وای که دیگه دارم از خنده میتکرم
نمیگن بچه های مردم جنبه ندارن اینارو تو مجله ننویسن اخه
اشک از چشم چالمون جاری شد از بس خندیدیم
منم آی بی جنبه
یادم رفت سلام کنم
سلام
با دو روز تاخیر بلاخره از مسافرت برگشتیم
وای که چقدر خوش گذشت آی که چقدر خوش گذشت
(دیگه خودتون کل مسافرتو در همین دو جمله خلاصه کنید)
تازشم در یک کلمه ی دیگه هم خلاصه میشه
افتابه!
به جان خودم هیچی این مسافرت به اندازه ی انواع افتابه هایی که دیدم برام جالب نبود
تا دلتونم بخواد افتابه های از نوع عهد قجر، پلاستیکی قرمز(که انقدر تو افتاب مونده رنگش به نارنجی تبدیل شده)، افتابه مسی، دیدم دیگه اینکه از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون چندتا هم شیلنگ دیدم اون وسطاهااااااا
نتیجه گیری اخلاقی مسافرتمون اینا:
1ـ همیشه یک شیلنگ در کیف خود داشته باشید
2ـ شیلنگ نداشتید دیگه توالت حتما با خودتون بردارید
3ـ اگر یدفه با یه همیچن اجناسی برخورد کردید حتما بردارید بیارید چون ممکن جزو اثار تمدنی بشر باشه یه جایی تو موزه بتونید جاش بدید
4ـ توجه داشته باشید که در قرن بیست و یکم هستیمااااااااااااا دو سال دیگه از این جور چیزا نمی بینید
نقش هویج که انشالله میدونید چیه
الان ورزشکارای ما تو المپیک دقیقا همین نقشو به عهده دارن
واقعا علی ابادی تا حالا برا چی زنده مونده؟؟؟؟؟
یکی جواب منو بده! اگه جرات دارید
افغانستان با اون جنگی که تو کشورشون بوده یه مدال برنز بگیره ما هم با این همه دبدبه و کبکبه یه مدال. دارم اتیش میگیرم دارم اتیش میگیرم
من برم خودمو بکشم علی ابادی راحت میشه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
تازشم اینا به کنار
از اون لباس فسفوری نگید که دلم خونه ننه
دیگه رییس فدراسیون خیلی جوگیر شده بود دید رنگ سال امسال سبزه گفت یه حالیم به کاروان ورزشی بدیم
بابا فسفوری
حیف این پولای مملکت
رفت تو جوق اب
یکی بره درش بیارهههههههههههههههههههه
دلم میخواست یه اپ مفصل المپیکی بکنم
من این درد دلمو به شما نگم به کی بگم خب
نشد دیگه
پ.ن: یه اپم میخواستم از مسافرتمون بکنم نشد نمیدونم چرا............این درد دلا نذاشت
پ ن: حالا شما این عکسا رو ببینید
کلیسای سنت استپانوس۱ 2 3 ابشار
به طرز نامعلومی نیدونم چرا عکسامون پاک شد. همین چندتا بیشتر نمونده بود
پ ن: باز میخواستم یه چیز دیگه بنویسم یه چیز دیگه شد.....اصلنشم تقصیر من نیست همش تصقیر بابا برقیه
پ.ن مهم: بازم یه چیز ته دلم از مسافرتمون بود بگم و برم
عذابه تا مرز رود ارس بری و یه تیکه از کشورت اونور رود باشه. اونوقت یه سری ادم از معلوم نیست کجای این کره ی خاکی بخوان سر بدست اوردنش با هم بجنگن
ارزومه یه روز هر چی که از خاک این کشور رفته دوباره برگرده. دوست ندارم وقتی دوباره برگشتم لب مرز رو تابلو نوشته باشن نخجوان ۳۵ کیلومتر؛ همراه با پاسپورت اضافه!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:4 توسط کلوچه خانوم
سلام به دوست جونای خودم حالتون چطموره؟؟؟
این چند روزه دارم تمرين قهر كردن و ميكنم گفتن به درد ايندم ميخوره
يادش بخير
قبلنا قهر ميكرديم دوتا هم تو سر طرفمون ميزديم آي دلمون خالي ميشد
حداقل هيچ سودي نداشت يه دوتا تو سري ميخورديم دفه ی بعد یاد میگیرفتیم قدر هم دیگه رو بیشتر بدونیم خيلي وقته از اين كارا نكردم دلم تنگ شده بود
تو مرحله ي قهر قهر قهر تا روز قیامت هستيم
يعني چي خب
هر وقت با ادم كار دارن ميان پيشم
ميخوام صد سال ديگه نيان
خب اين چه دوستي شد
اگه ديگه باهاشون اشتي كلدم
اصلن با همه قهرم
ولي خب يه خورده دلمم تنگ شده
میخوام برم مسافرت
تازه قبلانا يكي ميامد اشتي ميداد
يكي بياد منو اشتي بدههههههههههههههههه
بلاخره اين طلسم مسافرت نرفتن امسال ما شكسته شد
برعكس سال پيش كه فرت فرت ميرفتيم اينور اونور
نيدونم چرا امسال هيچ جا نرفتيم
چشممون كردن دختر
(اين لفظ دختر شامل پسرا هم ميشه هاااااا)
پنجشنبه ميخوايم بريم طالقان
چيه؟؟
خب اينم يه جور مسافرته ديگه
دلتونم بخواد
همه ميوه هامون داره تو باغ ميگنده
هر دفه ميريم ميبنم مگسا شدن اندازه ي سيب زميني، نگو ميرن ميوه ميخورن
خلاصه كه پنجشنبه ميريم طالقان
يه خورده ميوه ميچينيمو و سال يكي از فاميلامونم هست قراره شام بديم
از اونور جمعه صبحم ميريم اروميه
حالا قراره شب تو اروميه كجا بخوابيم اينو ديگه خدا ميدونه
به قول بابام همه جا زمين خداست تو اين زمين خدا يه جا برا ما پيدا نميشه؟!
تا دلتون بخواد ما از اين مسافرتاي زمين خدا رفتيم خیلیم بهمون خوش گذشته
ادم اگه بخواد سخت بگيره خودش بیشترین سختیرو میکشه
اينجوري ديگه
از اينورم مامانم پاهاش پيچ خورده
امروز مراسم تخم مرغ بندون بود
خالم اومد به مچ پاهاي همه تخم مرغ بست
گفت شما مچ پاهاتون ضعيفه بايد تخم مرغ ببنيديد
(تو اين جمله بگرديد نكته ي كنكوريشو دراريد!)
الان بو تخم مرغ عسلي گرفتم
يه پ.ن مهم بازم از نوع تولدي هفته:
با اينكه خيلي ازت دورم
ولي تولدتو از همين راه دور صميمانه تبريك مي گويم. نقطه
مینی قشنگم
تولدت مبارك
خيلي خوشحالم يك سال بزرگتر شدي
ديگه واسه خودت خانومي شدي
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:33 توسط کلوچه خانوم
سلاملیکم خانوم ها و اقایان محترمه حالتون چطوره؟؟؟
در حال حاظر دو نفر کله خور در بغل میز کامپیوتر وایسادن دارن دستورات لازمه رو میدن
من نمیدونم این بلده اینایی رو که دارم مینویسم بخونه
اخه همیچن وایساده و چشمش اینجوری
به این مانیتوره که ادم فکر میکنه تا بیست کلاس درس خونده. بچه فوضول
بچه پرو نمیره کنار
چی کار کنم؟؟!!
اون یکی رو همین الان فهمیدم کلاس چهارمه
اگه بفهمه دارم غیبتشو میکنم
چشممو در میاره
گیر داده موهات شبیه موهای دختر عمه ی منه
همیشه میره عروسی دوتا گله سر میزنه موهاشو باز میزاره
خلاصه که انقدر به این موها دست زدننننننن که همین دوتا شیویدیم که سفید شده رو کندن الان به صورت حسن کچل درومدم
نکته ی این حرفشم این بود که تو هم یه وقت رفتی عروسی موهاتو اینجوری کن
......یاد بگیرید از این بچه، شما میرید عروسی بلتید موهاتونو درست کنید؟
عمرا اگه بتونید
این کوچیکه تازه رفته صندلی بیاره بغلم بشینه!
حیف که عین بچه ی خودم میمونه (همون بچه نداشته مو میگم)
وگرنه میدونستم چیکارش کنم
نمیدونم چرا هیچ وقت خونه ی ما خالی نمیشه
خونمون این مدلیه
یکی نرفته اون یکی میاد
تازه بعضی وقتا که در خونه نیمه بازه همسایه هامون درو باز میکنن میان تو خونه میشینن.
فک کن
با اینکه بعضی وقتا خیلی سختمه و از این اوضاع اعصابم خورد میشه ولی اگرم یه روز مهمون نیاد بازم اعصابم خورده........در کل همیشه اعصابم خورده!
امشبم همینجوری شد
از بعد از ظهر یکی از همسایه هامون اومد
دیگه تا شب موندن و مجبور شدم ماکارونی بزارم
چه خانمومی شدم ماشالله
ماکارونی گذاشتن همانا تلپ شدن این بچه ها به بهونه ی ماکارونی همان
اخ جونم یکی پیدا شد غذاهای منو بخوره
پ.ن یه عالمه چیزای دیگه میخواستم بگم نمیدونم چرا اینارو گفتم
پ.ن تولدی:
دیگه انقدر اینجا تولد گرفتم نمیدونم چیکار کنم
یه سالن باید اون طرف وبلاگ بزارم هرکس تولدشه اونجا بگیرم ابرو داری بشه
اقامنصور گل تولدت خیلی خیلی مبارک
یه دنیا با گلهای زیبا تقدیمت (الان تو دلش میگه خیلی زحمت کشیدی گفتی)
نگیا!
با اینکه دیر شد ولی اصلا اکشال نداره
پ.ن برا خدا جون:
یه چند وقته حس میکنمت با تموم وجود......حظورتو، کمک هاتو، توجهتو و هر چیزی که تا حالا با اونا زنده موندم و زنده هستم. بعضی وقتا دلم برات تنگ میشه بیشتر از هر وقت دیگه. هر وقت که فکر میکنم دارم ازت دور میشم و یادم بهت نیست یه جوری خودتو بهم نزدیک میکنی اون موقع هست که تو دلم زمزمه میکنم الله اقرب من حبل الورید و باز با تمام وجودم بهت ایمان پیدا میکنم.......تنهام نذار که دستهای خالیم بیشتر از هر وقت دیگه پر از نیازه. نیازم فقط تو هستی ای بی نیازترین من
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:1 توسط کلوچه خانوم
چقدر این کنکور بده
اصلانشم دوست ندالم
امسال تابستونمو خراب کرد.....بی تربیت
هر وقت میام به یه چیز خوب فکر میکنم یاد کنکور میوفتم حالم گرفته میشه
من که ازت نمیگذرم خدای منم ازت نگذره!
کلا این چند روزمون همش به انتخاب رشته و مشاور و دفترچه رو برو بگیر دیر نشه و خاک بر سر کنکور کنم و خاک بر سر خودم کنم با این رتبه ی زیبام و خاک بر سر دانشگاه علامه و خاک بر سر هر چی دانشگاه از همون نقطه ی شمال غرب بگیییییییییر تا بیا همین پایین چابهار
سپری شد
نه شما بگید اخه من چه میدونم حسن اباد کجای این کشوره
........حسن اباد تهرانو سر هم جمع کنیم ده بار نرفتم حالا پاشم برم حسن اباد نمیدونم کجا
.......تازه اسم پسرم هست بابام نمیزاره
......میگه یا بی بی سکینه یا هیچ جا
منم گفتم گزینه ی یا هیچ جا!
پنج شنبه رفتیم یه سر همینجوری پاساژ گلدیس
یه روسری قیمت کردم
ساتن ساده بود
یه دونه گل انقدری (.) هم نداشت که من دلمو به اون گلش خوش کنم
مارك روسری و مغازشم معروف نبود
بیست هزار تومن
منم گفتم مگه خلم میرم باهاش یه خونه میخرم
بعدشم ناراحت شدم
گفتم اگه دیگه به من نصفه قیمتم بدی من نمیخرم
(دلم شکست بعد از قرنی از یه چیز خوشم اومد)
اگرم مفت بدی بازم نمیگیرم
اگر 100 هزار تومنم بهم بدیااااااااا اون موقع دیگه مجبور میشم میخرم
فکر کرده من از پشت کوه اومدم حالیم نیست
دزد قاچاقچیا
بیکاری زده به سرم
رفتم لباسای زمستونمو ریختم بیرون
چقده قشنگه
کلا از لباسای زمستونی بیستر خوشم میاد
پالتوم گشادم شدهههههههه یه عالم
بهتون بگمااااااااااا همه ی وقتم به لباس پوشیدن و اینا نمیگذره
تازگیا شروع کردم به خوندن کتاب جنگ و صلح
خیلی خوبه هاااااااااا خیلیم قشنگه همین که یه توصیف دقیق و واضح از جامعه ی اشرافی روسیه کرده بسی ارزش ها دارد که من عمرا اگه صد سال دیگه بفهمیم
ولی نمیدونم چرا هی اسم تو اسم میشه
بعد من مجبورم برم دوباره اول کتاب ببینم این یارو کی بود
یکی دو تا هم که نیستن یکیشون دوازده تا بچه داره (خدا بده برکت زیاد کنه
)
من چه جوری این همه بچه یادم بمونه با این اسمای قلمبه سلمبه شون؟
تازگیم فهمیدم دقیقا یکی از ایرادایی که به کتابای تولستوی گرفتن همین زیادی شخصیت و بلندی رمانهاشه
دیگه براتون بگم که از چخوف هم خیلی خوشم میاد..........یک سالیه عاشق شخصیت این اقاهه شدم. گوگولی مگولی
نوع داستان نویسیش بین نویسنده های دیگه خیلی جالبه.........مخصوصا غیر منتظره بودن اخر داستاناش باعث میشه شخصیتش تو نوشته هایی که داشته خیلی خوب معلوم بشه اگه بخونید حرف منو خیلی خوب میفهمید
من کتابای اینارو نقد نکنم کی نقد کنه
فکر کنم این مسئله هم بر میگرده به یکجور اختلالات فوزول یابی شخصیتی
بعد هی بگید نوشته های من بار معنایی نداره
بار معنایی رو کار نداشته باشید
مهم اینکه میام اینجا دلم خالی میشه
هی این بچه ها زنگ میزنن انتخاب رشته رو چیکار کردی
منم میگم هنوز دفترچه رو نخوندم
تا دوشنبه هم بیشتر وقت ندارم!
پ.ن: وای که چقدر حرف زدم.........هر کی تا اخر بخونه براش شوکولات میخرم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:11 توسط کلوچه خانوم
دیگه ناراحت نیستم
خیلیم خوشحالم تازشم
امروز فهمیدم با این خوندنی که من کردم همین رتبه ایم که اوردم زیادم هست
(بچه انقدر قانع دیده بودید؟)
قبولم نشدم فوقش اینه که خودکشی میکنم میبرنم بهشت زهرا
بیشتر از این که نیست
دیروز بعد از اینکه پنجاه نفر اول صبح ریختن خونمون
و بعدشم کارنامه ی تمام بچه های سه تا رشته رو دیدیم
نه به اون که اولش انقده گریه کردن تمام همسایه هامون بیدار شدن
نه به اینکه ده دیقه بعد از اینکه کارنامشونو دیدن
برگشتن میگن خب
حالا یه اهنگ بزار امروز تولد فلانیه بزنیم برقصیم
شما بگید من از دست اینا چی کار کنم
سرمو بزنم به دیفال خوبه؟!
ما دانشگاه که چه عرض کنم زایشگاهم رامون نمیدن با این کارامون
خدا این امیدو از ما نگیره
نه کلاس رفتم نه یه ازمون ازمایشی شرکت کردم
توقعم دارم رتبم زیر هزار بشه
ای بچه پررو تو هی
از دیروز هی به بابام بند کردم من پی اس پی میخوام پی اس پی میخوام
نیدونم چرا بابام میگه نمیخرم
چرااااااااااا؟؟؟
نمیخره هیچی همشم میگه خیلی پررو شدی تووووووووو
اصلانشم پررو نیستم خیلیم دختر خوبیم
.......فقط دانشگاه قبول نمیشم قراره مایه ی ننگ جامعه بشم. همین
این کلمه ی پررو این چند وقته عجب کاربردی پیدا کرده هاااااااااا
پ.ن: نمیدونم چرا همه موهام داره سفید میشه.
جدی میگم هر روز سفیداش بیشتر میشه........چی کار کنمممممممممممم.
خیلی بده تو این سن....... مگه من چند سالمه اخه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:2 توسط کلوچه خانوم
روم نمیشه سلام کنم
روم نمیشه حتی تو چشمای بابام نگاه کنم
اخه این چه رتبه ای بود که اوردم
با رتبه ی 15 هزار کجای تهران قبول شم
دالغوز ابادم نمیتونم برم چه برسه تهران
دلم میخواد بشینم و زار زار به حال خودم گریه کنم
با این رتبه ی افتضاح
اینکه جواب بقیه رو چی بدم
فک و فامیل یه طرف معلمام یه طرف دیگه
واااااااااایییییییییییی جواب معلم اقتصادمو چی بدم
خیلی ازم توقع داشت
معلم تاریخمون که میگفت حتما علوم سیاسی رشته ای که دوست داری قبول میشی
دیشب تا صبح داشتم با یکی از دوستام حرف میزدیم
اخرسرم به این نتیجه رسیدیم
ما اون دانش اموز یه سال پیش نبودیم
شاید اگه معلما و خانواده هامونم تو شرایط و حال و هوای امسال ما بودن ازمون یه همچین توقعی نداشتن
اخرسرم این شعرو برا هم خوندیم:
چیزی مرا به سمت بودن نمیبرد
از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالیم
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد میشوم
از حمل این جنازه ی هوشیار خسته ام
(احمد شاملو)
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:37 توسط کلوچه خانوم
سلااااااااااام
عاشق تنهاییم
نمیدونم چرا من انقدر تنهایی رو دوست دارم
مخصوصا تو شب
بر عکس بقیه که از تاریکی و تنهایی میترسن من باهاش عشق میکنم
حاضرم تمام دنیارو برا بدست اوردن یه لحظه ارامش تو شب بدم
ولی اگه خدایی نکرده برقا یه موقع بره من چیکار کنم
حالا گفتم نمیترسم نه دیگه انقد
از اون طرفم همش باد تو این خونه ی نیمه ساخته ی روبه روییمون میپیچه یک صدای وحشتناکی میده
دوستم ندارم کسی رو بگم بیاد خونمون
بچه ننه که نیستم
دوستم ندارم کسی خلوتمو بهم بزنه
دیروز خیلی حالم گرفته بود
نمیدونم چرا بعضی موقعا اینجوری میشم
هیچیم نیستاااااااااا، الکی
دیگه سر ظهر طاقت نیاوردم
با یکی از دوستام قرار گذاشتم رفتم مزار شهدا
یه عالمه حرف داشتیم که بهم بزنیم
اول نمازمونو خوندیم و بعد نشستیم یه عالمه حرف زدیم تا دلمون خالی شد
دیگه تا بیام خونه از گرما تبخیر شدم
مامانم میگفت مگه مجبوری دخترررررررررررررررر
دیروز یه کتاب رمان از زن عموم گرفتم و بلاخره امشب تمومش کردم
اصلا هم گریم نگرفت
همه میگفتن خیلی گریه داره و فلانه
از این عشقای مسخره ی تو این کتابای رمان انقده بدم میااااااااااااد
ابروی هر چی عشق و عاشقی میبرن
کتاب باید یه خورده هیجان داشته باشه
یعنی چی اخر همه ی قصه ها به خوبی و خوشی تموم میشه و همه میرن سر خونه زندگیشون
من از داستانایی خوشم میاد که یا اخرش هر دو نفری که عاشق هم شدن میمیرن یا یکی میمیره یکیشون زنده میمونه
یا یکی میره یکی میمونه و... خوشم میاد
تمام قشنگی این داستانای عشقی به فراغ نه وصال!
احساساتم لطیف دیگه کاریم نمیشه کرد
و اما...
دوشنبه
جوابای کنکورو اعلام میکنن و منم قراره حماسه ای دیگر بیافرینم
از الان میتونم حدس بزنم یکی از اون اعداد نجومی نصیبم میشه
به به
به احتمال نود درصد مجازم نمیشم
دیگه باید برم بمیرم
پ.ن: میگم مجردیم برا خودش عالمی داره هاااااااااااااا
پ.ن: فردا ناهار چی درست کنم؟ ماکارونی!
پ.ن بعدا نوشت: من غلط بکنم از زندگی مجردی خوشم بیاد یه سوسکه اومده نمیدونم چیکارش کنممممممممم
خدا بکشتش
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:3 توسط کلوچه خانوم





