من که دوسش ندارم
چرا پس دست از سر من بر نمیداره
اخه چقدر بهش فحش بدم بزنم تو سرش
بسش نیست!
خیلی کریهه
ادم مشمئزش میشه خب
(این کلمه ی مشمئز کننده رو تازه یاد گرفتم هی دوست دارم بگم خیلی با کلاسه نه؟!)
این همه تلاش و کوشش کردم که قاطر نونم بشه سرطان خونم شده
دیگه اصلاااااااااااا دوست ندارم
همون یه ذره هم که داشتم پرید
میدونم خیلی بهش نیاز دارم و خیلی کارم بهش گیره
ولی نیدونم چجوری باید تحملش کنم
انقده به مقدار انبوهی ازش بدم میاااااااااد که نگید
فردا میخوایم با چند تن از دوستان بریم شابدالعظیم
خیلی دلم هواشو کرده
بریم شاید یه فرجی حاصل بشه
از دستش که خلاصی پیدا نمیکنم
ولی شابدالعظیم همونشم مرحمت کنه و من بتونم تحملش کنم و یه جوری باهاش کنار بیام خدارو شکر
حرف کلاس و اینارو نزنید که گلاب به روتون میشماااااااااا
مخصوصا این کلاسایی که تو اموزشگاها میزارن من تا حالا پامو توشون نذاشتم
حاظرم برم عربی و ایتالیایی رو باهم بخونم ولی یه کلمه انگلیسی جلوم نذارن و بگن معنیش کن
انقدر که من از این بشر بدم میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ.ن: به بابام میگم من فالوده های شابدالعظیم رو انقده دوست دارممممممممممم. بابام میگه میخوای برو اول فالوده بخور خیلی واجبه بعد اگه وقت کردی یه سرم برو حرم.
میشه هم فالوده هم تماشا
پ.ن: این سبکی که ایندفه پستمو نوشتم ابتکار چخوفه. یه کتاب چند صد صفحه ای رو میخونی به خیال اینکه داستان داره خیلی عادی پیش میره ولی همین که به جمله ی اخر میرسی تمام نتیجه گیریهایی که از داستان داشتی بهم میخوره!!! تو ادبیات ما به این سبک نوشتن میگن سر کاری وضع بیکاریه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:3 توسط کلوچه خانوم
امروز رفتم اداره پست برا یه کار پستی......خدا پای ادمو یکی به بیمارستان باز نکنه یکی به این ادارات که جون همه درمیاد
تازگیا هم که هیچکس اعصاب درست و حسابی نداره
این اقایی که مسئول پست بود یک ذره اعصاب نداشت فقط میخواست دنبال یه دعوا باشه که اخرشم شد
چند بارم داشت به من گیر میداد که با خونسردی بی حد و حساب من
که بعضی وقتا کفر همه در میاد همه چی به خوبی و خوشی تموم شد
یه پیر مرده اومده بود واسه کارت منزلت میخواست نمیدونم چیکار کنه. فکر کنم سنشم زیاد بود و اتفاقا خیلی اروم و متین بود
چند بار از همین اقا پستیه چندتا سوال کرد درباره ی کارش
اگه بدونید چه الم شنگه ای که اقا پستیه به پا نکرد
........شروع کرده بود و همونجور به پیر مرده چیز میگفت:
مگه من به تو نگفتم چند دیقه وایسا. کار دارم. مگه فقط تو یه نفری
انقدر دلم سوختتتتتتتتتتت که نگید منم هی تو دلم استغفرالله میگفتم
که چیزی به مرده نگم. بچیاره پیر مرده همش میگفت اخه من چه میدونم
اخرسر دلم طاقت نیاورد که
برگشتم به اقا پستیه گفتم همه روزن و خستن باید تحمل کرد دیگه. ولی مگه ول میکرد. بعدشم که این تموم کرد یه اقا پستیه دیگه شروع کرده بود به پیر مرده چیز میگفت
اخ که چقدر خودمو گرفتم میتیکمان بازی درنیارمااااااااااااااا خون جلو چشمامو گرفته بود
وسطای کارمم از بس اعصابم داغون شده بود سر این پیر مرده، زدم یه چیزو اشتباه نوشتم رو بسته ی پستی
.....دیگه جرئت نمیکردم به اقا پستیه بگم از بس بداخلاق بود. گفتم نکنه یه وقت بیاد کلمو بکنه!!دیو دو سر بی ادب
میخوام برم دانشگاه!
یه دفه دلم خواست.
اخه امروز مامانم میگفت رشتت خیلی بده باید همش قاطی مردم بشی و دردسرش زیاده
یه دفه یاده یه چیزی افتادم که یه جا نوشته بود
حقایق را بگویید و مردم را اگاه سازید و مطمئن باشید کشته خواهید شد!
یه دفه همیچن که داشت مامانم حرف میزد این جمله اومد تو ذهنما
بعدشم سریع یاد منصور حلاج افتادم
و گالیور بنده خدا!
حالا این سه تا چه ربطی به من داره اینو دیگه خدا میدونه!
پ.ن: تولدش مبارک
(نمیدونم تولد کیه همینجور گفتم شاید امروز تولد یکی باشه)
پ.ن: اعصابم درست و حسابی کار نمیکرد اینارو نوشتم
خوابم نمیبرد اخه
پ.ن:از این به بعد بیشتر میام! برعکس بقیه که کمتر میان!
پ.ن: ادامه مطلب
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:26 توسط کلوچه خانوم
سلامی به شیرینی زولبیا بامیه
که اگه سر سفره ی افطار نباشه من هیچی از گلوم پایین نمیره
اصلا از چیزای شیرین خوشم نمیادا ولی نمیدونم چی تو این زولبیا بامیه ی سر افطار داره من انقده علاقه دارم بهش. جلّ الخالق
تمام این ماه رمضون به افطاری و سحریشه
واسه همینم هست سرم شلوغ شده نمیام اپ کنم
سحرا که بلند میشم دیگه تا ظهر خوابم
بعدشم که دوباره میخوابم تا سر افطار
(نکه خیلی ضعیفم گشنگی بهم فشار میاره همش بیحالم!)
قبلا که مدرسه میرفتم یه قران میخوندیم صبح به صبح
نمیدونم چرا امسال نمیتونم فقطم به خاطر ظعیفی هست به خاطر تنبلی نیستاااااا
شایدم گناه زیاد کردم خدا توفیقشو ازم گرفته
چه میدونم
امشب جاتون خالی نباشه خونه ی یکی از فامیلامون افطاری دعوت بودیم
رفتنا تو اتوبان یه ماشینه بود
اقاهه ی کنار راننده دوتا پاهاشو از شیشه ی ماشین دراورده بود بیرون
دقیقا یه ده دیقه ای که تو ترافیک مونده بودیم من همینجور زوم شده بودم تو پای این اقاهه
واقعا دوست داشتم فکر این ادمو میخوندم ببینم تو فکرش چی میگذره
یک خبر غیر منتظره همین الان که من داشتم میتایپیدم اتفاق افتاد
یه اقاهه که صداشم میخورد حدود هشتاد سال سن داشته باشه زنگ زده میگه شما مجردید
بابای منم بغلم وایساده بود
بهش میگم شما کارتونه بگید
میگه اول شما بگید مجردید یا نه
من: باید ساعت 1 نصف شب جواب سوالتو بدم
اون اقاهه که صداش به هشتاد ساله ها میخورد تازه یه تن معتادیم تو صداش بود: خب تو جواب بده که من بتونم باهات حرف بزنم
من: اگه جواب ندم چی؟
اقاهه هه: جواب نمیدی خب قطع کن
من: واسه چی اصلا زنگ زدی که حالا من باید قطع کنم
اون اقاهه: میخوام ازت مشاوره بگیرم
من گوشی در دست:
دوباره بازم من: وایسا یکی هست بهت مشاوره بده عالیییییییییییی
بعدش گوشی رو دادم به بابام
هنوز داره باهاش حرف میزنه
معلوم نیست به یارو چی میگه
فکر کنم داره دهواش میکنه
خدا نکنه این باباها غیرتی بشن دیگه هیچی
مامانمم از اینور شروع کرده به حرف زدن هی میگه اگه یه دفه سرتو ببرن چی!!!!!!!
(اصلا خانوادگی برا خودمون اسطوره ایم)
منم پشت مانی دارم از خنده غش میکنم
اینا همه از بیکاریه ها. بگو اخه مگه تو نصف شبی خواب نداری برو کپه ی مرگتو بزار
(دیگه خودتون بخشید من دارم از الفاظ رکیک استفاده میکنم) الان مثلا زنگ زدی که چی؟ منم یه خورده باهات حرف زدم و بعدش قطع کردی چی بهت میرسه؟ جز این که پول گوشیت زیاد بیاد. عقل داشت این کارو نمیکرد
بچه های عزیزی که این حرفارو میشنوید
درس عبرت بگیرید مثل این اقاهه ی هشتاد ساله که صداش مثل معتادا بود بیکار نشید هی به این و او زنگ بزنید
( تمامی این وقایع در فاصله ی تایپ کردن من اقفاق افتاد)
داشتم براتون اون مرده رو میگفتم که پاشو از پنجره انداخته بود بیرون
چقدر این حرکات ژانگولری منو میخوندونه
همین چیزا از نکات جذب تورست هست که این میراث فرهنگی اصلا بهش توجه نداره
(شده قضیه ی اون چفت و چولای میدون تجریش)
از فردا ثبت نام دانشگاه شروع میشه
منم هیچج ذوق و شوقی ندارم
حتی نرفتم عکس بگیرم
اخه میدونید چیه
هر کسی یه تو یه دوره ای از خودش تو سالای بعد از زندگیش توقعی داره
وقتی که به اون سن برسه و نتونسته باشه توقعاتشو براورده کنه
خیلی تو ذوقش میخوه
مثل الان من
من به توقعی که از خودم تو این سن داشتم نرسیدم
یکی همین دانشگاه ازاد رفتنه
هیچ وقت فکر نمیکردم بخوام برم دانشگاه ازاد
شما چی؟
تا حالا فکر کردید به توقعاتی که از خودتون داشتید رسیدید یا نه؟؟
من به خیلیاش رسیدم ولی بعضیاش هنوز نه
پ.ن: تازگیا انقدر خوش خنده شدم. انقدر به چیزای مسخره میخندم. گندشو دراوردم
پ.ن: بچه که بودم به دماغ میگفتم بُقا حالا دو هفته هست بابام یادش افتاده چپ میرم راست میرم میگه بُقا... بعدشم هی با داداشم میشینن میخندن بهم
.........ابرومو جلو در و همسایه بردن. بچه بودیمم یه چیز میگفتیم خب
پ.ن: میگم توجه کردید همه از فیلمای ماه رمضون عیب میگیرن ولی تا دونه ی اخرش و تیتراژ پایانیشم میشینن نیگاه میکنن
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:36 توسط کلوچه خانوم
ماه رمضون باشه و شبم از افطاری خونه ی خالت برگشته باشی
و تو کوچه پس کوچه های محله های قدیم
هیئتایی که یا دارن تموم میشن و یا تازه میخوان شروع بشن و جوونا بدو بدو میرن تا به مجلس برسن
جلو در پر از چراغای سبز روشن
و اووووووووه چه خبره
همه جلو در وایسادن
و یه ترافیک خیلی کوچولو که خیابونارو بسته
فکر کنم صلواتیم میدادن
...
ماه رمضون و این چیزاشو با دنیا عوض نمیکنم
چقدر دوست داشتم میرفتم هیئت
به جای اینکه بشینیم و این فیلمایی که همشم تکراریه رو ببینیم و بعدم وسطش برقا بره
خب چه اشکال داره ادم بره هیئت
پس این وسط ارزشها چی میشه؟!!!!!
خداییش شما با دیدن این چیزا جوگیر نمیشد و به باباتون بند نمیکنید که ماشینو این بغل پارک کن یه سر بریم ببینیم چه خبره
نه خداییش؟
حالا انقدرم مثل من جوگیر نشده باشید ولی یه خورده دلتون میخواد که
وای
یه چیزی یادم افتاد
چند سال پیشا یادش به خیر
اون موقع خیلی بچه بودم فکر کنم راهنمایی بودم
ماه رمضونا با همسایه هامون میرفتیم هیئت
یه مینی بوس که همه جمع میشدیم و بیشترم بچه ها بودن و خانوما
اول مینی بوس مردا میشستن(حالا فکر کنید مینی بوس مگه چقدر هست) و اخرشم خانوما
میرفتیم هیئت سعید حدادیان
و دیگه تو این مینی بوس چه خبر میشدددددد خدا میدونه
. از در و دیوار اویزون بودیم
همه هم با هم اشنا بودن
تا برسیم میگفتیم و میخندیدم
بعدشم که میرسیدیم هیئت تازه برنامه های ما شروع میشد
کل مغازه ی اقا یحیی از چیپس و پفک بگیرید تا پودر شربت! جمع میکردیم و میبردیم که اونجا سرگرم بشیم
مامانامون میرفتن میشستن ما بچه ها تو حیاط بازی میکردیم و چیپس و پفکامونو میخوردیم
یه دفعه هم یه فیلم تو هیئت گذاشتن که در باره مردن بود و یه اقایی که مرده بود و میخواستن دفنش کنن
برا اولین بار اومدیم عین ادم بریم مجلس بشینیم و شلوغ پلوغ بازی در نیاریم
فیلمو گذاشتن و وسطاش بود که حالم بد شد
از بس گریه کرده بودم
اون شب سعید حدادیان چیکار که نکرد
نصف بیشتر زنونه غش کرده بودن
یادش گرامی باد
قبل از اینکه مدرسه برمم میرفتم از این جور جاها
صبحا با مامانم میرفتیم مسجد با خانوما قران بخونیم
مامانم برام پفک میخرید که اروم بشینم
ولی همین پفکو باز میکردم که بخورم
مامانم هی میزد بهم که یواش تر بخور
خب یه بچه ی پنج ساله یهنی پفکم نمیتونه بخوره
نمیدونم چرا ییهو اینارو نوشتم
دلم یه دفه اون موقعارو خواست
تازه
شبا هم با بابام میرفتیم مسجد
یه چادر گل گلی سیفید داشتم اونو سرم میکردم و میرفتیم تو مردونه هم میشستم
دیگه یادم نمیاد نماز جماعتش شرکت میکردم یا نه!
خیلی دوست دارم برگردم اون موقع
فکر میکنم خیلی دلم پاک تر از الان بود
هر چی بزرگ تر شدم عوض اینکه بهتر بشم بدتر شدم
روزه هایی که میگرفتم ،نمازایی که میخوندم
شاید خیلی جاهاش درست نمیخوندم یا وقتی دو ساعت مونده بود به اذان لجبازیامم شروع میشد که آی تشنمه و گشنمه
ولی هر چی بود
برا خود خود خدا بود
نه بنده های خدا!
فقط برای خدا
خیلی جاهاش مجبور نبودم
و حتی به سن تکلیفم نرسیده بودم
ولی همین که میدونستم خدا این کارو دوست داره انجام میدادم
داشتم به بابام میگفتم خدایی هر چی بریم مسجد جمکران و مسجد پیامبر و مسجدای دیگه
ولی هیچی مثل اون مسجده نمیشه که کوچولو بودم با هم میرفتیم
باور کنید انقده خوجگل میشدم با اون قدر و قواره ی ریز قولیم چادر سر میکردم
من اون چادرمو میخوام
بوی بچگیامو میده ه ه
فکر نکنید یه موقع من زیاد حرف میزنمااااااا کلتونو میکنم
اومده بودم مثلا فقط بهتون بگم سر افطار منم دعا کنید و یه پست اول ماه رمضون گذاشته باشم! اصلنم که حرف به جاهای دیگه نکشید اصلنم که شیش روز از ماه رمضون نگذشته
مهم نفس کاره مگه نه؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:22 توسط کلوچه خانوم
"روزنامه نگاری تهران مرکز؟!
دانشگاه ازادو که هر کور و کچلی قبول میشه.
"
این اولین کلمات و جملاتی بود که بعد از خبر قبولی من در دانشگاه کور و کچل هاـ به قول باباـ از حنجره ی مبارک پدر جان متساعد شد!!!!!!!!!!!!!!!!!
یک عدد کلوچه که انگار تمام کلنگ های دنیا خورده تو سرش با بیل ها
نشسته پشت این مانیتور به چه امیدی اخه؟؟؟؟
همه دست به دست هم ذوق منو دارن کور میکنن
چه گناهی کردم که این رشته رو دوست دارم
حالا ذوق من به کنار
ذوق این دوستای من که میامدن بابای منو میدیدن چی
خشکید. کی باید جوابگوی خانواده های این بچه ها باشه؟
اون موقع که بهشون میگم خب بگید من چی انتخاب رشته بکنم
میگن هر چی که خودت دوست داری
حالا الان یادشون افتاده که علوم سیاسی بخونم
یکی نیست بگه مگه من اون موقع نگفتم علوم سیاسی میخوام همه گفتن نهههههههههههههههه این رشته به درد دخترا نمیخوره
حالا بیاید منو از وسط اتاق جمع کنید!
راحت شدید
افسردگی گرفتم حالا
اگه مثل این پسره ی همکار بابام که رفتن شمال پسر شونزده سالشون غرق شده نشدم
برم خودمو غرق کنم
(خودکشی خودکشیه فرقی نداره با اب یا با برق. دوتاش جیره بندیه)
فقط فرق من با اون پسره اینه که اون بیچاره اتفاقی غرق شده
من از دست ظلمی که داره بهم میشه میرم خودمو غرق میکنم
تازشم
کم سوپ پختم امروز
سوپ قارچم بود
دستور پختشو از تو کتاب اشپزی برداشتم
هی رفتم و اومدم انگوشت کردم تو این سوپه که درست کرده بودم
یه قابلامه خوردم از بس که خوش مزه شده بود
افطار براتون سوپ پختممممممممم
داشتید باهاش انگوشتای پاتونم میخوردید از بس محشر کبرا شده بوووووووود
این دختر به این دسته گلی شما از کجا پیدا میکنید
حالا دانشگاه ازاد قبول شدم که فدای سرم
قضا بلا بوده!!!!!!!
(همین دانشگاه ازاد قبول شدنمو میگم)
از الان دارن میگن رفتی عوض نشیاااااااا
پشیمان شده ام عین چی
بر سر دوراهی بزرگی قرار گرفته ام
تمام حرفهایم تکرار این دو واژه است
بروم یا نروم
اه
پروردگارا...
مرا ببر زنده نمانم
تا شاهد این خفت و خواری باشم
تا عین چی بر سر این دو راهی قرار بگیرم
ادم جلوی یک جمعیت هزار نفری چهار چنگولی بخورد زمین به از این است که اینگونه سرطان روح و روان بگیرد از دست والدین
اه
ای والدین...
دانشگاه را از این پس وللش
بودن یا نبودن
مسئله اینست
اگر روزی من بمیرم از فرط افسردگی خوب است؟؟؟ جوابش معلوم است. نه
پس اینگونه مرا نیازارید
ببینید چقدر روح و روان من لطیف است
همون سوپی که امروز برایتان پختم با این انگشتانی که از هر بندش یک هنر میریزد خودش کلی است
اخر من غش و ضعف میروم برای این رشته
حالا ازاد و سراسریش برای شما چه فرقی میکند؟؟؟؟
یادتان رفته چقدر خون دل خوردم تا بیایم رشته ی انسانی شما قبول نمیکردید؟
نگذارید خب این زخم های کهنه سر بگشایند دیگر
بنی ادم اعضای یک پیکرند
یکی این حرفهای منو ببرد سازمان یونیسف تا رییسش بیاید به مادر و پدر من بگوید خب
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:6 توسط کلوچه خانوم
میگم به نظر شما دماغ من عیبی داره؟؟؟
اصلن هم عیبی نداره
خیلیم قشنگه
همش تقصیر این دوستم بود دیگه
سال اول دبیرستان
هی میرفت میامد از دماغ من عیب میگرفت
دماغ مینیاتوری ندیده همش عیب میگیره
دماغم اندازه ی فیل بود خوب بود
تمام ابهت من به این دماغمه
امروز ظهری خواب بودم
از اونجایی که من شانسم تو جوب اب افتاده
همین سرمو گذاشتم و خوابم برد
دوستم زنگ زد
میبینه من خوابما
نمیکنه از این خبرا به ادم نده خدایی نکرده تو خواب سکته بزنم مامانم بی یه دونه دختر بشه!
برگشته میگه سوین دماغشو عمل کرده
حالا سوین کیه
همین که سال اول دبیرستان همش از دماغ خوشگل، توجه کنید خوشگل، من عیب میگرفت
حالا دیگه لو نمیدم دماغ خودش چه جوری بود و وقتی زبونشو میاورد بالا میخورد به دماغش
منو داری
تو خواب چی بهم دست داد
از شک الکتریکی برام بدتر بود
انقده پشت تلفون خندیدم دوستم گوشیو قطع کرد
همیشه وقتی پیش هم میشستیم حرف میشد میگفت من فردای تولد هیجده سالگیم میرم و دماغمو عمل میکنم
دیگه از کجا میدونستم انقدر بچه سریع و سیر عمل میکنه
خدارو شکر دماغم حالا انچنان کوچولو و فندقی که همه وقتی میبینن غش و ضعف میرن نیست ولی یه جورم نیست سر هیجده سالگی برم عمل کنم
اخه اعتماد به نفس ادم کجا رفته
همه عاشق همین دماغ زاقارت من هستن.اصلن
دیگه اینکه بگم تا شب هی رفتم جلو این اینه
دماغمو ورانداز کردم
دماغ همه رم نقد کردم
از دماغ مامان و بابام بگیرید تا دماغ اون دوست خانوادگیمون که ده قرن یک بار میبینمشون
و در تمام این نقد و بررسی ها یکی چیز بسیار حائز اهمیت بود اینکه دماغ خود را عشق است
تازه یک بیت شعرم در وصف دماغ گفتم:
ای دماغ عزیز که جانم فدای تو قربان قد و قواره و لطف و وفای تو
فکر نکنید شعرشو از جای دیگه برداشتمااااااا
پ.ن: هی یه کار میکنم پ.ن بنویسم نمیاد پ.ن نوشتنم نیدونم چرا
پ.ن: چند وقته پ.ن نذاشتم دلم میخواد خب
پ.ن: سلام
پ.ن: این پ.ن صرفا جهت بالا بردن تعداد پ.ن ها بود و کاربرد دیگری ندارد
پ.ن: سر کاری وضع بیکاری
پ.ن مهم:
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود انچه میپنداشتیم!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:48 توسط کلوچه خانوم
از خوشحالی خوابم نمیبره
اگه بدونید چی شده
عمرا اگه بتونید حدس بزنید
اصلا فکر نکنید در مورد دانشگاهه چون هنوز نتایجو اعلام نکردن
عمومم هنوز زن نگرفته......نمیگیره خب چیکارش کنیم نمیتونم دست و پاشو ببندم ببرم زنش بدم که
عروسی خودمم نیست
کلا عروسی نیست
همیشه جیرجیرکا رو دوست داشتم
امشبم یه جیرجیرک اومده پیشم
توی صداشون زندگیه
الهی من فدات بشم جیرجیرک ناز منگولی که اومدی و شبمو قشنگ کردی
(جمله ی حس امیزی از نوع فورانش بود)
وقتی جیرجیر میکنه برام از صدتا ترانه قشنگ تره
اصلا دوست ندارم شبا اهنگ گوش بدم
افسردگی میگرم نمیدونم چرا
ولی آی دوست دارم صدای گاو و گوسفند و جیر جیرک
همیشه ارزوم بود که توی یه دهی روستایی چیزی زندگی کنم
دامن گلدار چین چینی بپوشم
بپرم اینور اونور
اخه اگه اینجا از این کارا ادم بکنه میگن دختر چل میزنه
بگو به شما چه
عشایرو که دیگه نگید
من میمیرم براشون
یه صدتا گاو گوسفند
هی میرن اونور هی میان اینور
هر شبم نون و ماست میخورن
راستی بهتون گفتم از اون روز که از مسافرت اومدیم من هر شب نون و ماست میخورم؟ نگفته بودم رژیم جدید غذاییه
ولی خب دارم فکر میکنم میبینم نمیتونم مثل عشایر باشم
جثم ضعیفه میترسم اون وسطای مسافرت از پا دربیام
همون یه خونه وسط جنگل و صحرا باشه خوبه دیگه
هر روز صبح افتاب میزد به چشمام و مامانم از اونور حیاط داد میزد هوووووووووووی دختر بیدار شو کار داریم باید بری شیر گاوارو بدوشی و از اونورم بری سر زمین به بابات کمک کنی
همینجورم که مامان داشت حرف میزد یه دفه من زیر پتو یادم میوفتاد وای کتاب محمدرضا نعمت زاده رو دیشب یادم رفت ببرم بهش بدم
بعدم از زیر لاحافی که مامانم طرح چهل تیکه زده بود روش بیرون میامدم
یه خورده تو رخت خواب میشستم و روسریمو پشت سرم محکم میبستم و یا علی
ووی که بخوام تعریف کنم یه نصف روز خیلی کمش طول میکشه
قالی بافیم بلت بودمااااا
هر وقت بیکار میشدم قالی میبافتم
هیچ طرحی قشنگ تر از نقش قالی ایرانی نیست
طرح زندگی...!
یه دنیا عشق
که نقش میبنده رو قالی
گلای قالی با ادم حرف میزنه
ادم وقتی به این فکر میکنه که روی همین قالی که داری با کفش راه میری چه دستهایی به خاطرش پینه نبسته تا نون یه خانواده از برکتش سیر بشه هااااااااا دلم کباب میشه
چقده شاعرانه شد
خدا بیامرزه مادر بزرگمو
هر وقت میرفتیم طالقان
یه طرف خونه تنور بود
صبح که بلند میشدیم چون میدونست من خیلی نون محلی دوست دارم میرفت تنورو روشن میکرد تا نون بزاره
میرفتیم با هم میشستیم بغل تنور
و مامانبزرگم که میشد در اصل مامان بزرگ بابام نون درست و میکرد و منم میشستم نیگاهش میکردم
همیشه هم مواظب بود شیطونی نکنم و بهم میگفت که از کنار تنور برم کنار
نمیدونم چرا یه دفه اینارو نوشتم
همیشه وقتی شب میشه و دیگه کاری ندارم که بهش فکر کنم
یا به یاد خاطره هام میوفتم
یا که در گذشته سیر میکنم
در کل هیچ وقت تو حال نیستم
همیشه ی خدا در عوالم به سر میبرم به قول مامانم
مثلا فردا صبح قراره بریم تولد
هیچ کاریم نکردم
نشستم اینارو مینویسم
تورو خدا نیگاه کنید از قضیه ی جیرجیرک به کجا ها که نرسیدم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:44 توسط کلوچه خانوم





