سلااااااااااام.....
فکر کنم تو خانواده داره یه اتفاقایی میوفته!
می خوایم عمومو شوهرش بدیم........
(چقدر دلم براش تنگ میشه ه ه ه)
هنوزم هیچ کس به جز من و زن عمو اخریم خبر نداره
......شما هم همینجور به کسی نگیدا خب؟
انقدر دوست داشتم عروسیه این عمومو ببینم
اخه تا حالا با صد نفر دوست بوده اونوقت الان از یکی از فوامیلمون خوشش اومده!
وقتی بهم گفت کیه همینجوری شدم
اخه هیچیش به اون قبلیا نمی خوره.......انقدر دختره سر و سنگینه ه ه ه ه عین وزنه 300 کیلویی می مونه
ماشالله انقدرم عموم ناز داره.........نازش از یه دختر بیشتره. عوض اینکه این زنگ بزنه جوابو بگیره منتظره دختره زنگ بزنه!
ای خدا
فکر کنم این موضوع تو خانواده ی ما موروثی باشه ولی
.........
چند سال پیشم یکی از دخترای فامیلامون از پسر نمیدونم کیکیش خواستگاری کرد.
الانم چشم حسود کور بشه چقدر زندگیشون خوبه
(خیلی باکلاسیم نه؟)
پ.ن: از الان موندم چی بپوشم؟؟ (حالا نه به باره نه به داره من فکر لباسم).
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:44 توسط کلوچه خانوم
چقدر سخته
ادم یه درخت که میوه های چزغلش شبیه چاقاله بادومه رو ببینه و دلش هوس چاقاله بادوم نکنه
و بره یه دونه از اون نمیدونم چی چیها که شبیه چاقله هستو بکنه
(با خوشحالی تمام) و بعد بخوره و ....
همینجوری شد امروز دیگه.........من داشتم تو حیاط مدرسه دور میزدم دور میزدم که ییهو یه درخته رو دیدم
(همینی که این بالا گفتم)و خوشحال و سرحال رفتم سراغش
خدا بگم اون چاقاله نماها رو چی کار کنه
اخه خیلی شبه چاقاله بودن
منم دوتا کندم خوردم
اولش مزه ی چاقاله با طعم هلو میداد
........خیلیم خوشمزه بود
دو دیقه بعد اثراتش مهلوم شد
دقیقا زهر مار........انگار عصاره ی 6تا بادوم تلخو گرفتن ریختن این تو انقدر تلخ بود
حالا خودم خوردم هیچی به نصف کلاسم دادم
......... نمی دونستم که
اونا هم فکر کردن دارم کار انسان دوستانه می کنم.....دیگه نمیدونستن چه نقشه ی پلیدی در افکار من نهفته است
(ولی واقعا نمی دونستم)
چقدر سخته
که الان من باید بشینم خونه بعد بابام تو حرم امام رضا باشه
خب امام رضا نمیگه شاید دل منم یه وقت خواست......... من دل نازک، من دل کوچیک، من غصه دار(همه اینایی که گفتم خودم هستماااااا)
چقدر سخته
این فلسفه.........جونم به لبم رسید
الان کتاب جلوم بازه مثالا دارم می خونم
و
چقدر سخته های دیگه
پ.ن: چقدر سخته!
پ.ن: همینجوری خواستم پ.ن بذارم
پ.ن: سلام
پ.ن:
بادکنکیع......بادکنک بدم؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:25 توسط کلوچه خانوم
من: یه عالمه چیز نوشتم ولی بعدش پشیمون شدم
چراااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مگه من باید همیشه شاد و شنگول و منگول و حبه ی انگور باشم
فر قولک: ها!!
اصلا مگه بچه ای که کنکور داره پا میشه میاد اینجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من: خب چی کار کنم؟؟
حرفام تو دلم بمونه سرطان بشه خوبه؟؟
..........همه مارو با این کنکور کشتن
اصلا میدونی فرقولک جان..........دلم گرفته
دلم میخواد داد بزنم
جیق بکشم
هوار هوار گریه کنم
بعدشم این شعره رو بنویسم:
دست روی دلم مگذار!
منی که سالها برایت عاشقانه نوشتم
منی که صادقانه نوشتم
منی که...
دست روی دلم مگذار!
(شعرشم از کس دیگه بود)
پ.ن: خودمم نمیدونم این فرقولکو از کجا اوردم!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:4 توسط کلوچه خانوم
سلام
دیروز یه چیزی شنیدم انگار برق سه فاز منو گرفته هااااااااااااا همونجور
یکی از اقشار فامیل در پی یک سری مکالمات از طریق خطوط اینترنت با یه دختره تو هند می اشناید
انوقت این اشناییه هی ادامه پیدا میکنه هی ادامه پیدا میکنه و دختره با هزار خواهش و تمنا به این جوون میگه بیا اینجا
که در پی همین موضوع این پسره ی اقشار پامیشه جور و پلاسشو که همون ماشین 206 بوده را در یک مناقصه می فروشد (عشقو حال میاید؟
) و پولشو یک بلیط رفت و برگشت به مقصد هندستان می خرد میرود دیار چاخان ها
حال این دختره که در سطور قبلی بگفتم یه دختر ایرانیایی است که پا شده از قدیم الایام رفته به امریکا هلک و هلک
و نمیدونم چی چی شده دلش خواسته ییهو رفته هندستان برای گزران تحصیلات (جون خودش)
هیچی دیگه دختره که اونجا بود، پسره هم میروه اونجا. اینا همدیگه رو میبینن و یک دل نه بلکه با دل و قلوه عاشق همدیگه میشن
و هی دل میدن قلوه میگیرن و قرار یزدوج شدن باهم میزارن در تابستان امسال
اینو که شنیدم ییهو یاد شیرین قشنگه و خسروجون افتادم که در دوسوی ممالک حکومتیشون عاشق هم میشن
یحتمل این دوتا جوونم این داستانه رو خوندن گفتن بیایم یک کار نووی کرده باشیم باهم مزدوج شیم، حالا خدارو چه دیدی شاید وسطاش زدیم و خوشبخت هم شدیم عین همونا
مگه اون دوتا (همون خسرو و شیرین) شاخ و دم داشتن که خوشبخت شدن چشمتون از کاسه دراد ماهم می خوایم خوشبخت شیم
الانم چشم منی که از کاسه داره درمیاد باید کور شه تا دیگه نگم اخه مگه میشه اینجوری بشه. دیدی که شد
حالا اگر شما چیزی سردر اوردید که هیچی اگر در نیاوردیدم که بازم هیچی
پ.ن: فکر نکنید بیهقی بود، من خودمم
که ترشی نخوردم اینجوری نوشتم
پ.ن: بلاخره فهمیدم چرا اون روز که برنج پخته بودم و نشد که مدل کیکی درش بیارم. روغن نریخته بودم!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:23 توسط کلوچه خانوم
سلاااااااااااااااااام
امروز داشتم خفه می شدممممممممممممم
انقدر جاتون خالی معلم جغرافی بدبختمونو مسخره کردممممممم
بعدشم اینجوری شد دیگه
تقصیر خودشه
مثلا نقشه کشیده بود
منم داشتم از اینور به اونور این خبر مهمو میدادم که این نقشه بیشتر شبیه خره تا گربه
...........نگو شنید
وسطای کلاس دلم ییهو شوکولات خواست
منم یه شوکولات داشتم اندازه ی یه تربچه ی گنده
همین گذاشتم تو دهنم یه دقیقه بعدش نمیدونم چی چی شد خندم گرفت
شوکولاته پرید تو دهنم
همین وسط گلوم گیر کرده بود............نه میرفت پایین نه میامد بالا
خلاصه.........مگه درست میشد. داشتم میمردم
انقدر زدن پشتم و تو سرم تا اینکه رفت پایین
نمیدونم اون وسط کی داشت میزد تو سرم هر کی بود دق و دلیشو قشنگ خالی کرد
امشب مامانم یه خاطره تعریف کرد از دوران نامزدیش
انقدر من خندیدم انقدر من خندیدم
اخرسر مامانم برگشت گفت چقدر بی جنبه ای
اخه خیلی باحال بود
این بود قضیه:
مامان بابام تازه نامزد کرده بودن و پنجشنبه رفته بودن دعای کمیل مهدیه تهران(قبلا اونجا قرار میزاشتن)
تو راه که داشتن بر میگشتن پلیسا به بهونه ی اینکه این دوتا نامحرمن میگیرنشونو میبرن پاسگاه
حالا هی اینا میگن بابا ما نامزدیم، اونا قبول نمیکنن و زنگ میزنن بابای مامانم
بابابزرگمم میاد که کارو درست کنه بدتر میکنه
برمیگرده میگه این دوتا محرم ههمن و چیکارشون دارید، به خدا رفته بودن نماز جمعه!
اینو گفتن همانا و پرونده درست کردن همانا
نتیجه ی اخلاقی1: تا من باشم معلمو مسخره نکنم که بعد اینجوری بشه
نتیجه ی اخلاقی2: حتما قبل از اینکه جایی خواستید برید هماهنگی به عمل بیارید که اینجوری نشه
پ.ن: این سایت رو برید ببینید. مال یه عکاس ایتالیایی هست که اومده ایران. خیلی جالبه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:3 توسط کلوچه خانوم
سلام سلام
دارم یواش یواش به خودم امیدوار میشم.
ماشاالله
امروز در یک عملیات ضربتی یه سوکس کشتم در ابعاد 2 میلیمتر در۵/۱ سانت از همینا که بوره
(شکل سوسک نداشت)........من بهش میگم سوسک المانی.
نمیدونم چرا یاد المانیا میوفتم خب
(بدبختا با این وجه تشابهی که من دادم باید سر بزارن بیابون)
داشت از رو دیوار اشپزخونه بالا میرفت منم با دمپایی زدم تو ملاجش
.........عین جت لی خدا بیامرز
ولی نمیدونم چرا با اینکه خیلی ازش بدم میاد خیلیم ازش خوشمم میاد
یه شخصیت جالبی داره واسه خودش........
منو یاد داستان خاله سوسکه میندازه
که خاله سوسکه با بابش دعواش میشه یه کفش قرمز و چادر سفید سر میکنه میزن بیرون دنبال شوهر
اینم شعرش که با باباش دعواش میشه:
میروم بر همدون شو کنم بر رمضون
میرمو عروس میشم منت بابا نکشم (خود کفا بوده)
خاله سوسکه چادر گزی کفش قرمزی میزنه بیرون
اول میره سراغ قصاب محلشون و چه منت کشی که نمیکنه بعدش که داشت قضیه درست میشد یهو خاله سوسکه میپرسه: اگه دعوامون بشه منو با چی میزنی. اون مردیکه ی نکبتم یه دوتا میزاره روش میگه با همین ساتور از وسط نصفت میکنم
خشنی بوده بی تربیت
خلاصه یه چندتا جا میره سر میزنه. هی این مغازه و اون مغازه همشونم دستشون درد نکنه خاله رو ضایع میکنن
و این خاله ی بدبختم بدون شوهر اواره ی کوچه خیابون میشه. دیگه نزدیک بود بره خودکشی کنه
چقدر اجیل مشگل گشا نذر میکنه
اخرش یه موشه رو پیدا میکنه با عجز و التماس که تورو خدا بیا منو بگیرو جان ننتو و فلان(اینارو از خودم دراوردم) میرن با هم عروسی میکنن
تا اخر عمرم با خوبی و خوشی پیش هم میمونم
نمیدونم چرا یه دفه یاد این داستانه افتادم یه چیزای دیگه می خواستم بنویسم یهو این اومد نوشتم..........
حالا اگه امشب نیمد خدایی نکرده تو خواب خرمونمو بگیره
بیا و خوبی کن..........گفتم این بچه های مردمو با فرهنگ غنیشون پیوند بدم، اگه شد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:38 توسط کلوچه خانوم
سلام سلام
مگه من تونستم دیشب بخوابم
تا ساعت 4 صبح فکر و خیال نذاشت یه چیکه بخوابم
وقتیم خوابم برد انقدر خواب دیدم همون یه ذره ایم که خوابیدم کوفتم شد
صبحم به زور بلند شدم
دلم برای کتاب دعام تنگ شده بود. قربونش بشمو
نشستم اول از همه دعای عهدو خوندم
(میبینید چه دخمل خوفی شدم)
وای که چقدررررررررررررر قشنگه
هر وقت که اعصابم خورده و از کسی و چیزی عصبانیم این دعارو که میخونم ارامش میگیرم.
بعدشم دلم یه خورده اروم گرفت.
امروز رفتم مدرسه همه همون اولی که دیدنم به جای اینکه بگن چقدر خوشگل شدی گفتن چاق شدی
منم گفتم خودتون چاق شدید
..........چیزی نخوردم که فقط یه ذره ی خیلی کوچولو اجیل خوردم
من خودم فهمیدم حسودیشون میشه به رو خودم نیاوردم دیگه
الانم به بابام گیییییییییییر دادم که بیا قدمو اندازه بگیر
هیچ رشدی مشاهده نشد
..........164 سانتیمتر موندیم رفت
هر چی که بدم میاد به سرم میاد
.........انقدر از قد کوتاه من بدم میاااااااااااد اخر نصیب خودمون شد.
حالا چی کار کنم؟؟؟ افسردگی مزمن روحی روانی گرفتم
در گوشی: امروز خیلی دلم گرفته بود. نمیدونم چرا همش این شعر میامد تو ذهنم:
زیبا سلام!
زیبا هوای حوصله ابریست
چشمی از عشق ببخشایم،
تا رود افتاب بشوید دلتنگی مرا
بنشین مرا به شط غزل بنشان...
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز میشوم...
زیبا سلام!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:54 توسط کلوچه خانوم
سلاااااااااااام
آی امروز مهمون اومد خونمون آی مهمون اومددددد
(منم همینجور وایسادم جلو در)
خدا بده برکت انقدر این دامنه ی فک و فامیل ما گسترده ست که
تازه یکیشونو همین امشب فهمیدم کیمون میشه.
می شد دختر عموی مامان بزرگم
(ما شاالله چقدرم خانومه خوب مونده بود)
تازه وقتی به بابام میگم من نمیدونم شما واسه چی با اینا رفت امد میکنید میگه واااااااااااااا اینا که فامیل نزدیکن!
حالا این فامیلا هیچی، خدا نکنه این بابا یا مامان یه مسافرتی چیزی برن
سال پیش کربلا مامانم با یه خانومه دوست شد هی میره هی میاد سوغاتی ور میداره میاره
(خوشحالیه)
سال قبلشم که بابام رفت سوریه با یه خانواده دیگه دوست شد که خانومش میشد دختر خاله ی اقای احمدی نژاد!
اها با یکی دیگه هم دوست شدن که باز خانومش میشد نوه ی اون اقای میرزای شیرازی که قرارداد توتون تنباکو رو لغو کرد
امسالم که بابا رفت کربلا یکی دیگه رو پیدا کرد که با هم جور شدن چی. خدارو شکر هنوز ندیدیمشون
(الهی شکر)
اینجوری پیش بریم فکر کنم تا سال دیگه خونه خراب بشیم
حالا اینارو ولش کنیم
چقدر من خوشحالم فردا میریم مدرسه
به مامانم میگم نمیدونم چرا امسال انقدررررر به مدرسه علاقه مند شدم
مامانم میگه واسه اینکه اصلا درس نمیخونی!
منم یک استدلالی اوردم دهن خودم واموند
گفتم این همه سال خوندیم خوندیم اخرش شدیم این،
بذار یه سالم نخونیم ببینیم میشیم بازم این
یا اون
یا یه کس دیگه
تازه این تک ماده و تبصره و قانون مجازات اسلامی و مجازات کیفری و قانون دادسری کیفری واسه منو تو گذاشتن که ازش استفاده کنیم
(اینجارو با خشونت اومدم که تاثیر گزار تر باشه) نذاشتن که بزاریم لب کوزه بعد بشینیم هی درس بخونیم مادر.
این ماده قوانین کپک افتاد گفتم بزارم امسال ازش استفاده کنم خوشحال باشم واسه خودم
(ناخونام همه بغلاش شکسته)
جان من بد گفتم؟؟؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:10 توسط کلوچه خانوم
سلااااام به دوست جون جونای خودم خوبید؟؟؟؟؟
دلم براتون تنگ شده بود
من این چند روزه نبودم داشتیم سینزده بدرمونو بدر میکردم.
تلهفنمونم نمیدونم چرا قطع بود؟
شمالم نرفتیم
(می خواستیم بریم بندر انزلی)
رفتیم طالقان
(کشتم خودمو با این طالقانمون نه؟؟)
دوشنبه دیگه بابام مارو زورررررررررررررررررررر کرد ما هم پاشدیم رفتیم به زورررررررررررررر
جاده که انقدر ترافیک بود مردیم تا رسیدیم.
(یه همچین حالتی) ملتم که سر خوش شدن واسه خودشون، یه روز قبل از سینزده بدر اومده بودن دور دریاچه چادر زده بودن
..........فقط یک سوالی که ذهن منو همچنان مغشول خودش کرده اینه که این مردم دست شویی کجا میروند؟؟؟؟
جان من اگر کسی جواب این سوالو میدونه بگه. مردم انقدر فکر کردم. به جاییم نرسیدم
سینزدهم رفتیم باغ گیلاس بابا بزرگم که خیلی خوگشل شده بود. تمام شکوفه های گیلاس زده بود بیرون انقده قشنگ بووووووود.
همون اولی که پامونو گذاشتیم تو باغ عموهام شروع کردن بازی کردن. خیلی بازی با مزه ایه یه چیز تو مایه های بیسباله اسمشم تب کشنوووووو (این و رو باید بکشید). پسر عمومم اومد توپ رو بزنه جاتون خالی با چماغ (چوب درست و حسابی نبود مجبور شدیم چماغ برداریم) زد تو کله ی ما منم بیهوش شدم.
(خدارو شکر فقط مامانم نبود وگرنه زودتر از من اون غش میکرد).
منم از دیشب دلم گرفته بود بلند که شدم ضبط داشت اهنگ مهستی رو میخوند نشستم به بهونه ی کلم هاای های گریه کردم.
آی دلم خالی شد. پسر عموممم از اون ور نشسته بود گریه میکرد بچه عذاب وجدان ورش داشته بود
بزن و برقصم کردن تا دلتون بخواد.
حالا شما کجا رفتید؟؟؟
پ.ن: میگم اگه میدونستم انقدر از عروسی و این حرفا خوشتون میاد زودتر میگفتم.
خیلی ناراحت نباشید خودم همه تونو دعوت میکنم
پ.ن: از امشب به مدت هر شب میام. قول میدم
پ.ن: انقدر دلم برا مدرسه تنگولی شده. مخصوصا برا راه و پارکش!
در گوشی: بعضی وقتا به خودم میگم همیشه من محرم حرفا و درد دل بقیم و هر کس هر چی تو دلشه میاد به من میگه ، ولی من چی؟ من حرف دلمو به کی بزنم؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12:6 توسط کلوچه خانوم
سلا ملیکم
عیدتون مبارک
(گفتم اگر کسی جا مونده عیدو بهش تبریک نگفتم بگم خب)
دیروز انقدر حوصله ام سر رفته بوووووووووووووووووووود
پاشدم با دوستم رفتیم بالا پشت بوم
اولش همینجور یه دو دور چرخیدیم
و یک ترخه هم که بقایاش مربوط به چهار شبه سوری بود رو هم پیدا کردیم
...........اولش فکر کردم فسیله و کار نمیکنه (نمیدونستم که
)........ولی بعدش که یه سنگ پیدا کردم و زدم تو کله اش همچین یک صدایی داد که تا 10 دقیقه مشنگ میزدم.
انقدر منو ترسوندش بی ترفیت
بزنم تو کلش بپکه
خلاصه دیدیم اینجوری نمیشه رفتیم یه دوره دیگه زدیم........
ییهو یک چیزی توجه مارا جلب کرد!
این چیست؟؟؟
خونه اونوریا نامزدی داشتن پنجرشونم باز بود
ما که اصلااااااااااا نگاه نکردیم
فقط لباس هاشونو دیدیم و مدل موهاشونو همین
گفتم که یه وقت فکر نکنید ما ادمهای فضولی هستیمااااا کنجکاویم
همشم میخوندن خوشگلا باید برقصن و زشتا چرا نشستن و از این جور چیزا
...........من و دوستمم با چادر گل گلی بودیم
گفتیم پاشیم بریم مجلس رو رونق ببخشیم ولی بعدش پشیمون شدیم!
به هر حال هر کس عروسی مجلس نامزدی بله برون چادر برون بند اندازون عقد کنون و چیزی داشت ما در خدمت هستیم
توروخدا مارو عروسی دعوت
جان من عروسیتون مارو دعوت
کنیییییییییییییید
منو کفن کنن مارو دعوت کنید
میرم خودمو تو دریا غرق میکنما
(قراره چهارشنبه بریم شمال. کارای ما همه برعکسه)
میرم معتاد میشم اگه دعوت نکنیدااااااااااااا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 17:0 توسط کلوچه خانوم
سلااااااااااااام.........
بابام بلاخره دیشب ساعت 3 رسید...........
منم خواب بودم
..........هر کار کردم بلند شم برم روبوسی و این حرفا دیدم نمیتونم.......خسته نباشم
از همون کله ی صبح تلفنا شروع شدددددددد
واسه ناهار خالم اینیا اومدن
بعدشم عمو یکی مونده به اخریم اومد
بعد یکی دیگه اومد
بعد الان عمو دومیم اومده
بعدم دیگه نمیدونم
بعد...
اها یکی دیگه هم وستاش باز اومد یادم رفت بگم!
الانم سرم درد میکنه عین چی
پامم ییهو گز گز افتاد
انقدر این چند روزه هم اجیل خوردم دلم یه جوراییه
........... هر جا میرم یه کاسه اجیله
.........منم که دست خودم نیست بی اختیار دستم میره تو کاسه خب
.........این تخمه ژاپنیا با ادم حرف میزنه هی میگه بود بود. مامانم همش میگه نخور بعد از عید چاق میشی ولی من می خورم.
مگه بده؟؟؟؟؟ ویتامین ث داره. برا پوستم خوبه ضد جوشه!!!
خلاصه که فکر کنم دارم میمیرم.........بعد از ظهریم قلب درد گرفتم
!!(کلهم تو این دوروزه همه جور درد و مرضی گرفتم)
اگه یه وقت منو ندیدید خداحافظ
اگر بار گران بودیمو رفتیم اگر از همونا بودیم بازم رفتیم
پ.ن: چه خلی شدم این چرته پرتا چیه اخه.........به جان خودم امروز انقدر ازم کار کشیدن اینجوری شدم
پ.ن: چربیم رفت بالا.........عوارض همین اجیلاست
پ.ن: دیشب هوا سرد بود نمیدونم چرا گلوم درد میکنه
میگم شما یه نیگاه کنید ببینید زیر چشمم گود نرفته باشه یه موقع!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 23:2 توسط کلوچه خانوم
سلاااااااااااااااام .....
عیدتون مبارک.
(خب مگه بده هی بگم عیدتون مبارک؟؟)
ما که این چند روز از در خونه بیرون نرفتیم.
عین دخترای افتاب مهتاب ندیده شدم
.........البته دروغ نباشه دیشب ساعت 10 شب پاشدیم با یکی از عمو هام رفتیم کرج خونه ی اون یکی عموم و خاله ی بابام.
خاله ی بابام که خواب بودن!
رفتیم از خواب بیدار شدن
(مردم ازاری هستیمااااااااااا)
همشم گفتم من نمیام درس دارماااااا
ولی زورم کردن گفتن انقدر تو داری درس می خونی میترسیم از دست بری
پاشو بریم.
دیگه منم رفتم
در کل هم تو خونواده ی بابام هم تو خونواده ی مامانم بچه ها عید دیدنی فقط فامیلای نزدیکو میرن.......اینجوری کلاس کار بیشتره
........مخصوصا بچه های هم سن من که اصلا هیچ جا نمیرن
.....یکیم اگه بره انقدر مسخرش میکنیم به جنون میکشونیمش
اون روز اول عیدی یه کاری کردم..........زدم یکی از پایه های صندلی کامپیوترو از وسط دو نصف کردم
(دست و پنجولم درد نکنه)
........حالا پایش جهنم نزدیک بود ضربه مغزی بشم انقدر که بدجور افتادم رو زمین
........با کله؛ چهار چنگولی
انقدر من این صندلی رو دوست داشتم
........هر کس میامد روش میشست دیگه بلند نمیشد.خیلیم قشنگ بود. کلهمش فایبر گلاس بوددددددد(ای خداااااااااااااااا)
چشمش کردن!
خلاصه که ما در این لحظه رو یک صندلی سرطانی نشستیم
الان به بابام زنگ زدم
مرز مهران بود. مثل اینکه از بابام خوششون اومده نمیزارن بیاد.........بی ترفیاتا
ولی بعدش فهمیدم اتوبوسشون دو در زده جیم شده معلوم نیست کجا. بابای بیچاره ی منو گذاشته اونجا نمیزاره به اغوش گرم خانواده باز بگرددند
امروز نمیدونم چه خبر شده بود همه ی دوستام فرت فرت اس ام اس میزدن که دلمون برای دیوونه بازیات تو کلاس تنگ شده و تو بودی یه خورده ما میخندیدیمو و قربونت بشیمو فدات بشیم و ماچو بوسه و فلانو این حرفا
منو داری:
......... یعنی چی؟؟؟؟.......دستتون درد نکنه. این بود جواب خوبیای من. خدااااااا منو از رو زمین بردار این صحنات را نبینم
تمام عیدیامم تو این چند روزه چاقاله بادوم خریدم
........اخه من خیلی چاقاله دوست دارم
...........جلوی هر چیزی بتونم خودمو نگه دارم جلوی این یکی اصلا نمیتونم. هر وقت این چرخا که چاقاله میفروشنو می بینم تمام خویشتن داریمو از دست میدم
............غش میکنم بعد بیهوش میشم دودقیقه بعدش دوباره به هوش میام بعدشم چشمام از حدقه میزنه بیرون بعدش دوباره غش میکنم و .........همین جور تکرار میشه تا وقتی که بخرم
پ.ن: بعد از عید دوباره هر شب میام می اپم.خب
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 22:38 توسط کلوچه خانوم
یه سلام عیدونه ای پر از بوی بهار و سبزه و غم..........
چقدر دلم براتون تنگ شده بود
عیدتون مبارک
خیلی با خودم کلنجار رفتم که نیام نت ولی نشد.........دیدم حرفام تو دلم قلنبه میشه
نمیدونم عید امسال چرا اینجوری بود
یه جور خاصی..........با سالای پیش خیلی فرق میکرد
هر سال که با فامیل دور هم جمع بودیم من دعای تحویل سالو می خوندم
و بعدشم تو دلم برای همه ی کسایی که گفته بودن مارو یادت نره دعا میکردم.
وقتیم که سال نورو اعلام میکردن من جیغ و دادم می رفت هوا و ......
امسالم مثل بیشتر سالا رفتیم طالقان
اول اینکه صبح به زور بلندم کردن و اوردن پایین پیش بقیه
سال که تحویل شد فقط دلم میخواست خونه بودم
..........اصلا حوصله ی شلوغی رو نداشتم.
انگار یکی داشت خفم میکرد
دیدم نمیتونم بشینم پاشدم رفتم بالا و در اتاقم بستم.............وای که چقدر دوست داشتم های های میزدم زیر گریه ولی شلوغ بود نمیشد
عید هیچ سالی انقدر برام عذاب نبود.........فقط دلم می خواد این 13 روز زودتر تموم بشه و پاشم برم مدرسه
میگن هر چی ادم بزرگ تر بشه غم و درداشم بزرگتر میشه......دقیقا وصف حال منه
حالا خدا کنه به شما خوش گذشته باشه مثل من از دل و دماغتون در نیاورده باشن
هیچ کسم نیست بشینم پیشش یه خورده درد و دل کنم شاید دلم وا بشه همه ی دوستام رفتن مسافرت
..........با اینکه میدونم اوناهم حالو روزشون بهتر از من نیست
پ.ن: اصلا دوست نداشتم اولین اپ امسالم با ناراحتی باشه ولی نشد.......
پ.ن: حالم یه خورده که بهتر شد پیشتون میام........
پ.ن: خودم فهمیدم اپ ایندفه ام خیلی بیخود و مزخرف بود به روم نیارید
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:24 توسط کلوچه خانوم




