امروز رو در حالی که از صبح ساعت 10!! بیدار شدم و این در زندگی من یعنی خیییییییلی
بابا رو شارژ کردیم که ترشی میخوایم یالا و نذاشتیم بره سر و کار زیر پاش نشستیم بریم میدون تره بار وسایل ترشی بخریم و یه دبه ی کوچیک! ترشی بزاریم در حد یه خانواده چهار نفره.
تا دم ظهر همش خریدیم و خوشحال و پر انرژی همه رو ریختیم وسط حال و شروع کردیم به پاک کردن و خورد کردن . پر کردن این دبه کوچیکه! به جایی رسید که تا یک ساعت پیش تا نصفه تنمون تو ترشی و سرکه و کلم بود و دبه کوچیکه جاش رو به دوتا دبه ی غول پیکر و یه شیشه کلم قرمز مخصوص خودم داد. اخرای کار انقد حواسمون به خورد کردن بود هرچی دستمون میرسید خورد میکردیم میریختیم تو دبه. فرداست که در ترشی رو باز کنیم وسایل خونه رو خورد شده توش ببینیم:))
این وسطم کم مونده بود ساعت 12 شب سرکه کم بیاد، که اومد. مجبور شدیم برا اینکه وسایل تا فردا نمونه و سیاه نشن بریم شاگردای مغازه اقای یحیی رو از خواب بیدار کنیم (معرف حضور همه هست که اقا یحیی سوپر مارکتی محله ) ازشون دوتا دبه سرکه بخوایم
در اینجاست که باید دهن شخص گوینده ی این جمله رو گل (با ضمه!!) گرفت که میگه:
کارد بخوره اون شکم را!!!
پی نو:
امشب مسابقه ی علمی شبکه چهار رو با موضوع ادبیات میدیدم....یه لحظه دلم برا تمام دوران دبیرستانم که تا حدی احساس نیازم رو به شعر و شعرا و ایران برطرف میکرد تنگ شد. احساس میکنم همون چند خط شعر از حافظ و سعدی و ما بقیشون, همون نکته های کوچیکه ارایه ای, خوندن سبک های شعری و ویژگیهاشون. حفظ کردن نام شعرا و تاریخ تولد و وفاتشون و از بر کردن اسم کتابهای نوشته شده چقدر برام شیرین بود. کم بودن، ولی دریای عمیقی از اندوخته های شعری رو شرح میدادن که ما خیلی سر سری ازشون گذشتیم
خیلی دوس دارم شروع کنم خودم کتابایی که دوس داشتم رو بخونم. یا مطالبی که فکر میکنم یادم رفته رو دوباره مرور کنم و اگرم بشه بیشتر در موردش بدونم ولی نه کتاباش دم دستمه و انقدرم گرونه نمیتونم بخرم نه دانشگاه وقت ازاد برامون میزاره به کارای دیگه برسیم ( نامرده کسی که فکر کنه اینا بهونه بود)
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:40 توسط کلوچه خانوم
روزی که نه فقط تولد یکی از ما و جایی که توش زندگی میکنیم بلکه تولد همه ی ما بود. جایی که زندگی ما بهش وابسطه ست
برخلاف روزهای تولد خودمون که از هر لحاظ میترکونیم! امروز دریغ از یه بادکنک. هیچی نترکوندیم و حتی یادمون هم نبود. هیچ کس نبود بیاد و به خاطر خدا هم شده یه شوکولات پخش کنه یا حداقل به عنوان دانشجوی رشته ی هنر مملکت نیاد و پاکت سیگارش رو با حرص تمام تو سر زمین نکوبه.
اصلا فرض اینکه زمین که جوون نداره باباش خبر نداره وقتی که جوون دار شد ماهم براش تولد میگیرم ولی این نکته خیلی مهمه هیچی نداره اما چند برابر ما سن و سال که داره(باید احترام بزرگتر رو نگه داریم) یا هیچی نداره دوتا خوراکی داره ما بخوریم از گشنگی نمیریم
راستی زمین چند ساله شد؟!
پی نو:
داشتم دنبال جایی مثل نمایشگاه، نگارخانه، یک سالانه دو سالانه چند سالانه یه چیزی میگشتم تا روزایی که حوصلم تو دانشگاه سر میره و وقت بیکاریمه برم ببینم......همشون یا نیاوران بود یا پاسداران. منی که نصف عمرم حوالی امام حسین میگذره چه گناهی کردم باید نصف دیگه عمرم رو بدم برا دوتا عکس و گل افشانیهای دیگران؟ همین میرم تو سلف دانشگاه بیکار میشینم نیگا به فرهنگ مملکت نمیندازم ![]()
از دار دنیا به جز چندتا عمو دو سه تا خاله و دایی کسی دیگه رو نداریم (یعنی داریم ولی بخوایم محل بدیم از زندگی میوفتیم) زد و بعد از چند سال عروسی نداشتن تو فامیلای نزدیک چند ماه پیش دختر خاله عروسی کرد. باید همون خداروشکر کنم که فک و فامیل نزدیک ندارم. چون علاوه بر جونمون روحمون در معرض نابودی کامل قرار میگرفت. فقط تهیه کردن لباس درست و حسابی و ابرودار برا پاتختی باعث شده ما تمام تهران رو بچرخیم و کلی هم با فرهنگ مملکت اشنا بشیم و بفهمیم، بابا ما دیگه کی هستیم(*)
* اصفهانیا رسم دارن عروسی نمیگیرن به جاش یه عقد مفصل مثل عروسی میگرن و چند ماه بعد عروس دوماد میرن ماه عسل و میان پاتختی میگرن. دلیل کارشونم اینه که شب عروسی معلوم نشه!! بعد همین میشه همه گرد و پیچ میخورن که بلاخره این وسط چی میشه!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:4 توسط کلوچه خانوم
مثلا این هفته من فهمیدم شوهر همسایه روبه رویی دوتا زن داره و دیدارهای هر روز و گاها هر ساعت خانوم همسایه با مادر من و مشاوره گیری از مامان دلیلش چی بوده قبل از اینم یه چندباری مامان ازم مشورت خواسته بود و اینکه اگه تو جای فلانی بودی چیکار میکردی ولی دقیق اسم فلانی و نگفته بود......خوشبختانه فرد مجهول الهویه این قضیه پیدا شد و از هفته ی دیگه شبا خواب راحتی رو دارم
چند روز پیشم سر ظهری یه دختری در خونمون رو زد (تو این جور برنامه ها خونه ی ما چراغ چشمک زن داره همه به طرفش کشیده میشن). اومد خونه و درمورد خانومی که چند سال پیش تو ساختمونمون بود پرس و جو کرد و اینکه ازدواج کرده بود؟ شوهر داشت یا نه؟ مامان منم همه رو راست و پوسکنده گذاشت کف دست دختره که: خانومه خوبی بود. وقتی اومد تو ساختمون شوهرش مرده بود و با یکی دیگه ازدواج کرد و از این ساختمون رفت الانم دوتا بچه داره
همه ی اینارو لو دادیم و اخر حرفامون دختره گفت پدرش شوهر خانوم همسایه هست!
دختره و مامان من چشم تو چشم به هم نیگاه میکنن و ساکت شدن من با خودم میگم عجب بابای زرنگی که تا الان نزاشته شما چیزی بفهمید!
شب سر بحث در مورد همسایه روبه رویی و خانوم همسایه ی سابق, مامان و بابا نظرشون این بود زن دوم و هوو و این چرت و پرتا خیلی مسئله ی عادی هست و چه اشکال داره یه مردی زن دوم بگیره و اصلا خانوم اولشم نفهمه! یا اگه اون خانوم اول مشکل داره و نمیتونه رضایت شوهرش رو جلب کنه خیلی خوبه! بره و یه زن دیگه بگیره
از پدر و مادرم بابت این فکر بازشون تشکر میکنم و اینکه انقدر منطقی به قضیه نگاه کردن و سعی کردن منم قانع کنن و اینکه ممکنه این اتفاق برا هرکسی تو اینده بیوفته و باید یه نگاه منطقی بهش داشت و زود تصمیم گیری نکرد ولی من به هیچ عنوان قانع نشدم و اینو عرض کردم اگه چنین مسائلی دور و برم پیش بیاد با فرد خاطی برخورد جدی خواهد شد و مو تو سرش نمیزارم .چه میخواد زن باشه چه مرد اصلا موضوع برام قابل قبول نیست. کلی هم گریه و زاری کردم سر اینکه این کار خیلی بده خیانت فقط این نیست سر دوستت رو کلاه بزاری یا پول کسی رو بالا بکشیم شکستن دل یه ادم, از هم پاشوندن زندگیی که میشد به بهترین نحو ادارش کرد, یا ازدواجی که باعث بهم خوردن زندگی کسی دیگه بشه همش خیانته و جوابش حتما خیانت در حق همون فرده
همه این حرفارو با یه عالمه بغض زدم و بعدشم گریه.همه کلی تو کف این تحت تاثیر جو قرار گرفتنم مونده بودن. خودمم همینطور
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:27 توسط کلوچه خانوم





