فقط پورش میمونه
.....بعضی وقتا اقتضای کاری اجازه میده ادم یه خورده خشن رفتار کنه!!!
هر کار کردم خلاصه نویسیم نیمد گفتم بیام اینجا یه خورده با شما درد دل کرده باشم. خواهر!
دیروز یه خانومه تو نمازخونه دانشگاه منو تشویق کرد تجربه کسب کنم بچشو نگه دارم برا ایندم خوبه
......منم دیدم اگه نگه ندارم تجربه از دستم میره نگهش داشتم.
انقده بانمکه این پسررررر ذوق کرده بود این همه دختر یه جا میدید. باز خوبه چهار ماهش بیشتر نبود
تازه یه خانومه دیگه هم که دوست این خانومه بود دو ماهه حامله بود من ذووووق
....بهش میگم خوشحالی؟ میگه نه شوهرم خوشحاله!!!
این همه اشتیاقو این مادر کجا ببره اخه. به نظر شما مریضی نداره این مادر؟
بعدشم که دیدیم زیادی تجربه کسب کردم و ممکن زیادم بشه رفتم سالن همایش یه همایشی داشتیم اسمش نمیدونم چی بود! فکر کنم اداب ازدواج دختران بود (اخه دقت تا کجا
) خوشم نیمد برگشتم همون نمازخونه گرفتم خسبیدم تا لنگ ظهر و بعدشم کلاس
امروز از اتوبوس که پیاده شدم
یکی داشت پشت سرم میومد و اینارو میگفت:
عزیزم! میدونم داره بارون میاد هوا سرده! کجا میخوای بری. خب بگو منم بیام اصلا هر جا تو بگی
منم همش با خودم فکر میکردم این پسره چقد زنشو، دوس دخترشو، نامزدشو (یکی از اینا) دوست داره. الهییییییییی
دوباره همون پسره:
نمیخوای وایسی تا کی من باید دنبالت بیام
من:
مگه این با گوشی حرف نمیزد
بعد برگشتم میبینم داره به من میگه!!!
من چرا اینجوریم اخه
یکی بیاد سه تا کلاس اموزشی برا من بزاره. همون در حد سه تا کافیه یادگیریم بالاست
پ.ن: اس مسا تازگیا نمیره چرا؟
پ.ن: نه به مامان عسلی که از اون ماه اولش انقد شوق و ذوق داشت همه رم به وجد میاورد نه به اینا.
مامان عسلی تولد امیر سام کوچولت مبارک.
دوسش دارم(امیر سامو میگم)
پ.ن: همین الان یه کارت عروسی برامون اومد.
چی بپوشم؟
به من عروسی ندیده کمک کنید
پ.ن: یاد گرفتم تیرمو بزنم به هدف!
اگر تیرم نقطه ی وسطو نشونه رفت
یک به هیچ به نفع من
برگ برنده مال من میشه
تو باید از تو صحنه ی بازی محو بشی
باختی گلم! باختی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 23:16 توسط کلوچه خانوم
فکر کنم وقتی که داشتم از تو کیف بلیط در میاوردم همون وسط خیابون پلیوره از دستم افتاد و چه به روزش نیومده تا الان فکر کنم به صورت تابلو فرش وسط خیابون درومده باشه....دست گل خودم درد نکنه
گفتم یه خورده از معایب اتوبوس بگم خدایی نکرده دچار افسردگی نشن اونایی که به اتوبوس دسترسی ندارن
تا برسم ازادی اصلا نفهمیدم که یه چیز کم شده همین از اتوبوس پیاده شدم یادم افتاد...... دیدم انگار داشتم از خیابون رد میشدم دستم سبک شدا نگو اینو انداخته بودم
رفع بلا بود مگه نه؟؟
بعدشم سریع به مامانم زنگ زدم بعد از دو ساعت این خبر ناگوارو بدم .....همچین یه صدای مظلوم به خودم گرفتم که مامانم بهم چیزی نگه بدتر شد.
بهم گفت خیلی گیجی و حواست به همه چیز هست الا به همونی که باید باشه
منم گفتم رفع بلا بوده فدای سرم
(اونا که نگفتن خودم به خودم بگم)
مامان: از الان تو اینجوری هستی خدا به داد ده سال بعدت برسه
من: گل که هستم به سبزه هم اراسته میشم
تازشم اینا همه یه ور مامانم دوستمو بیرون دیده بود بهش گفته که من چه کار قبیحی انجام دادم.
گفتن اخبار به این دوستم همانا پخش شدن خبر در عرض سیم ثانیه همان سرعتش بالای صد مگاپیکسله
تا من برسم دانشگاه نصف جمعیت محل زنگ زدن که کیا اون پلیورت که روش همه جور سنگی اویزون بود گم شده ه ه ه ؟؟؟
تا من جوابشونو بدم خودشون میگفتن اشکال نداره غصه نخور چشمش کردن (مگه پلیورم چشم میکنن
)
یک روز بیاید تو این کلاسای جمعیت ما بشینید با فرهنگ دانشجویی اشنا میشید
به جون خودم
امروز تو کلاس نزدیک بود استادمون که خانومه و چند تا از دختران گوریل نما! برن یکی از پسرای کلاسو از صحنه ی روزگار محو کنن انقد که از اول تا اخر کلاس گفت چه معنی میده زنا رانندگی کنن
حالا مسائل مملکت حل شده همه چسبیدن به رانندگی خانوما
اون وسطا هم یهو دختره زبونشو به پسره دراز میکرد که چشمت دراد خانوما رانندگی میکنن تا کور شود چشم هر ان کس که نتوان دید
(تاکید بر کور شدن چشم
)
پسره هم میگفت خانوما برن کفگیر و غیره و ذالکشون رو بسابن
خلاصه که فقط به دار کشیده شدن بچه های مردمو تو کلاس ندیدیم که چند روز قبلش دیدیم
اتفاقا، یه دختره میخواست از رو پل عابر پیاده که بغل دانشگاهه خودشو بندازه پایین یه اقاهه هم که فکر کنم اشناش بود رفت کمکش ولی شواهد نشون میداد دوس داره دختره پرت شه
تازه بعدشم که پلیس اومد به جا اینکه بگه خانوم این کارا برا جامعه ضرر داره فقط تذکر داد خانوم روسریتو از اون بالا سر کن که بازم شواهد نشون میده پلیسا هم میخواستن دختره خودشو بندازه!
فکر کنم اگه استادمون اونجا بود حتما میگفت که اینا مریضی دارن باید برن پیش روانشناس میبینید چه داشنگاه خوفی داریمممممم
انواع و اقسام امراض روانی و مازوخیزمی رو میبینیم
پ.ن: وقتی گزارش ایندفه ی همشهری جوانو خوندم یه لحظه فک کردم تو حرم امام رضام....دارم مثل خادماش حرمو جارو میکنم. انقدر خوب و قشنگ تعریف کردن انگار به جای مبل رو فرشای قرمز صحن نشستم دارم بر و بر گلدسته ها رو نیگا میکنم.
دسشون درد نکنه بدجور هواییمون کردن
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:48 توسط کلوچه خانوم
مامانه: دختررررر برو لاباساتو بیاااااار
دختر:
(در کل حرکات پشتک بالانسی)
(اصلا فکر نکنید این دختری که از ذوقش نمیدونست چیکار میکنه و کجا بره من بودماااااااا)
لباسای زمستونی دراورده میشود
لباس های تابستونی هم دراورده میشد
مثل همیشه که میخوایم این دوتا قاطی نشود
قاطی میشود
و همچنان اون دختره:
از زیر بقچه بندیل ها یه بقچه است که اون دختره(!) میمیره براش
یه روسری ماهی قرمزی نخی که بقچش هست و یه عالمه لباسای فسقل فسقل، جینگیل پینگل، فر فری، قر قری، بند قنداق، پیراهن، لباس راحتی، یه تور سفید پولک دار که مامانش اینا و کل فک و فامیل از مشهد یه دونه براش اورده بودن و این یکی از اخرین بازمانده های تورهای پولک دار رنگ و وارنگه
اون دختره موهاشو جمع میکنه بالاسرش و تورم میزنه به کلش.
حالا برو جلو اینه یه دیقه تورو بنداز جلو صورت، یه دیقه بنداز پشت سر، یه دیقه بنداز پشت مو (این با اون قبلیه فرقی نداشت). همشم اون دختره میره جلو مامانش میگه خوشگل شدمممممممم
مامانه هم یکی نگاه عاقل اندر فصیح به اون تور نصفه نیمه میندازه یه نیگا به دختره که وایساده و چشماشو همچین
میکنه بعدشم یک ا ه ه ه ه و زیر لب میگه خدایا زودتر شفاااااااا، بچم داره از دست میره
(این دعا چقده عمق داره
)
اون دختره که من نیستم! با زور مامانش که میخواست لباس تابستونیارو برداره و بقچه ی قرمزی رو بزاره اون ته، توری که رو سرش بودو خلاصه دراورد. فاتحم الصلوات
اون دختره انقد اون بقچه قرمزی رو دوست دارهههههه که جونش براش میمیره و خدا اون روزو نیاره یکی برگرده بگه اون روسری قرمزی رو از دور لباسای عهد عتیق باز کن شده عین بقچه ی حموم......دختره میخواد سر به تن اونی که این حرفو زده نباشه.
تا این حد یهنی
بلاخره بعد از سه ماه گشتن تو خیابونای تهران من یه مانتو خریدم برا این دانشگاه
.....تازشم خودم میدونم دو ماه از دانشگاه گذشته نمیخواد بگید
.....دیروز بعد از گذشت سه ما تونستم اشک شوق رو تو چشمای مامان و بابا ببینم!!!
امروز یه خانومی تو بی ار تی جلو من وایساده بود......حالا بماند هر نظری جمیع دوستان در مورد این اتوبوسا میدادن یک بار دیگه این خانومه بهمون بر مگیردوند.....بعد اومد کنار من نشست و گوشیشو دراورد یه خورده عکسای تو گوشیشو نیگا کرد واسه خودش. منم گاهی اوقات! چشمم میخورد میدیدم
( اون گاهی اوقات با زیر چشمی نیگا کردن فرق داره!!!) بعدش خانومه بهم میگه یه چندتا عکس نشونت بدم نمیترسی....منم گفتم، نع.
همینجور که دو ساعت خانومه داشت دنبال اون عکس ترسناکا میگشت من تو دلم دعا میکردم یه وقت خیلی ترسناک نباشه من مجبور شم خدایی نکرده بیهوش بشم!
یهو یکی از عکسارو نشون داده....منم ضایع، برگشتم میگم این که گل رز هست؟ همینجور بقیه عکسارو نشون داد نمیدونم چرا همش شبیه گل رز بود!........اخرش دلم میخواست خانومه رو بر و بر نیگا کنم با این عکسای ترسناکش
پ.ن: تازه فهمیدم زندگی بدون بی ار تی معنا نداره اصلا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:9 توسط کلوچه خانوم
من هی میخوام اپ کنم نمیشه
وقت ندارم حموم برم چه برسه به اپ کردن.
دلم لک زده برا یه همون دو ساعته......هی بشینم کیسه بکشم هی کیسه بکشم تمام این چرکای میدون امام حسین از تنم پاک بشه بس که دود و گازوییل بهمون میخوره
امشب تو اتوبوس چنان دعوایی شد که دیگه هر چی فحش خواهر مادر و ناموسی و از این چیزا که ارازل سر کوچه ها بهم میگنو من یاد گرفتم
.....انقده همه بی تربیت شدن
حالا دعوا سر چی بود.......یه شیش تا پسره ریختن تو اتوبوس از اینایی که فقط پنج تاشون برا داغون کردن یه محله کفایت میکنه. از اونجاییم که یه لحظه نمیتونن اروم بگیرن گیر دادن به یه دختره که ادامستو بده ما بخوریم!
خلاصهههههه دیگه بعد ده دیقه یه اقای سن و سال دار از وسط اتوبوس برگشت گفت: هووووی پسر جان بسه دیگه اونم جای خواهرت!!
خدا اون روزو نیاره، این شیشتا به غیرتشون بر نخورد! شروع کردن فحش داد از اوناش!
حالا منم هی میگم اه ول کنید دیگه، میگفتن حیف که زن و بچه نشسته دوباره فحش میدادن ازوناش!.......وسط اتوبوس به اون شلوغی این داد بزن اون داد بزن چاقو درار و این جلو اون یکیو بگیر و این حرفا
.....عینهو چاله میدون بلانسبت.....یه خورده که اوضاع اروم شد بازم ول نمیکردن و یکی این پسرا از ته اتوبوس میگفتن یکی اون اقاهه از جلوی اتوبوس (من
).......یکهو یه خانومی که فکر کنم شبیه فرشته ی نجات بود اومد و به این پسرا گفت که زشته و اینجا زن و بچه نشسته بعد به دختره گفت که شما برو پشت بشین و اون دختره هم بهش بر نخورد حالا دعوا بین این زنه و دختره شد
و دختر هی یه خورده داد و بیداد کرد و اتوبوس نگه داشت و ناراحت شد و رفت پایین و اون شیش تا پسره هم گفتن: اوا خواهر کجا میری نصفه شبی و مثلا بهشون بر خورده بود و غیرتی شده بودن (اینم داشته باشید که من در طول این جریان فقط به این صورت
) حالا اینا رفتن و قضیه اینجا تموم شد دوباره بین زنا دعوا شروع شد!!
این نهضت همچنان ادامه داشت!!
دیدید چه جریان قشنگ و عاشقانه ای بوووووود
پ.ن: به استاد روانشناسیمون میگم: من همه رو دوست دارم در حد دکترا عاشق مردمم خیلی کم میشه از کسی بدم بیاد......برگشته میگه
مریضی!!!!
....به همه میگه مریض! فکر کنم اینجوری که این میگه ها بقیه ی افراد جامعه همشون جنون دارن
پ.ن: این دختره که مجری برنامه ی دختران بود و بعدشم الان دوباره مجری شده تو دانشگاه ماست. خیلی خانومه فکر نمیکردم انقدر بچه مردمی باشه. دوسش داریم
پ.ن مهم تولدمریمی نازم:
من که همه چیزو در اون نامه ی سر بسته ی با خط خوش گفتم!
انقده گشتم یه جمله پیدا کنم و اینجا بنویسم پیدا نکردم
با هزارتا بوس تولدت مبارک
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:54 توسط کلوچه خانوم
سه شنبه روز عشق است
هورا هورا هورا هورا
زیرا که ما تعطیلیم و از سووار شدن بی ار تی بی نصیب
کلی در خانه ذوق از خودما بروز میدهیم و به گردش و اینها میپردازیم و خرید میکنیم و جیب بابا را خالی همی
(حذف به قرینه لفظی)
و سپس مردم زیر قولشان میزنند در یک همچین روزهایی و من در شدت فوران عصبانیت همچو یک اتشفشان خونمان به جوش می اید، در دمای صد درجه ی بدقولی
اینست سزای انکه به قول و قرارهای این مردم بی وفا و نمک نشناس اعتماد میورزد! (به خودم)
حالا از این به بعد ان چهره ی پلید خود را به معرض عموم قرار میدهیم تا همه بفهمند منم ان روی...بالا میاید خب
اینجوری نیست هر کس هر کاری دلش خواست بکند و اخرش هم یک معضرت خواهی بچپاند تنگش و منم مثال یک عابد زاهد سری از روی محبت تکان دهم و بگویم نه عزیزم این چه حرفیه.....عمرا دیگه
تقصیر خودمه هیچم مقصرو کسی دیگه نمیدونم
من زیادی با همه خودمونیم و اهل کلاس گذاشتن نیستم......اگه یه خورده منم بلد بودم خودمو بگیرم و برا همه ناز و افاده بیام الان باهام اینجوری نمیکردن
...... خدا خودش اون بالاست همه چیزم میبینه
هی خواستم این حرفا رو اینجا نزنم دیدم نمیشه خیلی دلم پر بود
بگذریم...
چرا اخه انقدر از اینترنت بد میگنننننننننن
انقدر میگن که همه بد بین میشن و یکیم چیزای بدشو ندونه قشنگ یاد میگیره
هیچ کس نیمد یه خورده از خوبیاش بگه
انقدر دیگه میگن بعضی وقتا خودم از خودم میترسم!
اونروزم رفتیم سلف ناهار بخوریم سس که ریختم رو لباسم هیچی نوشابه هم ریختم اخرشم ادامسم که رو میز بود چسبید به کیفم و بعدشم کیفمو گذاشتم رو پام و ادامسه چسبید به مانتو و شلوارم و تا خونه برسم هی غر زدن!
چون بقیه ی دوستان هم به همین ترتیب اراسته شدن
من موندم اخه چقدر بازی تو این استادیوم ازادی انجام میشه. فرت فرت! کی چی اخه....انقده اونوقت ترافیک میشههههههه خب بشینن تو خونه نیگا کنن. خیلیم بهتره.
من که میدونم استادیومم میرن با خیال راحت نمیتونن بازی رو ببینن فقط میان وسط خیابونا شلوغ بازی.....امان از دست این بازیگر نماها!!!!
سر خوشین این پسرا واسه خودشون
.....خدا نکنه مثلا یه روز بازی استقلال باشه، موهاشونو از یه طرف رنگ ابی میزنن ماشینشونو رنگ میکنن جیغ، داد، هوااااار،
اخه که چی من نمیدونم. به اینها میگن افراد بیکار و بیعار یک جامعه
پ.ن: در حال حاضر با یک جوراب پشمی یک بلیز استین بلند بافتنی شلوار بافتنی نشستم اینجا همشم میلرزم اونوقت داداشم از اونور داره زور میکنه به بابام که بیاید فردا شب بریم پارک چیتگر!!!!
پ.ن: جایزه ی هفته تقدیم میشه به عسل که هی اول میشه. کلیلیلیلیلی
پ.ن: هی به مامانم میگم سردمه....بعدش مامانم برگشته میگه یه دونه بزن تو سرت درست میشه!!! خب سردمه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 23:58 توسط کلوچه خانوم
خدا خیرشون بده
خدا از برادری کمشون نکنه دل جوونای مردمو شاد نگه میدارن
خدا صبرمون بده!
خدا اعتماد به نفس مضاعف به اینا عطا کنه. الهیییییییییی امییییییییین
خدا امروز میامد منو از وسط کلاس جمع میکرد!
زندگانیی داریم ما تو این دانشگاه
بر عکس رشته های دیگه که همه از خشکی کلاس و استاد مینالن کلاسای ما ماوراءالطبیعیه به جان خودم بس که تراوشات ذهنی دارناااا
امروز سر کلاس روانشناسی دو نفر از بچه ها قرار شد بیان نمایش
کم از دست استاد میخندیدم اینا هم بهش اضافه شدن
یه پسره از رشته ی نمیدونم چیچی با یه دختره از رشته ی روانشناسی (من موندم این دوتا چه ربطی بهم داشتن؟
)
فک کن
جلو این همه بچه ها و خود استاد که داشتن از خنده غش میکردن اینا چجوری خندشون نگرفت
اخرای نمایش دیگه منو با خاک انداز باید از وسط کلاس جمع میکردن و استاد و بقیه اوضاشون بدتر از من
دیگه هی من امروز این پسره رو دیدم هر هر خندیدم هی من دیدم هر هر خندیدم.....ضایع!
خودشون یه کار میکنن هی ادم بهشون بخنده
این دو روزه همش تو اتوبوس و مترو یکی غش میکنه میوفته رو من
.....چه شباهتی به تشک خوشخواب دارم ایا؟
خوبه تپل مپل نیستم
بعضی وقتا میشه که یه اتفاقی تو یه هفته مدام برام تکرار میشه مثل همین غش کردن و منم از همه ی دستاوردهای امدادی استفاده میکنم هی به فرد مصدوم اب و شوکولات میدم
........شبیه مادر ترزا نشدم؟؟
یه چند وقتم هست پوستم خیلی بد شده و همش خشک میشه(این جمله واج ارایی حرف شین داشت
) به خاطر سردیه هواهم هست. کرمم میزنم زودی جوش میزنه دیدم چک کار کنم رفتم ماست و اب لیمو و خیارو با هم قاطی کردم سپس چسبوندم رو صورتم بدین حالت
و کمی هم زدم تا همه جارو خوب بپوشونه و سپس بعد از ان به درست کردن الویه مشغول شدم و همشم فرت فرت این ماست و خیار میریخت رو لباسم
ولی خیلی تاثیر داشتااااا به گند کاریش میارزید
من نمیخوام طالقان برم
امام زاده هارونم نمیخوام با لب سد
الان به بابام بگم منو تا اون سر طالقانم شده میبره، فقط من برم
دلم میخواست میرفتیم جنوب لب کارون به جای سد. نمیشه؟
اون هفته یه تله تئاتر گذاشت از شبکه چهار......خیلی قشنگ بود. من بیشتر وقتا تله تئاتر هارو نگاه میکنم چون نسبت به سریال هم زود تموم میشه هم سبکش کلاسیک و قشنگه و مخصوصا این یکی که موضوعشم ناسیونالیستی بود. بعد یه جاش شهره لرستانی خطاب به دختر خدمتکارشون اینو گفت: دخرته ی زیر بغل شپشوی کثیف!.......من عاشق این تیکه ی شپشو شدم
خیلی زنده اجرا کرد. همچین حرف شین رو با تشدید میگفت یه لحظه فکر میکردی به خودت داره میگه
پ.ن: بهترین پیشنهاد هفته تقدیم میشه به کفشدوزک به خاطر نظری که درمورد جا گذاشتن گوشیم داد
تشویق
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:39 توسط کلوچه خانوم





