تبليغاتX
.*•. کلوچه خانوم .•*.
.*•. کلوچه خانوم .•*.
این الاغ های دوست داشتنی!
 

همیشه وقتی به حیوون خونگی فکر میکنم دوست داشتم یه الاغ داشتم, الاغی که با وقار و سنگینه. قیافه ی جدی داره. زیر باز مشکلات دم نمیزنه, همه کار میکنه بدون هیچ منتی. شایدم یه  وقتهایی  جفت پا بره تو شیکم صاحبش! یا بزنه زیر اواز و به مدت دو ساعت یک بند عر عر کنه و گوش خلق الله کر بشه اما بیشتر اوقات سرش به کار خودش گرمه و یونجه میخوره.
 
 بیچاره ها مظلوم بودند. همیشه ناز دادنها برا گربه کوچولو و جوجه زردست و سهم اینها حمالی و ترکه خوردن.
هر وقت خواستیم کسی را به خنگی و احمقی تعریف کنیم راه را سر راست کردیم و گفتیم الاغ! نگفتیم شاید این الاغ برای خودش کسی باشه شاید این الاغ بی زبون هم حرف نزده ای داشته باشه. دردی، غمی، چیزی؟ شد یه بار ازش بپرسیم به جز یه پالون کهنه و زوار در رفته و نیم مثقال یونجه چیز دیگه ای هم میخواد یا نه؟
این گربه ها رو دیدید؟؟ خدا نکنه عصبانی و ناراحت باشند چنگال تیز و بلند است که تو شکم و پهلوت میکنند جیغ و داد میزنن دندانهاشون رو نشونمون میدن چشماشون رو ریز میکنن تا ریز ببیننمون آما تمام شکوه ی الاغ سکوت است و سکوت است و سکوت

 این الاغ ها اگر خوشگلی نداشته باشند اگر پشم نرم و گرم نداشته باشند مثل گربه های لوس  ننر خودشون رو برا صاحبشون لوس نمیکنند تا دو کلوم مرد و مردونه باهاشون حرف میزنیم خمیازه نمیکشن یه ذره غیرت دارند سر و سنگین هستند با دوتا قربون صدقه رفتن ولوو نمیشوند روی سر مبارک! یا مثل این سگهای پشمالوی خانگی وقتی برایشان غذا میزاریم زبونشون رو دو متر نمیارن بیرون و همه جور ادا و اطفاری از خودشون بروز نمیدن. یونجه هاشون رو میخورن و به علامت تشکر دمی تکون میدن وقت کار چند برابر جبران زحمت های کوچک مارو میکنن ولی ما در عوض چه کار میکنیم...!!

من این الاغ ها را هر چقدر هم الاغ باشند دوست دارم

پی نو بی ربط نوشت:

هستی، هستیت مبارک!


[ ]
+
زندانی خاطرات
نگاه میکنم تو چشماش و بهش میگم به این زودی فراموشم کردی؟
بهم میگه: میدونی چیه...خیلی سرم شلوغه بعد اینکه همش تقصیر درساست تقصیر من نیست به خدا. هوا هم که میگیره و ول میکنه. سرما خوردم,اصلا میدونی ....
 ـــ فهمیدم. لازم نیست بقیش رو بگی


دارم خودم رو تو روزهام گم میکنم. دیگه پاهامم همراهیم نمیکنه. میترسم همه چیزم رو پای درس بزارم و اخرش هیچ و پوچ نصیبم بشه. اون موقعه که میشینم به خودم فحش میدم

پی نو:
هوای این روزای تهران بهشته. هیچ وقت فکر نمیکردم تهران رو انقدر قشنگ و دوست داشتنی ببینم. دیروز قطرات بارون رو با تمام وجود نفس کشیدم و تو سینم حبس کردم


[ ]
+
امشب من فکر کردم. خیلیم فکر کردم و تونستم کانون اختلافات در زندگی مشترک امروز رو بفهمم و اینکه چرا نسل ما نمیتونه زندگی خوب داشته باشه ولی نسل گذشته زندگی پایدارتری داشته در حالی که ما همه چی داریم و اونا هیچی نداشتن. بعد از ظهر خانوم همسایه اومد و نشست دو ساعت از زندگی خودش گفت و گفت.  از اینکه چجوری شوهرش رو پیدا کرد و سر دو روز همه ی مراسم خواستگاری و بله برون و عقد انجام شد و این خانوم به اقا محرم شد. من در حین صحبت های این خانوم همش فکر میکردم به این موضوع که واقعا ما چه فرقی با جوونهای اون روزا داشتیم؟؟!! ملاکهامون که عین هم. توقعاتمون که خیلی کمتر از اون زمانها شده چون اون دوره به غیرت و اعتقادات مردها کار داشتن الانیا به پول و ماشین و خونه. این موضوعم کاملا مشخصه که داشتن غیرت و شجاعت و اعتقاداتی که اصول زندگی بر پایه ی اون باشه خیلی سخت تره تا پول از راه دزدی و خونه مال بابا و ماشین قسطی با وام 99 ساله.پس این وسط ما چیمون کمه
خلاصه که خانوم همسایه را شوهر میدهند. خانوم میماند و شوهری که تا به اونروز نمیشناختش. روز اولی که بعد از عقد اقا میاد خونشون خانوم میپره میره تو اشپزخونه و برو بچه های برادرش رو بقل میکنه و اقاهه از لای پنجره خانوم رو نیگا میکنه. روز دوم اقا کیک میخره تا با خانوم میل کنن. این وسط انقدر خجالت تحویل هم میدهند که کیکه اب میشه و خلاصه همینجور همینجور یک سال میگذره و این خانوم و اقا همینطور وقت دیدار هم کیکشان را به زور میخوردند و تو چشم هم نیگا نمیکردند
همینجا بود که فهمیدم مشکل کجاست
اینکه همه چی داریم از ملاک خوب گرفته تا توقعات کم ولی حجب و حیا نداریم. روز عقد میکنن شب راه میوفتن شمال ماه عسل این بین هم جوری رفتار میکنیم انگار که همدیگه رو صد سال میشناسن! دیگه تا عروسی بماند که بچه ی در راه شیش ماهه است!
هر جا که باشیم هم رفتارمون پسر خاله وارانه ست و دست میدهیم و وسط دانشگاه روبوسی میکنیم و همیدگه رو بغل میکنیم و ای قربونت پیرهن نازت چه بهت میاد به هم میگیم و تا اخر کلاس تیکه های فدایت بشوم به هم میندازیم
شبش هم میریم خونه دیگه دل و دماغ نداریم با کسی حرف بزنیم میشینیم دلنوازان نگاه میکنیم!! بعد هی میگیم چرا زندگیمون از هم پاشید؟

من خیلی تلاش کردم تا به این نتایج رسیدم هر کیم فک کرده الکی میگم و حرفام بار علمی نداره خیلی ... :)

امروزم یه خانومی تو اتوبوس داشت به یه خانوم دیگه فحش میداد. از قضا این خانوم فحش خورنده مادر یک دختر خانومی بود که با شوهر خانوم فحش دهنده ارتباط داشتن و اینکه خانوم فحش دهنده دیگه نمیفهمید چی میگه و نمیبایست جلوی جمع حرفهای زشت بزنه از همین رو امروز کلی به تجاربم اضافه شد

پی نوشت:
۱) دیروز اخبار نشون داد فروشگاه زنجیره ای ایرانیان افتتاح شده. گفتم بهتون خبر داده باشم حوصلتون سر رفت برو بچه هارو جمع کنید و بریزید تو یه ون مستقیم برید فروشگاه زنجیره ای.
۲) این خانوم فرمودند جو زده شده! (دیشب که این مطلب رو خوندم تا چند دیقه نمیتونستم جلو خندم رو بگیرم) یاد اعترافات مهران مدیری تو فیلم مرد هزار چهره افتادم که هی میگفت "من جوگیر شدم"!

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!