تبليغاتX
ღ♥ღکلوچه خانومღ♥ღ

سلام به همه دوستای خودم که دو روز نیام نمیدونم چرا انقدر دلم براشون تنگ میشه!

فکر کنم معتاد شدم

زیر چشمم که گود رفته به عمق نیم سانت

صبحا هم که قربونش بشم ساعت 2 از خواب بیدار میشم

دوباره نیم ساعت بعدش میخوابم

همه میگن لاغرم که شدم

کار که نمیکنم پس این خستگیه از چیه؟؟؟ زود باش بگو ببینم

این چند روزه نشستم با خودم فکر کردم

اولش دیدم من که کلاس برو نیستم

نیدونم چرا از کلاس رفتن و این حرفا خوشم نمیاد عین این خاله زنکا

بعدم دیدم اگه بخواد همینجوری بشینم خونه که نمیشه بیشتر معتاد میشم

برا همین خلاقیته رو به کار گرفتم

دیروز زور زور زور

به زور داداشمو نشوندم که موهای سرشو بزنم

یه قیچی و شونه ورداشتم

اولش بچه نمیامد مدل من بشه که

دنبالش کردم دوتا هم زدم تو سرش تا نشست

بچه ی بی ادب چه معنی داره حرف خواهر بزرگترشو گوش نده (جذبه رو دیدید)

دیگه اینکه نتیجه ی کارو براتون بگم که خیلی خوب شدااااااااااا

ولی نمیدونم چرا یه خورده، دقت کنید فقط یه خورده خراب شد!

از بس که سرشو اون زیر تکون داد تصقیر من چیه خب

اخرشم رفت موهاشو سلمونی زد

قدر نشناسن بچه های این دوره زمونه

امروزم خواستم موهای مامانمو کوتاه کنم که گفت عمرا صد سال دیگه اگه بزارم یه همچین کاری کنی

دیشب خونه ی یکی از فامیلامون شام دعوت بودیم

من نمیدونم مجلس اینا بله برون بود

عروس دوماد پاگشا کرده بودن

مهمونی خانوادگی بود

ولی هر چی بود خیلی خوش گذشت

اونجا قرار گذاشتیم دفه ی دیگه موهای یکی از فامیلامونو درست کنم

پ.ن: مریم گلم هدیه ت رسید دستم یک دنیا ازت ممنون خیلی خیلی خوشحالم کردی. باشه یه روز بتونم جبران کنم. مامانمم خیلی ازت تشکر کرد سلامم رسوند.بیا بخلم

 

پ.ن:دودورو دووووووووووووووووووووووووود

روز پدر مبارک باشه مخصوصا پدرای گل خودتون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:7  توسط کلوچه خانوم  | 


سلام به دوست جونای خودم

یه دفه فکر نکنید من حوصلم سر رفته اومدم که اپ کنمااااااااااااا

بلکه دارم خیلی مفید واقع میشم حوصلمم سر نمیره!

از همون صبح که پا میشم یه عالمه کار دارم

اولش که همسایمون میاد

بعدش همسایمون میاد

بعدش دوستای من میان

بعد دوباره یکی دیگه میاد

بعد همسایه میاد

بعد اگه مامانم بره بیرون امکان نداره یکی رو بر نداره بیاره خونه اون کسیم که میاد امکان نداره یا سبزی یا باقالی یا لوبیا سبز همراهش نباشه و من مجبور نشم بشینم اینارو براش پاک کنم

میبینید که یه ذره هم حوصلم سر نمیره بلکه از هر انگوشتم یک هنر میریزه

تازه دیروز بچه ی همسایه مامانشو زور کرده و گریه کرده که بریم خونه ی خاله اینا (منظورشم ما بودیم) عشقه دیگه کاریش نمیشه کرد!

اومدن دیدم به، یه چهار پنج تا کتابم با خودشون ور داشتن اوردن که من بشینم مسابقشو حل کنم..........مسابقه ی اتش نشان محله ی منه، قراره جایزه هم بدن

خدا بخواد دیگه داره دستمون میره تو جیب خودمون

اینجوری که با خودم حساب کردم

هر کدوم از بچه های همسایه بیان این مسابقشونو بدن من حل کنم

بعد یه جایزه ی خوب بهشون بدن که البته شتر در خواب بیند پنبه دانه ما از این شانسا نداریم

یه پورسانتم از اون جایزه باید به ما بدن

اگرم ندن خودم به زور ازشون میگیرم

اونوقت من پول گوشیمو که الان اس ام اس اومده اگه تا 72 ساعت اینده پرداخت نشه قطع میکننو میتونم بدم

حالا با این همه کار که ریخته رو سرم

دیروز یکی از همسایه هامون برگشته میگه یه کلاس خوب تو فرهنگسرا هست بیا برو

منم گفتم دوست ندالم برم کلاس

و خانومه زور که خیلی کلاس خوبیه هااااااااااااااا

مگه میگفت کلاس چیه

به زور از زیر زبونش کشیدم

میدونید کلاس چی بود

شوهرداری

نه اخه من برم اونجا بگم چی

این چه صیغه ایه من نمیدونم به خدا

منم گفتم: ننه از ما که گذشت شما جوونا باید برید اینجور کلاسا یاد بگیرید

خوب گفتم نه؟

دیگه اینجا اعلام کردم که هر کی دوست داره از این کلاسا هم هست........از بیکاری که بهتره

ولی بگم من خودم باهاتون نمیام عواقب بعدیشم با خودتون

زودترم برید ثبت نام پر میشه!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:37  توسط کلوچه خانوم  | 


اخیشششششششششش

فکر میکنم یه بار گنده از رو دوشم برداشته شد

تازه دارم بعد از قرنی یه نفس راحت میکشم

پشت سر گذاشتن یه دوره از زندگی مثل همین کنکور خودش کلی کاره دیگه

این همه سال درس خوندیم برا یه همچین روزی که بتونیم ازمون بدیم برا ورود به دانشگاه.

همیشه وقتی بچه بودم با خودم فکر میکردم مثلا اگه من دیپلم بگیرم چی میشه

یا اون روزی که قراره برم کنکور بدم چقده احساس بزرگی میکنم و چقده بزرگ شدم

ولی الان فکر میکنم میبینم اینم یه دوره بود مثل بقیه ی دوره های زندگی با این تفاوت که دیگه هیچ کاری ندارم

سالای پیش وقتی که تابستون شروع میشد از این بابت مطمئن بودم که مهرماه میادو میرم سر مدرسه

اما حالا چی

باید تا شهریور الاف و بیکار وایسم که ببینم قراره چی بشه خسته شدم خب

و الان من در خونه شدم شبیه به یک کدو

تازه

انقده از کنکور اینجا حرف زدم خسته شدم.........اینجارو میبینم فکر میکنم اومدم پیک سنجش باز کردم

امروز سر جلسه یک فیلمی شده بووووووود

من دیگه همه حواسم پرت شد

یه سکوی پنج سانتی جلوی سالنی که ما توش ازمونو میدادیم بود

هرکی میخواست بیاد تو سالن این سکورو نمیدید و پاهاش گیر میکرد و میخواست با مخ بخوره تو زمین

یه بارم یکی از مراقبا داشت میخورد زمین و نزدیک بود با سر بره تو صندلی یکی از بچه ها

منم این صحنه رو دیدم

بعد با خودم فکر کردم اگه میرفت تو شکم دختره چه حالی میداد

واااااااااای دیگه خندم بند نیمد

شروع کردم خندیدن وسط جلسه

خدا نکنه منم خندم بگیره

مگه بند میاد

تا یکی نگه کوفت بس نمیکنم.........حتما باید برخورد فیزیکی بشه!

ولی بعدا دیدم همه دارن چپ چپ نگام میکنن دیگه خنده نکردم

اون بیسکویتم که سر جلسه دادن طی یک عملیات شوتینگی پرتاپ کردم تو سطل اشغال و به سرگذشت همون بیسکویت قبلیه دچار شد. بعد از صدبار نشونه گرفتن بلاخره رفت تو سطل اشغاله. تشویق لفا‌ً دیدم همون به درد اشغالی میخوره خب ترسیدم بخورم سرطان بگیرم

همین دیگه

پ.ن: هی میخوام عطسه کنم نمیاد عطسم......بلاخره بعد از دو ساعت اومد(خوش امد) فکر کنم سرما خولدم!
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:48  توسط کلوچه خانوم  | 


سلاملیکم به دوستان

از روز کنکور تا حالا یه خورده حالم بهتره

نمیدونید که، داشتم میمردم

دق کرده بودم

ولی بعدا فهمیدم همه بیشتر از من ازمونشونو گند زدن اعتماد به نفسم رفت بالا........الانم بسیار اعتماد به نفس دارم

دیگه عین خیالم نیست که قراره قبول نشم...

دیشبی یک فیلمی بازی کردم برا خونواده سر همین کنکور

خودم دهنم وا مونده بود

از بس که شبیه این سوپر استارای هالیودماااااااا

عینهو فیلم هندی شده بود

وسطشم اشکم درمیامد(این کارو میکردم تاثیرش بیشتر بشه)

بعد میگفتم هیچکی منو دوست ندارههههههههه

بلاخره که از الان اقدامات لازم باید انجام بشه پس فردا هیچی قبول نشدم خیلی تو ذوق کسی نخوره

بابام دیشب میدونید چی میگفت

میگفتش بچه من برا خودت میگم سراسری قبول شی تو فقط برو مدرکشو بگیر من میفرستمت بری یه جای خوب تو شرکت کار کنی

من دیگه اینجوری

بگو اخه الان وقت گفتن بودددددددددد........زودتر میگفتی خب

بعدشم من اهل پارتی بازیو این حرفا نیستم

 

این دو روزیه رفته بودیم کارت دانشگاه ازادو بگیریم

هرچی چیزه چندشناک بود دیدم

فقط یارو مونده بود بی کله بیاد بشینه وسط میدون

کلکسیون بهزیستی تو خیابون تشکیل شده بود

هر 6 قدم که میرفتم جلو یکی نشسته بود که دستش قطع بود یا پاهاش نصفه نیمه بود

فکرشو بکنید ادم بی هوا تو خیابون داره راه میره یه دفه یه اقاهه که اندازه ی یه بچه سه ساله بود بدون دست و پا جلوتون سبز بشه چه حالی پیدا میکنید

وای من دیگه انقدر ترسیدمممممممممم

جهیدم بغل دوستم از ترس

دو قدم رفتیم جلوتر یه بچه نشسته بود دست نداشت

من میگم

خب توریست بدبخت این چیزا رو ببینه بهش بر میخوره دیگه نمیادااااااااااااااااا.........من فقط به فکر صنعت توریسم کشورم

اونوقت همشونو از تو خیابون ولیعصر جمع کردن بعد متمرکز شدم میدون تجریش

خب نکنید دیگه ادم چندشش میشه

حالا سوار اتوبوس شدم که بیام

وسط اتوبان تصادف شده بود دونفر کشته شده بودن

دل و روده ی یارو ریخته بود رو زمین

خونش همینجور پاشیده شده بود

سرش یه طرف تنش یه طرف دیگه

به خدا شانس منه

همه چه کسایی رو میبینن من بدبخت باید کیارو ببینم

خودم کم بدبختی دارم

دیگه شبش خوابم نمیبرد

خواب دست و پای قطع شده میدیدم

پ.ن: نمیدونم چرا چند وقته داره یه فکرایی میاد تو سرم که همه دارن منو میپیچونن و در حال پیچونده شدنم..........من شدیدا با این کار برخورد خواهم کردددد!

پ.ن: یه گدا دیگه رو دیدیم شلوار مارک دیپلمات پاش بود. خودم مارکشو دیدم. خب من الان چی بگم دیگه. همینجور چهار چشمی زوم شده بودم رو شولوارش اونم هی دستشو بیشتر دراز میکرد دیگه وسط خیابون ییهو جوگیر شدم بلندددددد به دوستم گفتم اوا خاک عالم مارک شلوارش دیپلماته بعد همه برگشتم نگاه کردن..........گفتم بزار مردم ببینن روشن بشن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 1:49  توسط کلوچه خانوم  |